مهدی یعقوبی

از استارتاپ آدرس تا کمپانی لیفت کانادا

امین از دوران ابتدایی تا دانشگاه زندگی و تحصیل خود را شرح می‌دهد، جابه‌جایی‌های زیادی داشته، در دبیرستان المپیاد فیزیک شرکت کرده ولی به دلایلی از ادامه در آن مسیر پشیمان است و به المپیاد کامپیوتر علاقه‌مند شده است. در دانشگاه تهران رشته کامپیوتر خوانده و همزمان به کار کردن اهمیت داده که باعث شد تحصیلاتش ۵ سال طول بکشد اما تجربه کاری خوبی کسب کند.

ابتدای کارش در استارتاپ‌های کوچک با یادگیری تکنولوژی‌های جاوااسکریپت و فرانت‌اند بوده، سپس به سمت بک‌اند و یادگیری زبان‌هایی مانند پایتون و گو رفته است. در مسیر شغلی‌اش در شرکت‌های مختلف ایرانی از جمله همکاران سیستم، هزار دستان، آدرس، دیوار و اسنپ کار کرده است. تجربه حضور در محیط‌های کاری با فرهنگ‌های متفاوت به ویژه شرکت‌های بزرگ و هولدینگ‌ها را شرح داده است. مراحل مصاحبه‌ها، تفاوت فرهنگ کار در شرکت‌ها، و تجربه شرکت در برنامه‌های تابستانی آموزشی (سمر کمپ) که باعث ارتقای حرفه‌ای‌اش شده‌اند را مطرح کرده است.

امین درباره نقش‌های مختلفی از جمله توسعه‌دهنده فرانت‌اند، بک‌اند و تیم لید (سرپرست تیم) صحبت کرده و نکات مهمی از جمله تفاوت‌های کالچر شرکت‌ها، چالش‌های لیدینگ تیم و توسعه سرویس‌ها را بیان کرده است. او به اهمیت جابجایی شغلی برای افزایش درآمد و تجربه اشاره می‌کند و تجربیات شخصی خود در اپلای و مصاحبه در شرکت‌های داخلی و خارجی را به اشتراک گذاشته است.

او همچنین درباره تحصیل در دانشگاه آلبرتا کانادا و فعالیت در زمینه وب ۳ (وب تری) و دیفای (امور مالی غیرمتمرکز مبتنی بر بلاک‌چین) صحبت می‌کند و دلایل جذابیت این حوزه برای یک فرد ایرانی در جهان سوم را توضیح می‌دهد. از جمله مزایای وب ۳ می‌گوید که امکان انجام امور مالی بدون کنترل دولت یا بانک‌ها را فراهم می‌کند و دنیای مالی را برای همه جهانی می‌سازد.

امین در پایان به ارائه توصیه‌هایی درباره اهمیت یادگیری مستمر، شبکه‌سازی، درک بازی اعداد (نامبرز گیم) در اپلای کردن و یافتن شغل، و مقایسه تجربه کاری در ایران با کانادا و اروپا می‌پردازد. همچنین به مشکلات یادگیری زبان انگلیسی و سازگاری با محیط کار خارجی اشاره می‌کند و روی ارزش‌های شبکه‌سازی و تعامل با مدیران تاکید می‌کند.

خلاصه اینکه متن تجربه کامل یک مهندس نرم‌افزار را از دوران ابتدایی تا فعلیتش در کانادا و آلمان با شفافیت، جزئیات شخصی، چالش‌ها و موفقیت‌ها بازگو می‌کند و توصیه‌های عملی برای یادگیری، کار و موفقیت حرفه‌ای در زمینه فناوری و وب ۳ ارائه می‌دهد.

متن مصاحبه

من امینم، الان سافتر انجینیرم توی لیفت. قبل از این هم تو جاهای مختلف سافتر انجینیر بودم، چندین جا در طی زمان. رشته‌های دانشگاهی‌ام همیشه سافتر انجینیرینگ بوده، یعنی همیشه توی همین فیلد بودم و کار متفاوتی زیاد نکردم. اگه خلاصه بخوام بگم، اینه.

می‌تونی از دوران تحصیلت بگی؟ کجا زندگی می‌کردی، چند سالته، و کل تحصیلت از اول چطور بود؟

از اول ابتدایی من خیلی جابه‌جا شدم. مثلاً تا هشت‌سالگیم بوشهر بودم ولی اونجا به دنیا نیومدم. بعد از بوشهر رفتیم تهران. سال دوم یه مدرسه بودم، سوم تا پنجم یه مدرسه دیگه. راهنمایی و دبیرستانم رو تو جنت‌آباد شمالی خوندم. دبیرستانم اسمش «یک المهدی یک» بود، یکی از قدیمی‌ترین مدرسه‌های تهران. خیلی مدرسه خوبی بود، منم جزو بچه‌های درس‌خون بودم، نمره‌هام معمولاً بالا بودن، حتی المپیاد فیزیک رفتم ولی موفق نشدم. اگه برگردم شاید المپیاد کامپیوتر رو انتخاب می‌کردم.

دانشگاهت کجا بود؟

دانشگاه تهران بودم، رشته‌ام کامپیوتر بود. رتبه کنکورم یادم نیست دقیق، ولی فکر کنم تو منطقه ۲ حدود ۳۲۰ بود. خیلی درس‌خون بودم ولی در عین حال تفریحمم داشتم، شیطونی می‌کردم، بسکتبال هم بازی می‌کردم. هدفم رتبه زیر ۱۰ بود برای عضویت در بنیاد ملی نخبگان، ولی خب نرسیدم.

در دوران دانشگاه کار هم می‌کردی؟

آره، از سال اول دانشگاه کار می‌کردم، برای همین دانشگاه برام پنج سال طول کشید. سال اول فقط درس می‌خوندم، اما بعدش کار برام مهم‌تر شد، واحدها رو سبک‌تر برمی‌داشتم.
معدل از ۱۸-۱۹ اومد روی ۱۶-۱۷ ولی مهم نبود، چون تجربه کاری می‌خواستم. به نظرم بستگی داره کی چی می‌خواد. من از کار کردن خوشحال‌تر بودم. کسی که بخواد استاد یا پژوهشگر بشه نباید مثل من عمل کنه.

اون پروژه وب۳ که گفتی چطور بود؟

پروژه آخرم درباره وب۳ بود. از همون اول به وب۳ علاقه‌مند شدم، چون به نظرم آینده فایننسه. پروژه‌ام با موفقیت تموم شد و برتر شد. بعد از اون تصمیم گرفتم اپلای کنم و از ایران برم. از چند تا دانشگاه آفرداشتم و در نهایت رفتم دانشگاه آلبرتا در کانادا. اونجا با استادی کار می‌کردم که روی وب۳ تمرکز داشت، فول فاند بود و همه‌چیز عالی بود.

چرا کانادا رو انتخاب کردی؟

خب این یه داستان مفصل داره، ولی قبلش بذار از شروع کارم بگم چون با اون مرتبطه. من از ۱۸سالگی وقتی وارد دانشگاه شدم، حس می‌کردم درس‌ها فایده عملی ندارن چون از قبل جلوتر بودم. برنامه‌نویسی رو از راهنمایی شروع کرده بودم و یه کانال یوتیوب هم داشتم به اسم Coding Field. توش آموزش می‌دادم درحالی‌که خودم هنوز دبیرستانی بودم!

خیلی جالبه! اولین کارت چطور شروع شد؟

با نتورکینگ. یه پوستر در دانشگاه دیدم مربوط به ایکونت فانکشنال پروگرمینگ در دانشگاه شریف. با یه دوست رفتیم، خیلی جذاب بود. بعد از جلسه با برگزارکننده‌ها صحبت کردم، گفتن بیا کار کن یاد بگیر. اولش هیچ مصاحبه‌ای نبود، صرفاً باهم صحبت کردیم. بعد گفتن بیا اینترن شو، یه حقوق کم می‌دادن ولی من خوشحال بودم چون یاد می‌گرفتم. استارتاپی بودن به نام وب‌لایت. یه اپ مسیجینگ داشتن که ویژگی جالبش ارسال اپ داخل اپ بود. من اونجا اول با فرانت‌اند شروع کردم، با Vue.js کار می‌کردم، هم‌زمان با یوتیوب و داکیومنتیشن یاد می‌گرفتم.

بعد از اون چی شد؟

حدود ۳–۴ ماه اونجا بودم. چون استارتاپ کوچیکی بود، خیلی تجربه گرفتم. ولی بعد گفتن پرفرمنست باید بیشتر بشه، منم ترجیح دادم برم جای جدید. اپلای کردم و چند تا آفر گرفتم، چون تجربه داشتم، این‌بار به عنوان جونیور حسابم کردن و حقوقم چند برابر شد. اینطوری مسیر کاری من از همون ۱۸ سالگی شروع شد و کم‌کم به جایی رسید که حالا تو لیفت به عنوان سافتر انجینیر مشغولم.

اون موقع اندولپر بودم توی یه شرکتی به اسم «آدرس» که کار ریل‌استیت (املاک) انجام می‌دادن. آدرس واقعاً پلتفرم خیلی باکیفیتی بود. خودشون ایجنت (نماینده) می‌فرستادن سر خونه‌ها، برای همین آگهی‌هایی که منتشر می‌کردن، همه وریفای شده و دقیق بودن. عکس‌ها از تمام قسمت‌های خونه گرفته می‌شد و اطلاعات هم کاملاً یکپارچه بود. به‌نظرم خیلی قابل اعتماد بودن؛ اگر خودم می‌خواستم خونه بخرم، ترجیح می‌دادم از همچین پلتفرمی بخرم. تنها مشکلش این بود که اسکیل نمی‌شد، چون مثلاً بیست تا ایجنت داری که باید شخصاً برن خونه‌ها، عکس و فیلم بگیرن. برای استارت‌آپ کوچیکی توی ایران، اجرای همچین مدلی خیلی سخته.

آره، چون داده‌ی مرکزی تو حوزه املاک نداریم، درسته؟

دقیقاً. دیتای سراسری وجود نداره، برای همین نمی‌تونی رشد زیادی بکنی. ولی دمشون گرم، واقعاً کار تمیزی کرده بودن، یه چیزی شبیه پلتفرم خارجی «ریل‌تِر» ساخته بودن. کیفیت کارشون عالی بود ولی هزینه عملیاتی خیلی بالا بود. علاوه بر تیم فنی، اون تیم فیلد باید می‌رفت خونه‌ها رو بررسی کنه، مثلاً شاید ۵۰ نفر فقط تو اون بخش کار می‌کردن.
اون موقع هم با استارت‌آپای دیگه مثل «کلید» و «آی‌هوم» و بخش املاک «دیوار» رقابت می‌کردن.

چقدر اونجا موندی؟

حدود هشت تا نه ماه اونجا بودم. تجربه خیلی خوبی بود. برای اینکه بتونم کار کنم، کلاس‌هامو اول صبح برمی‌داشتم، مثلاً از ساعت ۷ تا ۱۱ صبح کلاس می‌رفتم بعد می‌رفتم شرکت.
شرکت توی تجریش بود، منم از امیرآباد می‌رفتم که مسیرش نسبتاً طولانی بود ولی ارزشش رو داشت. آفیسشون خیلی باحال بود، یه خونه قدیمی با حیاط وسط و شیشه‌کاری دور تا دور که آدم حس صمیمی‌ای می‌گرفت. با همکارامم خیلی دوست شده بودم، می‌موندیم تا شب، اورورک می‌کردیم چون واقعاً خوش می‌گذشت.

بعد از آدرس چی شد؟

بعد از حدود هشت ماه، احساس کردم چیزایی که باید یاد بگیرمو یاد گرفتم. برای همین شروع کردم اپلای کردن برای شرکتای بزرگ‌تر. رفتم مصاحبه توی دیوار، و به نظرم اون موقع برای کسی که می‌خواست تو حوزه تک‌ توی ایران کار کنه، این مسیر طبیعی بود: مثلاً اپلای کردن توی شرکت‌های هلدینگ هزار دستان، مثل بازار یا دیوار، یا مثلاً ابر آروان، یا همکاران سیستم. برای همکاران سیستم هم اپلای کردم. جالبه که مصاحبه‌شون خیلی خاص بود، متفاوته با شرکتای خصوصی. یه فضای کاملاً متفاوت دارن از نظر فرهنگ کاری و سبک برخورد.

چی شد در نهایت؟

اون موقع حس کردم بعد از آدرس، اعتماد به نفسم برگشته بود. دوباره آماده بودم برم یه جای قوی‌تر. انگیزه‌امم این بود که تا اون موقع فقط فرانت‌اند کار کرده بودم.
ولی وقتی به اطرافم نگاه می‌کردم، هیچ‌وقت ندیدم یه CTO (مدیر فنی ارشد) فرانت‌اند دولوپر باشه! برای همین دوست داشتم به سمت کارهایی برم که از نظر رشد فنی و دید مدیریتی مسیر بازتری داشته باشن. آره، ببین، اصلاً همچین چیزی ممکن نیست. کسی که CTO می‌خواد بشه باید کل معماری سیستم رو بفهمه و بتونه دقیق درباره‌اش نظر بده.
به همین خاطر معمولاً CTOها یا همه‌چیز رو می‌فهمن، یا اگر قرار باشه فقط یه بخش رو واقعاً بفهمن، اون بخش بک‌اند هست.
چون فرانت‌اند توی معماری کلی شرکت نقش خیلی پررنگی نداره.

می‌دونم الان ممکنه بعضیا ناراحت شن، منم خودم فرانت‌اند کار کردم و دقیقاً از همین تجربه می‌گم. حدود یه سال و نیم فرانت‌اند بودم، بعدش سویچ کردم به بک‌اند.

فرانت‌اند قطعاً پیچیدگی‌های خودش رو داره — مثلاً توی مدیریت استورج، استفاده از Redux، یا ساختارهای پیچیده‌اش — ولی وقتی کل سیستم یه شرکت رو نگاه می‌کنی، فرانت‌اند فقط یه لایه کوچیکه. بقیه کارها و منطق اصلی توی بک‌اند اتفاق می‌افته.
برای همین تصمیم گرفتم برم سراغ بک‌اند. اگه هدفم اینه که یه روز CTO بشم، باید اون بخش رو هم یاد بگیرم. شروع کردم به اپلای کردن برای شرکت‌هایی که از نظر خودم خفن‌تر و بزرگ‌تر از اون استارت‌آپی بودن که قبلاً توش بودم.
یکی از جاهایی که رفتم مصاحبه، همکاران سیستم بود. مصاحبه‌ش خیلی عجیب بود. اون موقع همه‌چی حضوری برگزار می‌شد، نه مثل الان آنلاین. با اینکه رسمی بود، سعی می‌کردن محیط رو یه کم راحت کنن—مثلاً می‌گفتن بیا پارکینگ ما، همه‌چی اوکیه، نگران نباش.
در همون زمان با بازار هم مصاحبه داشتم. تجربه‌ی بازار برعکس بود؛ خیلی جوون، رنگی و دوست‌داشتنی. وقتی وارد می‌شدی، لابی پر از رنگ و کافه و آدمای پرانرژی بود. اگه اولین بار می‌رفتی اونجا، خیلی تأثیر می‌گرفت. شرکتی که قبلاً توش بودم هم دفتر قشنگی داشت، ولی طبیعتاً هلدینگ هزاردستان یه سطح دیگه‌ست.
برخلاف اون، همکاران سیستم واقعاً حس رسمی‌تری داشت. وقتی وارد می‌شدی، فضا دقیقاً مثل یه اداره دولتی بود. همه پشت سیستم‌هاشون نشسته بودن و نظم خاصی داشت، انگار بخشی از بدنه‌ی دولت بود.

مثلاً توی هلدینگ هزار دستان، همه لپ‌تاپ داشتن، بیشتر هم مک‌بوک. محیط خیلی مدرن و شاد بود. ولی وقتی رفتم همکاران سیستم، فضا کاملاً فرق داشت. اونجا هنوز از کیس استفاده می‌کردن و حس می‌کردی رفتی ده سال عقب‌تر.
آدماش هم اکثراً قدیمی‌تر بودن، سن بالاتر، با تجربه زیاد، ولی فضای کاریشون خیلی رسمی و سنتی بود. نمی‌گم بد بود، اما فرهنگ کاریش اصلاً شبیه فضای جوون و پویا‌ی هزار دستان یا بازار نبود. اون محیط‌ها بیشتر مناسب برنامه‌نویسای جوون بودن که دنبال فضاهای فان و خلاقن.

همون موقع من تازه داشتم بک‌اند یاد می‌گرفتم. هنوز دانشگاهم تموم نشده بود و پروژه‌های دانشگاهی رو انجام می‌دادم. تجربه‌ی حرفه‌ای بک‌اند نداشتم، فقط توی کارهای قبلی بیشتر سمت فرانت بودم. منطقاً باید اون‌جا تو آدرس فول‌استک می‌شدم و بک‌اند رو هم یاد می‌گرفتم ولی این کارو نکردم.

استکم هم اون موقع بیشتر جاوااسکریپت بود و پایتون. گو تازه اومده بود و هنوز بهش مسلط نبودم، ولی پایتون رو خوب بلد بودم و با همون جلو رفتم.

بعد رفتم برای مصاحبه‌ی همکاران سیستم. مرحله‌ی آخر گفتن با هیئت‌مدیره جلسه داری! خیلی برام عجیب بود — برای یه موقعیت جونیور چرا باید هیئت‌مدیره وقت بدن؟ ولی واقعاً دادن. حتی یادمه آقای خسروی هم اونجا بودن. ازم سؤالای عجیبی می‌پرسیدن، مثلاً هدف‌هات در سال آینده چیه؟ و بعد هدف‌هامو به چالش می‌کشیدن. مثلاً می‌گفتن “نه، به این نمی‌رسی”، و من هم مصرّانه جواب می‌دادم “می‌رسم!”. بعداً گفتن هدفشون این بوده ببینن تا چه حد پای هدف‌هام می‌ایستم. هنوزم برام عجیبه واقعاً برای استخدام یه جونیور همچین جلسه‌ای گذاشتن.

در نهایت همکاران سیستم نرفتم چون با فرهنگ کاریش حال نکردم. کل مسیر کاری من همیشه شرکت‌های B2C بودن، چون عاشق کارهای یوزر-فیسینگم. با B2B هیچ‌وقت اون شور و هیجان رو حس نکردم.

بعد از مدتی از هزار دستان زنگ زدن. گفتن توی مصاحبه قبلیت خیلی نزدیک بودی به قبولی ولی یه نفر دیگه با تجربه‌ی بیشتر انتخاب شده. بعد گفتن یه برنامه‌ای دارن به اسم “سامر کمپ” برای سه ماه آموزش. بهم گفتن بیا، حقوقشم از کاری که اون موقع داشتم بیشتر بود! سه‌ماه آموزش کامل می‌دادن و آخرش اگه خوب بودی، استخدامت می‌کردن. خب منم گفتم چرا که نه! ریسک کردم و رفتم.

اون سه‌ماه واقعاً دوره‌ی خفنی بود. با حدود سی نفر دیگه بودیم، کلی چیز یاد گرفتیم، محیط هم فوق‌العاده بود—یه طبقه کامل فقط دست ما بود. هی هم حقوق می‌گرفتیم و هم آموزش می‌دیدیم، و حس نمی‌کردی ازت کار بی‌مزد می‌کشن. مربی‌ها عالی بودن و هدفم این بود که تهش استخدام شم، برای همین واقعاً تلاش کردم.

از همون‌جا خیلی از همکارای بعدیمو شناختم، مثلاً امین واحد هم‌تیمی‌مون بود. محیطش انرژی مثبت داشت، شبیه همون حال‌و‌هوای کافه‌ای و رنگارنگ بازار. بعد از اون سه ماه، خوشبختانه استخدام شدم و حدود دو سال اونجا موندم.

وقتی استخدام شدیم، هر کسی رو به یکی از شرکت‌های هلدینگ تخصیص دادن. یه عده رفتن بازار، یه عده بلد، یه عده دیوار. منو گذاشتن تیم Real Estate دیوار. از اونجایی که قبلاً تو آدرس کار کرده بودم، یه‌جورایی تجربه‌ی مشابه داشتم. البته اول نگران بودم چون آدرس و دیوار رقابت داشتن، ولی با HR مطرح کردم و گفتن مشکلی نیست.

تو دیوار، روی توسعه‌ی بک‌اند کار می‌کردم. سرویس Real Estate مسئول مدیریت آگهی‌های ملکی بود. مثلاً اگر کاربر می‌خواست خونه‌ای برای فروش ثبت کنه، ما فیلداش رو تعریف می‌کردیم — متر، اتاق، موقعیت، قیمت، و غیره. بخش‌های مختلف سیستم رو توسعه می‌دادیم، گاهی فیچرهای جدید مثل VR برای آگهی‌ها اضافه می‌کردیم.

اون تجربه برای من خیلی مهم بود. بعدها که تو شرکت‌های دیگه کار کردم، فهمیدم هزار دستان از نظر تکنولوژی واقعاً چند سال جلوتر بود—چه از نظر استک فنی، چه از نظر مدیریت منابع انسانی. اون موقع شاید درکش نمی‌کردم، ولی الان که از بیرون نگاه می‌کنم، می‌بینم واقعاً از استانداردهای ایران جلوتر بودن.

تو پروژه بیشتر روی سابمیشن آی‌ای کار می‌کردیم که بتونیم به مرور بهترش کنیم. علاوه بر این، چیزهای دیگه‌ هم بود، مثلاً بررسی می‌کردیم چطور می‌تونیم عکس‌های خونه یا ماشین رو بهتر تحلیل کنیم. مثلاً برای خودرو، چون اون موقع یه پروژه ورتیکال داشتیم (مثل ورتیکال خودرو)، می‌شد قیمت‌گذاری‌هایی کرد که بفهمیم قیمت گذاشته شده مناسب هست یا نه. یا این کار برای املاک به شکل دیگه‌ای باید انجام می‌شد.

در کل دیوار به این شکل بود که هر بخش بزرگ مثل خودرو یا املاک یه ورتیکال مخصوص به خودش داشت. چند وقتی گذشت و دیوار یکی از کامپیتورها رو خرید، و فکر کنم همکاری‌شون رو با آدرس شروع کردن. حتی شنیدم روش سرمایه‌گذاری هم کردن. خلاصه قسمتی از آدرس شد، و من هم اونجا کار کردم حدود دو سال.

بعد از مدتی همه‌چیز کمی یکنواخت شده بود چون پوزیشنم و تیم عوض نکردم. حس می‌کردم یه حالت استگنیشن دارم، احساس راکد بودن.

تو اون دوره، تیم آیوم که دیوار خریده بود، یه آدمی بود سیتیوی که باهاش دورادور کار می‌کردم، چون تو تیم ریل استیت بودم و با تیم آیوم همکاری داشتیم. اونجا با من آشنا شد و بعد رفت اسنپ و شد CTO اونجا.

اون تیم اسنپ اکسپرس داشت ریبرند می‌شد و بعدها شد اسنپ مارکت. اون موقع بین اسنپ مارکت و اسنپ اکسپرس دعوا بود چون کارهاشون خیلی شبیه هم بود.

اون CTO منو برای مصاحبه دعوت کرد چون من قبلاً با تیمشون کار کرده بودم و آشنا بود. مصاحبه چند مرحله داشت و قبول شدم.

جالب این بود که پوزیشن پیشنهادی تیم لید بود. برای من که همیشه ساپورتینگ کار کردم، چالش جدیدی بود چون باید آدم مدیریت می‌کردم، هایرینگ انجام می‌دادم و... خیلی هیجان‌انگیز بود.

یه توضیح درباره تیم اسنپ اکسپرس: این تیم مسئول مدیریت سرویس‌های قدیمی و جدید بود. بعضی سرویس‌ها قدیمی مثل PHP (لاراول یا سمفونی) داشتن، و بعضی‌ها رو به مرور با Golang بازنویسی کرده بودن. کار تیم لید مدیریت همین سرویس‌های Golang بود که عمدتاً یوزرفیسینگ و سرویس‌های پرآرپی‌اس بودن، مثلاً هوم اسنپ اکسپرس یا سرچ.

نکات جالب برای من:

  • پوزیشن تیم لید بود که مسئولیت زیادی داشت.
  • تکنولوژی‌اش Golang بود در حالی که من تو دیوار بیشتر با پایتون و جنگو کار کرده بودم و مشتاق بودم Golang یاد بگیرم.
  • حقوق اینجا چند برابر دیوار بود.

من همیشه معتقدم جاب‌چنج کردن برای رشد خیلی مهمه. البته زیر یک سال جاب‌عوض کردن درست نیست، ولی حدود دو تا سه سال گزینه خیلی خوبیه برای پیشرفت و افزایش درآمد.

بعداً، توی ایران یا توی کانادا پیشنهاد می‌دی؟

توی ایران که خیلی بهتره، البته توی کانادا واقعاً هنوز اونقدر تجربه ندارم که نظر بدم، ولی فکر نمی‌کنم خیلی فرق داشته باشه. احساس می‌کنم اگر توی یک شرکت خیلی بزرگ باشی، مثلاً شرکت‌های فنگ لول یا حتی لی، نیازی نیست خیلی نگران باشی، چون این شرکت‌ها واقعاً آنقدر بزرگ هستند که همیشه چیزهای زیادی برای یاد گرفتن وجود داره. حتی اگر احساس کنی همه چیز رو بلدی، می‌تونی تیم‌ات رو عوض کنی چون این شرکت‌ها پروژه‌ها و کارهای مختلف زیادی دارن که می‌تونی توشون فعالیت کنی.

برای همین، در مورد کانادا نمی‌تونم خیلی نظر بدم چون باید چند سال دیگه توی لیفت تجربه کسب کنم تا بتونم بهتر قضاوت کنم. اما برای ایران واقعاً همیشه تجربه مفیدی بوده و کمک زیادی کرده. توی ایران هم احتمالاً به شرکت‌هایی مثل همین هولدینگ هزار دستان یا اسنپ می‌رسی که تا حدی ترمینیترینگ هستن؛ یعنی موندن توی این شرکت‌ها خوبه. من وقتی توی اسنپ بودم، خیلی ریچ‌آوت می‌کردم، یعنی شرکت‌های دیگه حداقل هفته‌ای یکی دو نفر رو پیدا می‌کردن. اما من هیچ‌وقت جواب پیشنهاد جاب‌جابی یا تغییر شرکت رو ندادم. همینطور توی دیوار هم در دو سالی که بودم، طبیعتاً پیشنهاد داشتم ولی جایی نرفتم چون راضی بودم.

بنابراین شرکت‌هایی مثل اسنپ و دیوار تا حدی ترمینیترینگ هستن، یعنی وقتی به اونجا رسیدی، یا از ایران می‌ری یا همونجا می‌مونی و راضی هستی. این شرکت‌ها ورتیکال‌های مختلفی دارن که می‌تونی بینشون جابه‌جا بشی.

رفتن من از دیوار به اسنپ یک حرکت خاص بود. پیشنهادهای خوبی از چند جهت داشتم و واقعا برایم جالب بود ولی شاید اگر اینقدر پیشنهادها خاص نبودن، جابه‌جا نمی‌شدم. خلاصه رفتم اسنپ.

شروع کارم توی اسنپ خیلی هیجان‌انگیز بود چون ورتیکالی که رفتم تازه و کوچک بود. وقتی روز اول رفتم دفتر، دفتر در حال ساخت بود، گچ‌کاری می‌کردن و اوضاع خیلی مرتب نبود. این در حالی بود که توی ساختمان هزار دستان همه چیز مرتب و زیبا بود. این تغییر اوایل برایم سخت بود ولی خیلی زود اوضاع بهتر شد و فهمیدم پیشرفت خوبی دارم.

بعد از یکی دو ماه با تیم به خوبی آشنا شدم و کارها برایم جذاب‌تر شد چون داشتم خیلی سریع یاد می‌گرفتم. سرعت یادگیری من توی اسنپ چند برابر شد، چون داشتم چیزهای جدید یاد می‌گرفتم؛ مثلاً هایرینگ (استخدام) شروع کرده بودم و برای اولین بار در زندگیم لید شده بودم و تیم می‌ساختم. داشتم با مدیر محصول و CTO کار می‌کردم، کاری که توی دیوار کمتر تجربه کرده بودم.

این تجربه خیلی هیجان‌انگیز بود، اما یه مقدار هم فشار داشت چون حجم یادگیری و مسئولیت‌ها زیاد بود، و تیم‌ام اول کوچیک بود. اوایل شاید فقط من و چند نفر دیگه بودیم ولی تیم کم‌کم بزرگ‌تر شد.

وقتی داشتم می‌رفتم بیرون، تیمم حدود هفت یا هشت نفر شده بود که همه‌شان را منتور می‌کردم و واقعاً تیم لیدری می‌کردم، یعنی به معنای واقعی کلمه. این برایم خیلی هیجان‌انگیز بود که دارم این کار را انجام می‌دهم.

البته چالش‌هایی هم داشت؛ مثلاً در اسنپ CTO عوض شد و این تغییر CTO فرهنگ شرکت را کمی تغییر داد. این چالش‌ها جذاب بودند، چون وقتی می‌خواهی تیم لیدری کنی باید دائماً خودت را با شرایط جدید تطبیق بدهی.

برای این کار، چند راه امتحان کردم. یکی از آن‌ها این بود که با آدم‌ها زیاد حرف زدم و همزمان با CTO درباره مسائل مختلف صحبت می‌کردم. مثلاً اگر درباره مصاحبه‌ها سوال داشتم یا کاری غیرمعمول در مصاحبه رخ می‌داد، به CTO مراجعه می‌کردم و سوالاتم را می‌پرسیدم. ما هر هفته one-on-one داشتیم و او هم فردی با تجربه بود. حتی CTOهای بعدی هم تجربه زیادی داشتند، اما سبک کار آن‌ها با هم متفاوت بود. وقتی CTO عوض شد، به عنوان لید تیم باید خیلی خودم را تطبیق می‌دادم.

در کنار این، با افراد مختلف تیم ارتباط نزدیک داشتم. کتاب هم خواندم، مثل Team Geek و چند کتاب دیگر، که کمی به من کمک کردند، اما واقعیت این است که فکر نمی‌کنم کتاب‌ها آنقدرها مؤثر باشند. تجربه و تعامل با آدم‌ها بیشتر تاثیر داشت.

من هنوز هم برایم راحت‌تر است که به جای اینکه از روی کتاب یاد بگیرم، با نفر دیگر گفت‌وگو کنم و از او کمک بگیرم. گرچه سختی دارد که درخواست کمک کنم، اما طبیعتاً بهتر کار می‌کند.

بعد از آمدن CTO جدید، او سعی کرد رابطه خوبی با من بسازد. چند بار مرا به شام دعوت کرد و با هم درباره مدیریت تیم صحبت کردیم. این رابطه دوطرفه بود و هم من یاد می‌گرفتم و هم برای او مفید بود که با یکی از اعضای تیم ارتباط نزدیکی برقرار کند.

من مدتی در آنجا کار کردم و این مسیر کاری برایم خوب بود. دلیل اینکه این مسیر برایم اهمیت داشت، این است که وقتی می‌پرسی چرا کانادا؟ باید بگویم که من به نقطه‌ای از کارم رسیده بودم که حدود یک سال و خورده‌ای توی اسنپ بودم و در کنار آن داشتم پروژه وب تری را هم انجام می‌دادم و تقریباً دوره تحصیلی‌ام در مقطع کارشناسی‌ام رو به اتمام بود.

از طرف دیگر، سابقه کاری خوبی داشتم؛ مثلاً دو سال در دیوار و یک سال و نیم در اسنپ کار کرده بودم. از دو طرف حس می‌شد که قرار است اتفاقی مهم بیفتد و همه چیز دیگر نمی‌توانست همین‌طور بماند.

نظرم نسبت به ماندن در ایران کاملاً تغییر کرده بود؛ قبلاً فکر می‌کردم ایران خوب است و می‌توان برای سفر به خارج رفت و چند هفته خوش گذراند، اما دیگر این‌طور نبود. مطمئن بودم باید بروم، هیچ راه دیگری وجود نداشت.

پس دو کار را شروع کردم: یکی اپلای کردن برای دانشگاه و دوم اپلای برای کار. هر دو موفقیت‌آمیز بود. من یک پیشنهاد کاری در قالب Senior Software Engineer از Delivery Hero در آلمان گرفتم. همزمان قبول شدم در دانشگاه McGill و دانشگاه Alberta کانادا.

این یکی از سخت‌ترین تصمیمات زندگیم بود؛ اینکه بروم کانادا دو سال درس بخوانم یا همان‌جا بروم آلمان و در یک شرکت خوب به عنوان مهندس ارشد شروع به کار کنم. هر دو مسیر عالی و هیجان‌انگیز بودند.

چطور آلمان و Delivery Hero را پیدا کردی؟

یه چیزی که من حس می‌کنم و خوبه بچه‌ها بشنون، این است که به جز کار اولم که واقعاً networking بود، بعد از اون همه چیز درباره "نامبرز گیم" بوده. واقعاً موفقیت یک نفر در این مسیر مربوط می‌شود به اینکه چقدر مفهوم نامبرز گیم را می‌فهمه و چقدر شخصیتش با این بازی همخوانی داره.

دیدم آدم‌هایی رو که بعد از دانشگاه دنبال کار می‌گردن، مثلاً چهار جا اپلای می‌کنن و چون نمی‌گیرن ناراحت می‌شن، یا فقط روی یک موقعیت تمرکز می‌کنن و جاهای دیگه اپلای نمی‌کنن و منتظر می‌مونن ببینن چی می‌شه. اما برای من همیشه اینطور نبوده؛ چه برای اپلای دانشگاه که از ایران بیرون اومدم، چه برای کاریابی بعد از فارغ‌التحصیلی، همیشه روی نامبرز گیم تمرکز داشتم.

مثلاً وقتی می‌گفتی چطوری Delivery Hero را پیدا کردی، من اینطور بود که اول لیستی از شرکت‌هایی که دوست داشتم توشون کار کنم تهیه کردم. مثلاً در اروپا شرکت‌هایی مثل Zalando، Delivery Hero، Booking و چند شرکت دیگر. توی کانادا هم شرکت‌هایی مثل Shopify و چند شرکت باحال دیگه. بعد می‌رفتم پوزیشن‌هایی که توانایی کار کردن توشون دارم را بررسی می‌کردم و می‌دیدم اپن رول دارند یا نه.

شما می‌تونی مثلاً ۲۰ تا ۳۰ جا اپلای کنی، حدود چهار تاشون اینترویو بهت بدن، و از اون چهار تا دو تا رو قبول شی. کاملاً نامبرز گیمه. مهم اینه که اعصابت خورد نشه و اگر یکی داره خوب پیش می‌ره، روی اون تمرکز کنی و دو تای دیگه رو ادامه ندی.

من خودم یادمه برای اپلای دانشگاه همزمان برای McGill و Alberta اینترویو داشتم، و هر دو پیش می‌رفتند، ولی هیچ‌وقت یکی رو گرفتنی فرض نکردم و همزمان با آن‌ها ایمیل به استادهای دیگه هم می‌زدم.

فهمیدن نامبرز گیم خیلی کمک می‌کنه. خیلی دیدم که بچه‌ها اعصاب‌شون خورد می‌شه چون چند جا اپلای می‌کنن ولی جواب نمی‌گیرن و به خودشان می‌گیرن. این طرز فکر اشتباهه و باید بفهمیم که همه چیز نامبرز گیمه.

رزومه‌ام هم خوب بود، از همون اول سمپات بودم، دانشگاهم خوب بود، بعد تو چند استارت‌آپ خوب، و آخرین‌ها هم تو دیوار، هزار دستان و اسنپ بودم. این استارت‌آپ‌ها تو ایران خیلی قوی هستن و احتمالاً وقتی شرکت‌های خارجی می‌خوان بهت اینترویو بدن، این اسامی را می‌شناسن، مثلاً Rocket Group که سرمایه‌گذار اسنپ است در آلمان به خوبی اسنپ را می‌شناسند، پس این موضوع خیلی کمک می‌کنه.

این دو تا چیز موازی هستن. یکی گرفتن تجربه‌های خوب و کار کردن در جاهای بهتر و دوم آکادمیک مثل گرفتن نمره بالا. من دیدم بعضی‌ها دو ماه فقط برای زیبا کردن رزومه وقت می‌ذارن، که به نظرم اشتباهه.

من معتقدم که باید روی اکسپرینس تمرکز کرد، چون من خودم معدل دانشگاهم متوسط بود، حدود ۱۶. وقتی برای دانشگاه‌ها اپلای می‌کردم، این معدل واقعاً کم بود، ولی قبول کردم که الان همین است و باید با اون کنار بیام. این باعث نشده تلاش نکنم ولی می‌دونم که نامبرز گیم سخت‌تره برای من.

اگر بقیه آدم‌ها ۵۰ جا ایمیل می‌زنن، من باید ۱۰۰ تا بزنم تا نتیجه بگیرم.

آره، خسته نشدم.
نکته اینه که باید درک کنی که من سعی می‌کنم شرایط و تجربه‌ام را بهتر کنم، دانشم را افزایش دهم، اما نامبرز گیم همیشه وجود داره. مثلاً اگر تو اسنپ کار کرده باشم، نیاز دارم ۵۰ جا اپلای کنم، اما اگر اسنپ نبوده و شرکت کوچکتر بوده، باید ۱۰۰ جا اپلای کنم.

دلیوری هیرو برای من بود، همزمان دانشگاه‌ها هم بودن و یکی از سخت‌ترین تصمیم‌های زندگیم بود که بیام کانادا و درس بخونم. دلیل اولم این بود که کشور کانادا رو دوست داشتم، چون مهاجرت به کانادا راحت‌تره. همچنین من زندگی در شمال آمریکا رو به اروپا ترجیح می‌دم، به خاطر سبک زندگی که فرق داره.

همچنین انگلیسی زبان بودن کانادا برای من مهم بود، چون یادگیری زبان جدید مثل آلمانی برام سخت و شکنجه‌آوره. از طرف دیگه، شانس‌های کاری در اروپا هست، مثل دلیوری هیرو، آمازون و گوگل، ولی حس می‌کردم توی شمال آمریکا شانس‌های بهتری دارم.

یکی دیگر از دلایل این بود که نزدیکی کانادا به آمریکا و امکان راحت‌تر مهاجرت به آمریکا. مثلاً یکی از دوستانم که تو آمازون سنیر بک‌ار بود، بعد از گرفتن جاب آفر آمریکا رفت اونجا کار کرد. این مسیر از اروپا به آمریکا کمی سخت‌تر هست اما از کانادا راحت‌تر می‌شه رفت.

مثلاً همین شرکت‌ها مثل Lyft که تو کانادا هستن، ممکنه فردا تو آمریکا پوزیشن باز کنن و بتونی اینترنال بشی. شرکت‌های آمریکایی هم الآن سعی می‌کنن تیم‌های بیرون از آمریکا داشته باشن، و اولین جایی که بهشون می‌رسن کانادا است چون تایم زون یکیه و این برای کار تیمی مهمه.

وقتی شرکت چند تا دفتر تو جاهای مختلف دنیا داره، سعی می‌کنه آدما بتونن به هم سر بزنن و ارتباط داشته باشن. اگر این دفاتر تو اروپا باشن، این قضیه سخت‌تره اما تو کانادا راحت‌تر می‌شه.

از طرفی، وقتی تو شرکت عضو یه کشور ناتو باشی، جابه‌جایی راحت‌تر هست. مثلاً آدما از اروپا میان کانادا یا آمریکا. به خصوص شرکت‌هایی که تو اوکراین دفتر داشتن که اونا هم بیشتر میان کانادا یا آمریکا.

پس از نظر پاسپورت و جابه‌جایی، کانادا مزایای زیادی داره، مثل نزدیک بودن تایم زون به آمریکا، انگلیسی زبان بودن، نزدیکی جغرافیایی و غیره.

تصمیم بین این دو (آلمان یا کانادا) خیلی سخت بود، چون یک طرف پول و زندگی دانشجویی دو ساله بود و طرف دیگه شانس‌های کاری بیشتر و زندگی بهتر.

انتخابم این بود که بیام و تو دانشگاه Alberta درس بخونم، چون هم تو شمال آمریکا بود و هم انگلیسی زبان. ولی همیشه فکر می‌کنم این تصمیم درست بود، گرچه صددرصد مطمئن نیستم.

خیلی از دوستام بعد از اون رفتن آلمان، مثلاً یکی از نزدیک‌ترین دوستام رفت و چند نفر دیگه هم رفتن. همیشه با خودم فکر می‌کنم شاید اگر من می‌رفتم آلمان، از نظر کاری و حرفه‌ای شاید فرقی نمی‌کرد، اما از نظر شخصی حال بهتری داشتم و شاید بیشتر خوش می‌گذشت.

همچنین اگر به خانواده‌ات وابسته‌ای، اروپا بهتره. چون تایم زون اروپا به ایران نزدیک‌تره و ویدیو کال کردن راحت‌تره، تقریباً ۳ ساعت اختلاف زمانی داره. سبک زندگی اروپا هم برای خیلی‌ها جذابه و مزایای خاص خودش رو داره.

پزشکم هم می‌گفت داری خودتو اذیت می‌کنی که خودتو تو چالش نگه‌داری، ولی من حس می‌کنم تصمیمم درست بود.

وقتی اومدم کانادا و شروع به درس خوندن کردم، اولش سخت بود، ولی آنقدر ذوق داشتم که سختی‌ها رو حس نمی‌کردم. مثلاً روانشناسم می‌گفت انگار اصلاً از ایران نیومدی و از خانواده و دوستات دور نیستی.

یک نکته دیگه که باید بگم اینه که مهاجرت تحصیلی خیلی راحت‌تر از مهاجرت کاریه. مهاجرت کاری مزیتش اینه که پول داری و نگرانی مالی نداری، مثلاً Delivery Hero هزینه پرواز و یک ماه اقامت رو می‌داد، ولی مهاجرت تحصیلی از نظر روابط اجتماعی راحت‌تره چون با همسن و سال‌ها و آدمای شبیه خودت سر و کار داری و راحت‌تر دوست پیدا می‌کنی.

از نظر زبان انگلیسی هم برای من خیلی راحت بود. وقتی بچه بودم کلاس زبان می‌رفتم، ولی بیشتر چیزها رو خودم یاد گرفتم؛ فیلم‌های انگلیسی زیاد دیدم و کتاب‌های رشته خودم رو خوندم.

مثلاً موقع خوندن JavaScript کتاب‌های زیادی داشتم. حتی توی Node.js که چند جلد بود، همه‌ش رو خوندم اما حتی اسم نویسنده‌ها یادم نیست.

یه آدمی که دقیقاً یادم نیست کی بود، یه شخص چاق با تیپی با عینک مشکی بود که من سال پیش توی آنالیز Toronto دیدمش. گفت بچه‌ها من دنبال کارم ولی هیچ جابی ندارم، من که الان دارم کار می‌کنم، هر کی می‌خواد منو استخدام کنه، الکی میگه. این حرفش یه جورایی شوخی بود ولی من از حرفش فهمیدم که بازار کار چقدر سخت شده.

کتاب اون شخص مرجع جاوااسکریپت است، حدود ۶ یا ۷ تا کتاب داره که خیلی خوب و دقیق توضیح داده. من موقع خوندن، هر صفحه رو با لذت می‌خوندم و یادم میاد که در بحث‌ها با همکارام می‌تونستم خوب حاضر بشم و استدلال کنم چون دقیق می‌دونستم جاوااسکریپت چطوری کار می‌کنه.

هر سال وب آنالیز Toronto برگزار میشه تو دانشگاه، من رفتم و خیلی باحال بود، سه روز بود و واقعا جذاب و مفید.

من روی پروژه وب تری در دانشگاه Alberta کار می‌کردم که بسیار برایم جذاب بود، اما به نظر می‌رسد زمینه انتخاب شده برای وب تری درست نبود. من در رشته Software Engineering کار کردم و حرکت از نرم‌افزار به وب تری باعث شد دوباره به حوزه نرم‌افزار برگردم، چرا که ادامه وب تری برایم با سطح درآمد پایین‌تر و موقعیت پایین‌تر همراه بود.

وب تری یا همان Web 3.0 بیشتر بر پایه فناوری بلاک چین و Decentralized Finance (DeFi) است. در ابتدا بیتکوین بود که صرفاً امکان انتقال پول را فراهم کرد، ولی بعد اتریوم آمد که قابلیت اجرای قراردادهای هوشمند را دارد. زبان برنامه‌نویسی اتریوم به نام Solidity است که مشابه JavaScript است و ایجاد برنامه‌های غیرمتمرکز را امکان‌پذیر می‌کند.

مزیت اصلی وب تری این است که می‌توان فعالیت‌های مالی را بدون نیاز به بانک یا دولت به صورت غیرمتمرکز انجام داد. همه چیز شفاف و قابل ردیابی است، اما کنترل مرکزی وجود ندارد. مثال واضح آن این است که در سیستم‌های معمولی ممکن است بانک اکانت شما را مسدود کند یا هزینه‌ها را محدود نماید، اما در وب تری این مشکل وجود ندارد.

در کشورهای چون ایران که انتقال پول بسیار محدود و زمان‌بر است، وب تری امکان انتقال سریع و کم هزینه پول به هر نقطه‌ای از جهان را می‌دهد. این موضوع جذابیت زیادی برای کسانی دارد که در کشورهای جهان سوم زندگی می‌کنند و می‌خواهند در یک سیستم مالی جهانی و بدون مرز فعالیت کنند.

وقتی صحبت از یادگیری Web3 می‌شود، باید بدانیم که با یک حوزه‌ی بسیار وسیع روبه‌رو هستیم؛ مثل این است که بگویید «می‌خواهم AI یاد بگیرم.» اول از همه باید مشخص کنید از کجا شروع کنید و دقیقاً چه چیزی را یاد بگیرید.

به نظر من بهترین منبع برای شروع، هنوز هم YouTube است. کافی است برای شروع «بیت‌کوین» را جست‌وجو کنید، چون اگر هیچ پیش‌زمینه‌ای ندارید، باید اول بفهمید بیت‌کوین چگونه کار می‌کند. چند کتاب ساده و مقدماتی درباره‌ی بیت‌کوین وجود دارد که فهم اولیه را می‌سازد. وقتی آن را یاد گرفتید، می‌توانید به سراغ سطح بالاتری بروید و مفاهیم مربوط به DeFi و Ethereum را یاد بگیرید؛ مثل اسمارت کانترکت‌ها، موارد استفاده‌شان، و پلتفرم‌های DEX (صرافی غیرمتمرکز) و Lending Protocols.

در صرافی‌های غیرمتمرکز دیگر خبری از نهاد مرکزی نیست. فرض کنید به جای مراجعه به بانک یا صرافی، مستقیماً با فردی در ارتباط باشید که ارز مورد نیازتان را با شما مبادله کند؛ یعنی همه‌چیز P2P (نقطه‌به‌نقطه) انجام می‌شود. در پلتفرم‌های وام‌دهی غیرمتمرکز هم، مردم به‌جای بانک به هم وام می‌دهند و سود می‌گیرند.

برای کسی که در کشوری در حال توسعه زندگی می‌کند، این فناوری واقعاً یک انقلاب است. از وقتی با آن آشنا شدم، همیشه فکر می‌کردم چرا باید با ریال کار کنیم. وقتی ارز دیجیتال داشته باشید، سرمایه‌تان را می‌توانید بدون محدودیت جابه‌جا کنید؛ مثلاً اگر بخواهید به کشوری مثل کانادا بروید، به‌جای محدودیت حمل ۱۰۰۰ دلار، می‌توانید تمام دارایی‌تان را به شکل رمزارز همراه خود داشته باشید.

همین آشنایی باعث شد وارد یادگیری توسعه‌ی اسمارت کانترکت شوم و زبان Solidity را یاد بگیرم. بعد از مدتی هم در همان کانال یوتیوبی خودم شروع کردم به آموزش دادن آن.

در ادامه، در کنار تحصیل، دنبال کار هم رفتم. خوش‌شانسی من این بود که قانون آن موقع به ما دانشجویان ایرانی اجازه‌ی کار نامحدود می‌داد. به همین دلیل توانستم در یک استارتاپ e-commerce در مونترال مشغول شوم. من در مونکتن بودم و به‌صورت ریموت کار می‌کردم.

این تجربه برایم خیلی خاص بود؛ چون اولین بار بود که با یک تیم کاملاً انگلیسی‌زبان کار می‌کردم. در ابتدا کمی چالش‌برانگیز بود، ولی خیلی سریع با شرایط هماهنگ شدم. هر چند پروژه‌ها از نظر فنی سخت نبودند (بیشتر حول API integration با ابزارهایی مثل Zapier یا Stripe)، اما تجربه‌ی کار تیمی و کار در محیط بین‌المللی ارزش زیادی داشت.

هر سه ماه هم به دعوت شرکت برای یک هفته به مونترال می‌رفتم. همه‌چیز را خودشان هزینه می‌کردند و این سفرها برایم هم آموزنده بود، هم سرگرم‌کننده. بیشتر از مهارت‌های فنی، چیزهای مربوط به فرهنگ کاری و ارتباطات بین‌المللی یاد گرفتم.

تجربه‌ی کار در آن استارتاپ با شرکت بزرگ «هزار دستان» زمین تا آسمان فرق داشت. در شرکت‌های بزرگ ساختار رسمی، HR و فرآیندهای مشخص وجود دارد، ولی در استارتاپ‌ها همه چیز خودمانی‌تر است و هر کس چند نقش دارد. مثلاً کسی که مسئول منابع انسانی است ممکن است کارهای مالی را هم انجام دهد. این فضا برای رشد سریع و یادگیری فوق‌العاده است.

در نهایت کار کردن با تیم بین‌المللی باعث شد دیدم به کار و پروژه تغییر کند. من در عین حال که دانشجو بودم، از استادم هم اجازه گرفته بودم همزمان کار کنم؛ چون نمی‌خواستم چیز پنهانی بینمان باشد و از نظر قانونی هم مجاز بودم.

بعد از مدتی، تصمیم گرفتم هم‌زمان با تحصیل، کار هم بکنم. اما استادم به‌شدت مخالف بود و می‌گفت من فقط برای درس به اینجا آمده‌ام و نباید کار کنم. جلسات زیادی با او داشتم و ساعت‌ها صحبت کردیم تا راضی‌اش کنم. در نهایت قبول کرد، اما این تصمیم برایم عواقبی داشت.

از آن زمان رابطه‌مان مثل قبل صمیمی نبود، بااین‌حال من همچنان کار پژوهشی‌ام را دقیق انجام می‌دادم و حتی چند مقاله هم چاپ کردم. با وجود این، استاد دیگر از من رضایت نداشت و در نهایت فاند تحصیلیم را قطع کرد. تا قبل از آن full-funded بودم، اما بعد از آن باید شهریه را خودم می‌پرداختم.

در آن مقطع ناراحت بودم، اما حالا با فاصله‌ی زمانی، تصمیمش را درک می‌کنم و هیچ دلخوری ندارم. بعد از آن همزمان کار کردم، شهریه دادم و ریسرچ را ادامه دادم. در یکی از پروژه‌ها رفتم سراغ Lightning Network، که در اصل یک Layer 2 روی بیت‌کوین است.

همان‌طور که می‌دانید، شبکه‌ی بیت‌کوین بسیار امن و غیرمتمرکز است، اما مشکل اصلی‌اش سرعت پایین و هزینه‌ی بالای تراکنش‌هاست. مثلاً انتقال یک میلیون دلار فقط پنج دلار کارمزد دارد و ده دقیقه طول می‌کشد، ولی پرداخت شش دلاری قهوه هم همان پنج دلار فی دارد و منطقی نیست. برای همین فناوری‌هایی مثل Lightning Network به وجود آمدند؛ تراکنش‌ها را off-chain نگه می‌دارند و دوره‌ای آن‌ها را روی بلاک‌چین اصلی ثبت می‌کنند.

برای مثال، شما با یک تراکنش on-chain و پرداخت حدود پنج دلار، هزار دلار خود را وارد شبکه‌ی Lightning می‌کنید. بعد می‌توانید بارها و با کارمزدی نزدیک به صفر خرجش کنید. فقط هنگام بستن کانال یا تسویه نهایی دوباره تراکنش اصلی روی زنجیره ثبت می‌شود. در واقع دارید با همان امنیت بیت‌کوین، اما با سرعت و هزینه‌ی بسیار کمتر تراکنش انجام می‌دهید.

ویژگی مهم دیگر Lightning Network حفظ حریم خصوصی است؛ چون برخلاف بیت‌کوین که تراکنش‌ها شفاف‌اند، در لایتنینگ کسی نمی‌تواند ببیند شما پول را به چه کسی و برای چه پرداخت کرده‌اید.

در پژوهشم سعی می‌کردم مسئله‌ی routing را بهبود دهم. یعنی اگر در مسیری از کانال‌ها موجودی کافی نبود و تراکنش شکست می‌خورد، شبکه بتواند به طور هوشمند مسیر جایگزین پیدا کند. اما بعد از مدتی فهمیدم شاید مسیر پژوهشم را اشتباه انتخاب کرده‌ام. هرچند از نظر فنی و فلسفی عاشق لایتنینگ‌نتورک بودم – چون نمایانگر آزادی، حریم خصوصی و مقاومت در برابر سانسور است – ولی برای مسیر حرفه‌ای خودم احتمالاً بهتر بود روی Web3، smart contracts و lending protocols تمرکز کنم.

بعد از اتمام پروژه‌ها و چاپ چند مقاله، در آستانه‌ی فارغ‌التحصیلی تصمیم گرفتم وارد شرکت‌های بزرگ‌تر شوم. تجربه‌ی کار در ایران به‌ویژه در برندهایی مثل دیوار و اسنپ خیلی به درد خورد، چون رزومه‌ای با نام‌های معتبر ساختن، پیدا کردن کار بعدی را به‌مراتب ساده‌تر می‌کند. همین منطق در خارج از کشور هم برقرار است؛ مثلاً داشتن سابقه در شرکت‌هایی مثل Facebook، Amazon یا Google درها را برایت باز می‌کند. من هم می‌خواستم به همین سطح برسم.

برای همین از چند شرکت بزرگ شروع کردم: Apple، IBM، Stripe و Lyft. برای همه اپلای کردم و به مصاحبه رفتم. بعضی از فرآیندها طولانی و چالشی بودند؛ مثلاً با اپل ۶ مرحله مصاحبه داشتم، با آی‌بی‌ام و استرایپ هم تا مرحله‌ی آخر رفتم. همه چیز عالی پیش رفت، اما در آخر به خاطر وضعیت پرمیت و تابعیت، پیشنهادها رد شدند. تجربه‌ی دردناکی بود، چون بعد از هفته‌ها تلاش و امید، در لحظه‌ی آخر به دلایل حقوقی و کشوری رد می‌شوی. با این حال، آن مصاحبه‌ها ارزشمند بودند، چون اعتمادبه‌نفسم را بالا بردند و تجربه‌ی واقعی کار با تیم‌های سطح بالا را دادند.

در مصاحبه‌ها آماده‌سازی را جدی گرفته بودم؛ تمرین کدینگ، مرور System Design و شرکت در جلسات تمرینی. ولی هر چقدر بیشتر مصاحبه می‌رفتم، کمتر نیاز به آماده‌سازی اختصاصی داشتم چون خود فرآیند مصاحبه‌ها تبدیل به تمرین می‌شد.

در نهایت با Lyft مصاحبه کردم و پذیرفته شدم. فرآیند سختی داشت، چهار مرحله‌ی سنگین، اما تیم و فرهنگ کاری‌شان فوق‌العاده بود. از نظر فنی، یادآور تجربه‌های من در «هزار دستان» و اسنپ بود؛ چون فرآیندهای مدیریتی و فنی بسیار بالغ و استاندارد دارند. در واقع، برخلاف تصور رایج، بعضی شرکت‌های بزرگ ایرانی مثل هزار دستان از نظر ساختار و فرآیند منابع انسانی در سطح شرکت‌های جهانی فعالیت می‌کنند.

حالا در لیفت، من بیشتر با Golang و Python کار می‌کنم. زیرساخت‌ها اغلب Managed Services هستند؛ مثلاً به جای بالا آوردن دستی سرورها و Kubernetes، همه چیز از طریق سرویس‌های AWS, GCP یا Kinsey Streams مدیریت می‌شود. این باعث می‌شود تمرکزمان روی توسعه باشد، نه نگهداری زیرساخت. در ایران، معمولاً باید خودت همه چیز را بالا می‌آوردی و مدیریت می‌کردی، ولی در اینجا تیم‌های جداگانه برای زیرساخت وجود دارند.

تفاوت بزرگ دیگر سطح بالای Automation و Abstraction است. مثلاً پلتفرم‌های داخلی برای Experimentation یا دیپلوی ساخته‌اند که نیازی به کار مستقیم با ابزارهایی مانند Rancher نیست. مزیت این سیستم‌ها افزایش سرعت و تمرکز است، هرچند منحنی یادگیری مخصوص خودش را دارد.

از نظر فرهنگی، لیفت واقعاً مثال‌زدنی است. تیم‌ها دوستانه‌اند، رقابت ناسالم یا سیاست‌های سنگین کمتر دیده می‌شود و همه روحیه‌ی همکاری دارند. من هنوز شرکت‌های دیگر مثل متا یا آمازون را تجربه نکرده‌ام، ولی از آنچه شنیده‌ام لیفت محیط سالم‌تر و خوش‌رفتارتری دارد.

حالا حدود یک سال و نیم است که در لیفت کار می‌کنم و فعلاً قصد تغییر ندارم. با داشتن تجربه‌ی کار در شرکت‌های بزرگ ایران و حالا لیفت، احساس می‌کنم مسیرم به‌خوبی تثبیت شده. لیفت اخیراً شرکت فرانسوی Freena را هم اکوایر کرده تا فعالیتش را به اروپا گسترش دهد، چون برخلاف Uber که در بیش از ۷۰ کشور فعال است، لیفت فعلاً محدود به آمریکای شمالی است.

برای من، خیلی جالب است که این بار نقش «آندرداگ» را دارم؛ یعنی در شرکتی کار می‌کنم که مقابل غول بزرگی مثل اوبر ایستاده است. تجربه‌ای متفاوت از قبل در ایران، جایی که همیشه در سمت برند مسلط بودم، مثل دیوار در برابر شیپور یا اسنپ در برابر تپسی. حالا دقیقاً در تیم تبسیِ آمریکای شمالی کار می‌کنم، و همین حس رقابت، انگیزه‌ی زیادی می‌دهد.

در مجموع، کار در لیفت ترکیبی از تجربه‌ی کار در محیط بین‌المللی، فناوری پیشرفته، و فرهنگ انسانی سالم است. و برای هر کسی که به دنبال رشد بین‌المللی است، این نوع تجربه بی‌قیمت است.

میتونید تا اونجایی که خوندید رو بوکمارک کنید.

همچنین بخوانید...

«تصمیماتی که موفقیت یا شکست استارتاپ‌تان را رقم می‌زنند»

«تصمیماتی که موفقیت یا شکست استارتاپ‌تان را رقم می‌زنند»

به یکی دیگر از قسمت‌های **Office Hours** خوش آمدید. امروز قرار است به سؤالاتی از جامعه YC پاسخ دهیم، و ابتدا چند سؤال درباره‌ی **نحوه ورود به بازار برای شرکت‌های...

راهنمای سریع راه اندازی استارتاپ! صفر تا صد راه اندازی استارتاپ و کسب و کار آنلاین

راهنمای سریع راه اندازی استارتاپ! صفر تا صد راه اندازی استارتاپ و کسب و کار آنلاین

اگر به دنبال راهنمای سریع برای راه‌اندازی استارتاپ و کسب و کار اینترنتی از صفر تا صد هستی، این ویدیو ارزشمند است. من مانوئل هستم و در این کانال درباره...

تجربه جذب سرمایه برای استارتاپ | سیاوش محمودیان

تجربه جذب سرمایه برای استارتاپ | سیاوش محمودیان

این اپیزود به تجربه جذب سرمایه برای یک استارتاپ می‌پردازد و از زبان مدیرعامل و یکی از هم‌تیمان شرکت درباره مسیرهای ممکن برای جذب سرمایه، چالش‌ها و درس‌های کلیدی صحبت...

شهرزاد میرجهانی | هم‌بنیانگذار و مدیرعامل فلوجین

شهرزاد میرجهانی | هم‌بنیانگذار و مدیرعامل فلوجین

مصاحبه‌ای با شهرزاد میرجهانی، بنیانگذار و مدیرعامل فلوجین، درباره مهاجرت به کانادا با ویزای استارتاپ، مسیر کار و تحصیل در هنگ کنگ، و تجربه‌های عملی در تکوین کسب‌وکار و حضور...

مدیر اجرایی سابق گوگل (مو گاودات): ۱۵ سال آینده جهنم خواهد بود، قبل از اینکه به بهشت ​​برسیم!

مدیر اجرایی سابق گوگل (مو گاودات): ۱۵ سال آینده جهنم خواهد بود، قبل از اینکه به بهشت ​​برسیم!

این مصاحبه ای طولانی با مو گاودات، مدیر ارشد پیشین گوگل ایکس و یکی از چهره‌های شناخته‌شده در حوزه هوش مصنوعی و آینده بشریت است. او در این ویدیو نگرانی‌های...

متخصص علوم اعصاب (دکتر تارا سوارت): شواهدی مبنی بر اینکه می‌توانیم پس از مرگ ارتباط برقرار کنیم!

متخصص علوم اعصاب (دکتر تارا سوارت): شواهدی مبنی بر اینکه می‌توانیم پس از مرگ ارتباط برقرار کنیم!

ویدئوی مصاحبه با دکتر تارا سوارث، متخصص علوم اعصاب و روانپزشک برجسته، به مدت حدود ۱ ساعت و ۴۴ دقیقه است که در آن تحقیقات و تجربیات شخصی وی درباره...

نیل دگراس تایسون و حقیقت‌های کیهانی درباره زندگی، مرگ و آینده انسان

نیل دگراس تایسون و حقیقت‌های کیهانی درباره زندگی، مرگ و آینده انسان

در این ویدیو طولانی، دکتر نیل دگراس تایسون، اخترفیزیکدان برجسته و مفسر علمی، به بررسی مسائل عمیق علمی و فلسفی درباره جهان، زندگی، و وجود انسان می‌پردازد. او با نگاهی...

یورگن کلوپ درباره بازگشت به لیورپول و راز عشقش به این باشگاه

یورگن کلوپ درباره بازگشت به لیورپول و راز عشقش به این باشگاه

یورگن کلوپ، اسطوره فوتبال و مربی موفق که تیم‌های دورتموند و لیورپول را هدایت کرده و ۱۳ جام بزرگ به‌دست آورده است، در این گفتگو زندگی و فلسفه مدیریتی خود...

هوش مصنوعی AGI

هوش مصنوعی AGI

AGI یا «هوش مصنوعی عمومی» (Artificial General Intelligence) نوعی از هوش مصنوعی است که هدف آن **ایجاد سیستمی با توانایی فکری مشابه انسان** در طیف گسترده‌ای از وظایف است. ###...

۵ کسب‌وکار برتر هوش مصنوعی برای شروع قبل از سال ۲۰۲۶ (ویژه مبتدیان)

۵ کسب‌وکار برتر هوش مصنوعی برای شروع قبل از سال ۲۰۲۶ (ویژه مبتدیان)

احتمالاً خبرها و تیترهایی را دیده‌اید که می‌گویند تنها ۱۲ ماه فرصت دارید تا ثروت خود را بسازید، چون بعد از آن «هوش مصنوعی فراانسانی» در راه است. گزارش جدیدی...

چرا هوش مصنوعی بیش از حد بزرگ‌نمایی شده است - با حضور نیل دگراس تایسون

چرا هوش مصنوعی بیش از حد بزرگ‌نمایی شده است - با حضور نیل دگراس تایسون

ببین، تو بخش زیادی از عمرت را صرف این کردی که علم را برای مردم توضیح بدهی. بله. عملاً شبیه یک «میم انسانیِ خب، در واقع...» بوده‌ای. آره. هرچند یاد...

سایت آماده فروشگاهی، سایت فروش محصولات دارای سایز و رنگ.

سایت آماده فروشگاهی، سایت فروش محصولات دارای سایز و رنگ.

سایت آماده فروشگاهی، ساین فروش محصولات دارای سایز و رنگ. سایت آماده بدون نیاز به اطلاعات فنی برای راه‌اندازی و بهره‌برداری. آماده نصب و راه‌اندازی، شما فقط باید محصولات را...

جوان «۱۹ ساله‌ای که میلیون‌ها دلار با اپلیکیشن هوش مصنوعی کسب کرد»

جوان «۱۹ ساله‌ای که میلیون‌ها دلار با اپلیکیشن هوش مصنوعی کسب کرد»

متن مصاحبه درباره استارتاپی است که اپلیکیشنی برای ترک اعتیاد به پ.و.ر.ن.و.گ.ر.ا.ف.ی ساخته است و موسسان آن سه نفر ۱۷ تا ۲۲ ساله هستند که در کمتر از پنج ماه،...

بنیانگذار ۱.۵ میلیارد دلاری هوش مصنوعی: این عصر طلایی شماست تا با هوش مصنوعی بسازید

بنیانگذار ۱.۵ میلیارد دلاری هوش مصنوعی: این عصر طلایی شماست تا با هوش مصنوعی بسازید

- با جسی جین آشنا شوید؛ ۲۷ ساله و هم‌بنیان‌گذار یک شرکت AI ۱٫۵ میلیارد دلاری. استارتاپ او، Decagon، مکالمات برندهایی مثل Herz، Duolingo و Notion را پشتیبانی می‌کند. تیمش...

معور شلومو بنیان‌گذار استارتاپ Base44

معور شلومو بنیان‌گذار استارتاپ Base44

خلاصه گفت‌وگوی یک پادکست با **معور شلومو** (Maor Shlomo) است؛ بنیان‌گذار استارتاپ **Base44**. در این گفت‌وگو، او تجربه‌ی شش‌ماهه‌ی خود را از راه‌اندازی تا فروش شرکت به مبلغ **۸۰ میلیون...

سم آلتمن - بنیانگذار OpenAI از سیستم نوشتاری خود رونمایی می‌کند.

سم آلتمن - بنیانگذار OpenAI از سیستم نوشتاری خود رونمایی می‌کند.

آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که سام آلمان چگونه یادداشت‌برداری می‌کند، برنامه‌ریزی سالانه‌اش را چطور انجام می‌دهد، یا چطور به مرخصی بدون حقوق (ساباتیکال) فکر می‌کند؟ چطور...

اجاره خانه بدهید، پولدار شوید؟ یک آمریکایی-هندی تبار با این ایده یک استارتاپ ۳.۱ میلیارد دلاری ساخت

اجاره خانه بدهید، پولدار شوید؟ یک آمریکایی-هندی تبار با این ایده یک استارتاپ ۳.۱ میلیارد دلاری ساخت

انور، خیلی ممنون که این مصاحبه رو انجام دادی. ممنون که اومدی. داری کار واقعاً جالبی می‌کنی. خب بگو، چطور «بیلت» می‌تونه کمکم کنه که دیگه بلیت کلاس اقتصادی نخرم؟...

حسام آرمندهی، دیوار و کافه بازار - 147

حسام آرمندهی، دیوار و کافه بازار - 147

مصاحبه با حسام آرماندهی، بنیانگذار مجموعه‌هایی مانند کافه‌بازار و دیوار، در پادکست «طبقه ۱۶» انجام شده است. این گفتگو ادامه‌ای از اپیزود قبلی است که بازخوردهای بسیار مثبتی دریافت کرده...

loading ...