معور شلومو بنیانگذار استارتاپ Base44
خلاصه گفتوگوی یک پادکست با معور شلومو (Maor Shlomo) است؛ بنیانگذار استارتاپ Base44. در این گفتوگو، او تجربهی ششماههی خود را از راهاندازی تا فروش شرکت به مبلغ ۸۰ میلیون دلار به Wix شرح میدهد. * Base44 یک پلتفرم ساخت اپلیکیشن با هوش مصنوعی است. کاربر فقط با توضیح متنی میتواند وبسایت، اپ یا بازی بسازد. * برخلاف رقبا، این پلتفرم امکاناتی مثل پایگاه داده، مدیریت کاربر، آنالیتیکس و یکپارچگیهای لازم را بهصورت داخلی دارد (نیازی به سرویسهای جانبی نیست). استارتاپ در مدت ۶ ماه از صفر به ۴۰۰ هزار کاربر و درآمد سالیانه میلیون دلاری رسید. * شلومو بدون جذب سرمایهی خارجی (Bootstrapped) و صرفاً از محل سود فعالیتها رشد کرد. * نخستین کاربران دوستان نزدیک او بودند. او عمداً با تعداد کم شروع کرد و بر تجربهی واقعی کاربران تمرکز داشت. * با انتشار در Product Hunt و سپس فعالیت «build in public» در لینکدین، کاربران بهشدت افزایش یافتند. شلومو بیشتر مسیر را بهتنهایی پیمود. او بهجای تیم بزرگ، از هوش مصنوعی برای کدنویسی استفاده میکرد. با داشتن ADHD شدید، او از ابزارهایی مثل RescueTime و اپهای داخلی که خودش با Base44 ساخته بود برای مدیریت تمرکز و تولید محتوا استفاده کرد. نبود تیم فنی یا پشتیبانی باعث شد بارها تحت فشار شدید قرار بگیرد (مثلاً هنگام ازدواج برادرش هک شدن ظاهری سیستم را باید شخصاً مدیریت میکرد). تبلیغات پولی و اینفلوئنسر مارکتینگ بیاثر بود. رشد اصلی از طریق محتوا، جامعهی کاربری و شفافیت در روایت مسیر بهدست آمد. گروه واتساپی اولیه و سپس دیسکورد/ردیت محل دریافت بازخورد فوری و ارزشمند شد. برخلاف شرکت قبلی (Explorium) که سرمایهی زیادی جذب کرده بود، شلومو تصمیم گرفت این بار فقط به عشق ساخت محصول تمرکز کند، نه رشد افراطی. او ابتدا هدف کوچک داشت (رسیدن به ۱.۵ میلیون ARR تا پایان ۲۰۲۵ برای خرید ماشین)، اما موفقیت فراتر از انتظار رقم خورد. فروش به Wix به این دلیل بود که فرصت بزرگتر و سرعت بازار، نیازمند همکاری با یک پلتفرم بزرگتر بود.
متن مصاحبه
در عرض شش ماه، او از صفر، تقریباً هیچ، به فروش این شرکت به مبلغ بیش از ۸۰ میلیون دلار به Wix رسید. نکته جالب این است که Base44 برای اولین بار در زندگیام تلاشی برای ساختن بزرگترین چیز ممکن نبود. من و نامزدم در هواپیما بودیم. به او گفتم: «میدونی چیه؟ اگر تا پایان سال ۲۰۲۵ به درآمد ۱.۵ میلیون برسیم، یک ماشین خوب میخریم.» و ما در عرض چهار هفته به آن رسیدیم.
احساس میکنم مسیری که تو در این شش ماه گذشته طی کردهای، رویای بسیاری از بنیانگذاران است. چه مدت واقعاً بهتنهایی کار میکردی؟
اولین نفر حدود یک ماه و نیم قبل از فرایند خریداری شروع به کار کرد. به نظرم شرایط فرق میکند، چون حتی وقتی تنها هستی، عملاً داری تیمهایی از هوش مصنوعی را مدیریت میکنی که کدنویسی میکنند. فکر نمیکنم در سه ماه گذشته حتی یک خط HTML یا جاوااسکریپت نوشته باشم.
تو با شرکتهای بسیار پرسرمایهای مثل Lovable، Bolt، Replit و Vercel رقابت میکنی و در این میان اولین ۱۰ کاربر خودت را میگیری.
من با سه کاربر شروع کردم، دوستان خیلی نزدیک. آنها را وادار کردم هر روز دیگر دور میز بنشینند و از ابزار استفاده کنند. تلاش میکردند چیزی بسازند، خراب میشد، من نگاه میکردم و بعد همان لحظه برایشان میساختم. هیچوقت قبل از اینکه مطمئن شوم کاربران واقعاً از محصول لذت میبرند، قصد مقیاسدهی نداشتم. بهترین شاخص برای فهمیدن این لذت هم این بود که ببینم محصول را با دیگران به اشتراک میگذارند یا نه.
مهمان امروز من معور شلومو است. این قسمت ویژه است، چون من تقریباً هیچوقت با بنیانگذاران مرحلهی اولیه گفتوگو نمیکنم. اما این بار استثنا قائل شدم، چون مسیر معور به بسیاری از جهات شبیه رویای خیلی از کارآفرینان است.
وقتی محصول را در Product Hunt عرضه کرد، آنقدر توجه و حمایت گرفت که الگوریتم Product Hunt فکر کرد اینها ربات هستند، در حالیکه واقعاً مردم از سراسر جهان برای حمایت از محصول آمده بودند. در گفتوگوی ما، معور دقیقاً توضیح میدهد چطور محصول را از صفر به ۱۰، بعد ۱۰۰ و سپس به صدها هزار کاربر رساند. او از تکنولوژیها و ابزارهایی میگوید که به او امکان داد با وجود ADHD شدید بسیار سریع و بهرهور باشد. همچنین از بینش مهمی صحبت میکند دربارهی اینکه چطور به این ایده رسید و آن را اصلاح کرد. افزون بر این، از تاکتیکهای رشد رایجی میگوید که برایش جواب نداد و در نهایت چند توصیهی کلیدی برای کسانی دارد که میخواهند یک شرکت بوتاسترپ (خودسرمایهگذاری) راهاندازی کنند.
معور، خیلی ممنون که اینجا هستی. به پادکست خوش آمدی.
خیلی هیجانزدهام که اینجا هستم. ممنون که من را دعوت کردی، لنی.
باعث افتخار من است. من معمولاً گفتوگوهایی از این جنس با بنیانگذاران مرحلهی اولیه انجام نمیدهم، اما واقعاً از این گفتگو خوشحالم، چون احساس میکنم مسیری که تو در شش ماه گذشته طی کردهای شبیه رویای خیلی از بنیانگذاران است؛ مخصوصاً آنهایی که نمیخواهند تیمهای بزرگ بسازند یا سرمایههای کلان جذب کنند.
اساساً، مسیر تو اینطور بوده محصولی ساختی، مردم آن را دوست داشتند، بهسرعت رشد کرد، هیچ سرمایهای جذب نکردی و در نهایت آن را به مبلغ ۸۰ میلیون دلار فروختی. دربارهی این شش ماه صحبت خواهیم کرد. البته میدانم که همهچیز هم رنگینکمان و پروانه و خوشی نبوده و کار بسیار سختی پشت آن بوده، اما واقعیت این است که این همان چیزی است که خیلیها هنگام شروع یک شرکت آرزو میکنند. و تو درست حالا در اوج این مسیر هستی؛ تازه خبر فروش شرکتت را اعلام کردهای. پس فکر میکنم این یک موقعیت بینظیر است برای اینکه بیشترین درسها و تجربهها را از تو بگیریم.
بله، فکر میکنم در آینده هم موقعیتهای زیادی پیش خواهد آمد، اما الان یک زمان واقعاً خاص است. خب، بیاییم از چند نکتهی ابتدایی شروع کنیم: اساساً Base44 چیست برای کسانی که با محصولی که ساختی آشنایی ندارند؟ Base44 یک پلتفرم ساخت اپلیکیشن با هوش مصنوعی است. یعنی شما میتوانید با زبان طبیعی توضیح بدهید که چه چیزی میخواهید بسازید؛ یک اپلیکیشن، یک بازی، یک وبسایت یا چیزی شبیه به این، و بعد هوش مصنوعی آن را برایتان کدنویسی میکند.
ما اولین کسانی نیستیم که این کار را انجام میدهیم. این حوزه را میتوان بسیار شلوغ دانست. اما فکر میکنم Base44 رویکرد متفاوتی دارد؛ رویکردی مشخص و بهقول کاربران «رویکرد باتری-داخلی» (batteries included). یعنی در هر اپلیکیشنی که در Base44 میسازید، همهچیز بهصورت داخلی وجود دارد: پایگاه داده، یکپارچگیها، مدیریت کاربر، آنالیتیکس و… بدون اینکه لازم باشد سرویسهای شخص ثالث متصل کنید یا کلیدهای API خودتان را وارد کنید. به نظرم این موضوع وقتی میخواهید یک اپلیکیشن بدون کدنویسی (vibe-coded) را به سطحی پیچیده و کاملاً کاربردی برسانید، بسیار کمککننده است.
امروز بیشتر بازیگران این حوزه کار فوقالعادهای انجام میدهند. مثلاً کسانی که وباپلیکیشنهای React میسازند (فرانتاند وباپ)، و وقتی کاربر به بکاند نیاز دارد، یکپارچگی بسیار خوبی با Supabase دارند. Supabase بهنظرم رایجترین گزینهای است که بیشتر رقبا استفاده میکنند. و صادقانه بگویم، همهی آنها در این زمینه عالی عمل میکنند.
اما همانطور که ذات «یکپارچگی» ایجاب میکند، قدرت آن کمی کمتر از حالتی است که شما همهچیز را بهصورت فولاستک بسازید. وقتی ما این کار را کردیم و در واقع endpointها و SDKها و هرچیزی که لازم بود را طوری مهندسی کردیم که با مدلهای زبانی بزرگ (LLMها) بهخوبی کار کنند، به نظرم Base44 در ساخت اپلیکیشنهای پیچیده، کاربردی و واقعی عملکرد بسیار خوبی دارد.
میخواهم دربارهی داستان شکلگیری ایده صحبت کنم؛ اینکه اصلاً چطور متوجه شدی چنین فرصتی وجود دارد. البته واضح است که این مسیر جواب داده، اما قبل از اینکه به آن برسیم، بگذار چند آمار را با مخاطبان به اشتراک بگذارم تا درک کنند که این سفر تا چه اندازه عجیب بوده است—و اگر چیزی جا انداختم، تو اضافه کن.
در عرض شش ماه، تو از صفر، تقریباً هیچ، رسیدی به فروش این شرکت به مبلغ بیش از ۸۰ میلیون دلار به Wix. تنها سه هفته طول کشید تا به درآمد سالانهی یک میلیون دلار (ARR) برسی. این کسبوکار را کاملاً بوتاسترپ (خودسرمایهگذاری) کردی. فکر میکنم فقط چند ده هزار شِکِل (نه حتی دلار آمریکا) سرمایهگذاری کردی.
آیا آمار دیگری هست که ارزش گفتن داشته باشد؟ چیزی در سطح کلی که مهم باشد قبل از اینکه وارد داستان شکلگیری شویم؟
نه، فکر نمیکنم. به نظرم وقتی به گذشته نگاه میکنم، همهاش شبیه دیوانگی به نظر میرسد، ولی واقعاً همین است. دو عامل اصلی بودند که من را به سمت این ایده سوق دادند. عامل اول این بود که نامزدم برای کسبوکار کوچک خودش (او یک هنرمند است) نیاز به یک وبسایت برای جمعآوری لید داشت. سعی کردم با یکی از ابزارهای ساخت وبسایت (نه از نوع مجهز به هوش مصنوعی) این کار را انجام دهم. تجربهای بسیار سخت و پر دردسر بود: طراحی با درَگ و دراپ، خراب شدن ظاهر در موبایل، دوبارهکاریها، مدیریت دادهها و… از طرف دیگر، در شرکت قبلیام خیلی با مدلهای زبانی بزرگ (LLMها) سروکار داشتم. همانموقع با خودم گفتم: این منطقی نیست. من میدانم این مدلها میتوانند دقیقاً همان کدی را بنویسند که الان دارم سعی میکنم خودم بسازم—خواه یک وبسایت ساده برای نامزدم باشد یا حتی یک وباپ کمی پیچیدهتر. تنها چیزی که کم بود، زیرساخت مناسب بود. اگر زیرساختی طراحی میکردم که مثلاً لیدها مستقیم وارد دیتابیس شوند، کد React تولید شود، از نظر SEO بهینه باشد و همهچیز آماده باشد، آنگاه استفادهاش فوقالعاده ساده میشد و حتی خودش میتوانست بدون من کار را انجام دهد.
من از طرفداران بزرگ ابزارهایی مثل Retool (از نسل قبلی ابزارهای نُوکُد) بودم. اما مشکل این بود که آن ابزارها در اصل low-code بودند؛ یعنی همچنان باید کمی جاوااسکریپت بلد میبودید تا بتوانید ارتباطات لازم را بسازید و پروژه راه بیفتد. دوباره همانجا با خودم فکر کردم: میدانم این سیستمها و نرمافزارهایی که سازمان نیاز دارد، بهراحتی قابل ساخت هستند. LLMها میتوانند این کار را انجام دهند. تنها کافی است بستر مناسبی ایجاد شود که در آن مدل زبانی به دیتابیس دسترسی داشته باشد، شاید با یک LLM دیگر تعامل کند، مدیریت کاربر داشته باشد و همهی بخشهای موردنیاز آماده باشند. آنگاه مدل میتواند نیازهای کاربران را به کد واقعی ترجمه کند. من هفت سال پیش شرکتی به نام Explorium راهاندازی کردم؛ کاملاً متفاوت با Base44. آن شرکت بیشتر در حوزهی داده و با مدل فروش سازمانی از بالا به پایین (Enterprise Top-Down Sales) بود و نیاز به سرمایهگذاری سنگینی داشت. ما حدود ۱۳۰ میلیون دلار سرمایه جذب کردیم و من بهمدت هفت سال مدیرعامل آنجا بودم. با توجه به آن تجربهها با شریک زندگیام (نامزدم) گفتم: «بیایید امتحان کنیم و محصولی بسازیم که میدانم ساختنش واقعاً لذتبخش خواهد بود.»
فکر میکنم وقتی با چنین رویکردی جلو میروی و نه با آن مسیر رایجِ «سرمایهی کلان جمع کنیم و کل بازار را تصاحب کنیم»، ماجرا خیلی متفاوت است. من میدانستم وارد حوزهای بسیار شلوغ و رقابتی میشوم، اما همینطور هم میدانستم زاویه و دیدگاه متفاوتی دارم. وقتی اینگونه وارد میشوی، چیز زیادی برای از دست دادن نداری و همین انرژی زیادی بهت میدهد. اینگونه بود که Base44 متولد شد. راستش اصلاً فکر نمیکردم اینقدر سریع رشد کند. اما خب، ماجرا همین بود.
خوبه که تلاش خودت را برای رشد سریع محصول دستکم نمیگیری. من مشتاقم بیشتر دربارهاش صحبت کنیم. اما اول چند نکتهی کلیدی از چیزی که گفتی برای کسانی که دنبال ایده هستند. اول اینکه تو داشتی یک مشکل واقعی را حل میکردی—مشکل نامزدت برای ساخت وبسایت. این خیلی مهم است. تو صرفاً نگفتی «شاید این برای کسی مفید باشد»، بلکه واقعاً با یک نیاز واقعی روبهرو شدی و چون ابزار مناسبی وجود نداشت، خودت آن را ساختی.
دوم اینکه گفتی از انجامش لذت میبردی. بهنظرم این هم عنصر خیلی مهمی است. باید کار برایت جذاب باشد، نباید احساس کنی یک بار سنگین روی دوشت است.
میدانی؟ فکر میکنم وقتی اولین بار شرکت خودم (Explorium) را راه انداختم، خیلی از آدمهای باهوش همین دو حقیقت مهم را به من گفتند: چیزی بساز که خودت واقعاً بخواهی از آن استفاده کنی. مطمئن شو کاری که انجام میدهی را واقعاً دوست داری. اما وقتی اولینبار این حرفها را میشنوی، مثل من، ممکن است فکر کنی «اینها کلیشه است. مهم این است که درآمد را بالا ببریم، قراردادهای بیشتری ببندیم.» ولی حالا میبینم حتی اگر کلیشه به نظر برسد، واقعاً درست است. ساخت چیزی که خودت از آن استفاده میکنی خیلی آسانتر است. من در واقع داشتم هر دو مشکل را حل میکردم. بنابراین خیلی مهم است چیزی بسازی که خودت از آن استفاده میکنی، چون خیلی سریعتر پیش میروی. و همچنین کاری انجام دهی که واقعاً به آن علاقه داری. من هفت سال مدیرعامل Explorium بودم. تجربهای فوقالعاده بود، پر از فراز و فرود. اما در نهایت آن شرکت آنقدر بزرگ شد که زمان زیادی برد تا بفهمم چیزی که واقعاً دوست دارم، ساختن و مقیاسدادن به محصول است، نه لزوماً مدیریت فروش، منابع انسانی و این جور کارها. این علاقه است که به تو نیرو میدهد. وقتی کاری را انجام میدهی که واقعاً دوست داری، کار سخت خیلی سادهتر میشود.
خب، بیاییم همین موضوع را دنبال کنیم و دربارهی بنیانگذار تنها (Solo Founder) صحبت کنیم. این موضوعی است که خیلی از کارآفرینان با آن درگیرند، چون پیدا کردن همبنیانگذار از همان ابتدا کار سختی است. معروف است که YC (Y Combinator) معمولاً بنیانگذاران تنها را دوست ندارد. اما فکر میکنم در کاری که تو انجام دادی، قدرت زیادی وجود دارد. پس بگذار اول این را بپرسم: چه درسهایی از تجربهی بنیانگذار تنها بودن گرفتی؟
اگر کسی تنها فاوندر باشد و بهویژه بخواهد بوتاسترپ کند (یعنی بدون سرمایه بیرونی پیش برود)، فکر نمیکنم این برای هر نوع کسبوکاری مناسب باشد. اگر در حال ساخت یک شرکت B2B باشید، بهخصوص اگر شرکت شما در حوزه B2B به سازمانهای بزرگ (Enterprise) باشد، نیاز خواهید داشت یک فروشنده یا تیم فروش استخدام کنید. باید برای بازاریابی هزینه کنید. فروش محصولتان بهتنهایی وقتی هیچکس نمیداند آیا این محصول فردا هم باقی خواهد ماند یا نه، بسیار سخت خواهد بود. بنابراین فکر نمیکنم این مدل برای همهی شرکتها مناسب باشد. اما اگر چیزی میسازید که پتانسیل وایرال شدن داشته باشد یا مخاطب انبوه را هدف قرار دهد، در آن صورت زیاد مهم نیست سرمایه جذب کرده باشید یا نه؛ کافی است محصولی عالی بسازید که مردم حاضر باشند آن را به اشتراک بگذارند. اگر بتوانید چنین کاری انجام دهید و به نقطه فرار از جاذبه برسید (یعنی به مرحله فیت محصول-بازار برسید)، آنوقت همهچیز در مدل بوتاسترپ و فاوندر تنها بهتر از روشهای دیگر خواهد بود. حتی از منظر مالی خالص هم چنین نتیجهای بهتر است. واضح است که اگر بتوانید کسبوکارتان را بوتاسترپ کنید و به سودآوری—حتی اگر نسبی—برسید، احتمالاً نتیجه مالیتان در بیشتر موارد بسیار بهتر از هر مدل دیگری خواهد بود. نکته دوم این است که مسئله فقط فاوندر تنها بودن نیست، بلکه خود بوتاسترپینگ هم فشار روانی کمتری دارد. شما صبح بیدار میشوید و میبینید که کسبوکارتان سودده است. اصطلاحی وجود دارد به نام «بهطور پیشفرض زنده بودن» (default alive) که خیلی کار را آسانتر میکند. من هر دو مسیر را رفتهام و بارِ جذب سرمایه واقعاً سنگین است—حتی اگر سرمایهگذارانتان فوقالعاده باشند و همیشه حمایتتان کنند، باز هم این فشار وجود دارد. اما وقتی بوتاسترپ میکنید، یعنی هیچ پولی جز سرمایه خودتان در کار نیست و کسبوکار در حال حرکت و سودآوری است، انرژیتان حفظ میشود. چیزی که از تجربهی قبلیام یاد گرفتم این است که انرژی فوقالعاده مهم است. این مسیر معمولاً شبیه یک ماراتن است، هرچند برای من بیشتر شبیه یک دو سرعت بود. من فکر میکردم این مسیر شبیه یک ماراتن خواهد بود، چون میخواهید کاری انجام دهید که سالها و سالها آن را دوست داشته باشید. اگر بتوانید هر روز حاضر شوید (روی پروژه کار کنید)، شانس موفقیتتان فوراً بالا میرود.
اما در این مسیر افتها و لحظههای پراسترس زیادی وجود دارد. یکی از آنها این است که بتوانید خودتان را سرپا نگه دارید، سرورها را بالا نگه دارید. وقتی تنها هستید، تیم DevOps ندارید، پشتیبانی در دسترس ندارید، هیچکدام را ندارید. فکر میکنم این خیلی سخت است.
چند حادثه داشتم که واقعاً—الان شوخی میکنم ولی به دوستانم میگفتم—به خاطر استرسش چند سال از عمرم کم شد. یک خاطره بامزه دارم که در عروسی برادرم بود. ما داشتیم عکس میگرفتیم و من قرار بود اجرای مراسم را هم بر عهده داشته باشم. همان موقع دوستم از MIT به من زنگ زد و گفت: «هی، یک نفر وارد Base44 شده و تبدیلش کرده به یک کلاهبرداری کریپتو. باید سریع رسیدگی کنی، چون مردم دارند روی Base44 اپلیکیشن میسازند و داده داخلش میگذارند و…».
یادم هست گوشی را گذاشتم و گفتم: «باشه، فوراً نگاه میکنم.» همان لحظه به خودم گفتم: «این کارماست، مطمئنم واقعی است. یکی هک کرده چون دقیقاً همان شبی که من نمیتوانم لپتاپ باز کنم و رسیدگی کنم، این اتفاق میافتد.»
بهانهای آوردم که باید برای مراسم تمرین کنم یا چیزی شبیه این و رفتم لپتاپ را باز کردم، دو ساعت، دو ساعت بسیار ترسناک از عمرم را گذراندم. در نهایت فهمیدم ماجرا این بوده که LLM (مدل زبانی) سعی کرده از یک پکیج به نام cryptography استفاده کند که یک پکیج Node.js یا جاوااسکریپت است و هیچ ربطی به کریپتو ندارد. اما کاربر که فنی نبود، پیغام خطای مربوط به cryptography را دیده بود و فکر کرده کسی اپ را هک کرده و این یک کلاهبرداری کریپتو است.
چنین لحظات زیادی پیش میآید که شما حتی نمیتوانید آن را با کسی در میان بگذارید؛ نه بارش را، نه استرسش را. نمیتوانید به کسی بگویید: «هی، میدانی چیست؟ من امروز بیرونم، تو رسیدگی کن.»
در شرکت قبلیام، من دو همبنیانگذار داشتم که دوستان خیلی خوبی بودیم. حتی اگر یکی از ما خرابکاری میکرد، باز هم کسی بود که با او موضوع را در میان بگذاریم، شوخی کنیم و در کنار هم باشیم. اما وقتی تنها هستید، سخت است.
یکی دیگر از چالشها، اولویتبندی بسیار سخت و بیرحمانه است؛ کاری که مجبورید انجام دهید چون باید سرعت توسعه محصول را حفظ کنید. و طبیعتاً، این روزها با وجود هوش مصنوعی که همه میتوانند با آن نرمافزار بسازند، باید از یک طرف خیلی سریع حرکت کنید و از طرف دیگر بازاریابی را هم در مسیر یاد بگیرید و اجرا کنید.
یادم هست هر روز صبح یک جور «مراسم» داشتم: با خودم فکر میکردم «امروز لازم است و دوست دارم روی چه چیزی کار کنم؟». چیزی که دوست داشتم رویش کار کنم همیشه کدنویسی بود. این همان چیزی است که به آن علاقه دارم: بهبود محصول. میدانستم یک باگ وجود دارد که بعضی کاربران را آزار میدهد، یا یک ویژگی در ذهنم بود و میگفتم «رقبا هنوز به این فکر نکردهاند، باید آن را بسازم و زودتر ارائه کنم.»
اما چیزی که باید انجام میدادم اغلب متفاوت بود. در بسیاری از مراحل مسیر Base44، میدانستم که میتوانم محصول را خیلی بهتر کنم، اما لازم بود بیشتر روی بازاریابی وقت بگذارم. میدانستم مشکل اصلی محصول یا نرخ تبدیل یا نگهداشت کاربر نیست؛ همهچیز خوب بود. مسئله فقط افزایش تعداد مخاطبان بود—حتی اگر من واقعاً میخواستم روی محصول کار کنم. این جابهجایی مداوم بین تمرکزها واقعاً سخت بود.
آخرین نکته این است که من زمان زیادی را صرف میکردم تا مطمئن شوم تنظیمات کاریام—از جمله نحوه کدنویسی، نحوه نوشتن محتوا و…—بهینه و خودکار شده است. خیلی وقتها صرف فکر کردن و حتی حرص خوردن برای این میکردم که چگونه مخزن کد را ساختار بدهم تا مثلاً بتوانم برای بکاند از یک ابزار و برای فرانتاند از Base44 استفاده کنم و خیلی سریع کدنویسی کنم.
این برایم بسیار مهم بود که همیشه راههای جدیدی برای خودکارسازی و بالا بردن سرعت ساختن بهعنوان یک فاوندر تنها پیدا کنم. چون اگر این موضوع را درست مدیریت کنید، تیمهای کوچک با زمینهی دانشی خوب امروزه میتوانند خیلی سریع حرکت کنند. همین موضوع دربارهی بازاریابی و دیگر ابزارها هم صدق میکند؛ باید تا جای ممکن خودکار شوند—بهویژه وقتی تنها هستید—چون در نهایت زمان همان چیزی است که اگر درست مدیریت نشود، میتواند کسبوکار را نابود کند.
در استک بهرهوری شخصی شما چه ابزارهایی بود که به شما اجازه داد Base44 را بسازید؟ یعنی همانطور که Base44 یک استک تکنولوژی داشت، شما هم برای خودتان یک استک بهرهوری داشتید. گفتید از Cursor و Base44 استفاده میکردید. چه ابزارهای دیگری در روزمره به شما کمک میکرد که کارآمدتر باشید؟
من اختلال ADHD شدید دارم؛ که البته میتواند مثل یک ابرقدرت عمل کند. اما اول از همه باید مطمئن شوید روز کاریتان طوری طراحی شده که بتوانید تمرکز کنید و زمان زیادی برای کار عمیق داشته باشید. من از محصولی به نام RescueTime استفاده میکنم که خیلی دوستش دارم. ابزارهای مشابه زیادی هم هست که دسترسی به توییتر و لینکدین و غیره را میبندند. این کار برایم سخت بود چون داشتم رویکرد «ساخت در ملأعام» را اجرا میکردم (build in public) که اتفاقاً برای Base44 خیلی خوب جواب داد. اما هر بار که میخواستم پستم را ببینم یا تعداد لایکها و بازدیدها را بررسی کنم، دیگر نمیتوانستم روی هیچ چیز دیگری کار کنم. بنابراین یک تنظیم اولیه برای خودم داشتم: مجموعهای از نرمافزارها که به من اجازه میداد کار عمیق داشته باشم. علاوه بر آن، Base44 نهتنها برای بخش فرانتاند کار میکرد، بلکه بسیاری از اپلیکیشنهای داخلی کسبوکارم هم روی آن ساخته بودم؛ جایی که کاربران را مدیریت میکردم، اعتبار اختصاص میدادم یا محتوا مینوشتم.
یک اپلیکیشن هم داشتم که در ابتدای هفته ایدههای محتوایی سطح بالا را در آن مینوشتم. سپس اپ ساختهشده در Base44 آنها را خرد میکرد و به متنی تبدیل میکرد که بیشتر شبیه لحن من برای یک پست لینکدین باشد. بعد من آن را تأیید میکردم و همان متن به یک پست توییتر تبدیل میشد.
به این ترتیب ابزارهایی داشتم که کاملاً با فرآیند و نیازهای شخصی خودم سفارشیسازی شده بودند، و همین موضوع خیلی به من کمک کرد.
فکر میکنم این کار را نهفقط با Base44، بلکه با هر ابزاری میتوان انجام داد؛ یعنی میتوانید با نوعی «vibe coding» ابزارهای بهرهوری بسازید که دقیقاً با نیاز و روند کاری خودتان همخوان باشد. مثلاً برای پستهای شبکههای اجتماعی من، فرآیندی داشتم که احتمالاً هیچکس دیگری آن را به همین شکل دنبال نمیکرد. ساخت اپهای سفارشی با vibe coding برای همین کارها واقعاً برایم مفید بود.
شما در واقع ابزارهای داخلی برای خودتان با Base44 ساختهاید. البته دیگران میتوانند از ابزارهای دیگر هم استفاده کنند. اما شما اپی ساختهاید مثلاً برای: «کمکم کن یک توییت بنویسم.» خب، این دقیقاً چطور کار میکرد؟ ورودیاش چه بود؟
روش کاری من این بود که لحظاتی پیش میآمد که ایدهای برای یک محتوای جدید به ذهنم میرسید. کل روند رشد Base44 هم خیلی با «ساخت در ملأعام» (build in public) گره خورده بود؛ یعنی رشد مخاطب و ارتباط با همان جامعهی هدف من که اغلب سازندگان (builders) بودند. همین باعث میشد تولید محتوا آسانتر شود.
بنابراین فرآیندی برای خودم تعریف کرده بودم: پیش از هر چیز ایدههایی برای پستهای طول هفته روی کاغذ یادداشت میکردم، چون باید ثبات میداشتم و مرتب محتوا منتشر میکردم.
قبل از ساخت آن اپ، روال کارم این بود: به ChatGPT میرفتم، یک ساختار یا اسکلت مبهم از یک پست مینوشتم و به آن میگفتم: «لطفاً نوشتارم را بهتر کن.» ChatGPT هم چیزی تولید میکرد که خیلی فاصله داشت—بیش از حد تبلیغاتی بود و به لحن من نمیخورد. بعد به آن میگفتم: «نه، نزدیکتر به متن اصلی بمان.» و مدام با هم کلنجار میرفتیم: ایموجیها را بردار، خطتیرهها عجیب هستند و غیره. در نهایت یک پست لینکدین داشتم. و بعد نیاز بود برای همان پست یک تصویر هم بسازم.
بعد برای ساخت تصویر به ابزار دیگری میرفتم. سپس همان پست لینکدین را میگرفتم و میگفتم خب، حالا باید در توییتر هم منتشرش کنم. پس آن را به یک رشته توییت (Twitter thread) تبدیل میکردم. در این مرحله باید متن کوتاهتر و متناسبتر میشد.
کل این فرآیند را که برایم خوب جواب داده بود، با vibe coding پیادهسازی کردم تا سرعت کار بالا برود. همچنین مطمئن شدم که LLM داخل اپ لحن نوشتاری خودم را تقلید میکند و پستهای قبلیام را ذخیره میکند تا بفهمد چه نوع پستهایی را دوست داشتهام و نوشتهام. به این ترتیب، پستهای بعدی هم دقیقاً شبیه من نوشته میشدند.
این شاید یک معرفی خوب برای Base44 باشد. فرض کنید کسی وارد سایت Base44.com شود و بخواهد چنین ابزاری بسازد. چه پرامپتی پیشنهاد میدهید تا شروع کند؟
معمولاً کاری که من میکنم این است که چیزی ساده و کلی مینویسم. فکر میکنم LLMها این روزها در شروعهای مبهم خیلی خوب عمل میکنند؛ یعنی اسکلت اولیه چیزی که نیاز دارید را میسازند. Base44 هم در درک اجزای اصلی خوب است. مثلاً: «یک LLM باید متن تولید کند، این بخش و آن بخش هم وجود داشته باشد.» لازم نیست همه جزئیات را همان اول بنویسید. مثلاً میتوانید چیزی شبیه این بنویسید: «میخواهم ابزار تولید محتوای شخصیسازیشده با هوش مصنوعی بسازم. روند فعلی من این است: اول ایدهام را مینویسم، بعد تبدیل به پست لینکدین میکنم، سپس به توییتر منتقلش میکنم. حالا ابزاری بساز که این روند را پشتیبانی کند.» و بعد مرحله به مرحله آن را اصلاح کنید.
چیزی که من در کل این دسته ابزارها—نه فقط Base44—خیلی دوست دارم این است که نرمافزارشان قابل تطبیق است. یعنی هر وقت روند کارتان تغییر کرد یا بهتر شد، بهسادگی میتوانید ابزار را هم تغییر دهید.
دو هفته پیش Base44 توسط Wix خریداری شد و حالا روند انتشار محتوا کمی فرق کرده است. با این حال، فقط با دو پرامپت ساده میتوانید فرآیند را با روش جدید هماهنگ کنید، که واقعاً جالب است.
عبارت نرمافزار تطبیقپذیر (adaptive software) اصطلاح جذابی است. اصطلاح دیگری هم شنیدهام: نرمافزار انعطافپذیر (malleable software).
قبل از اینکه درباره رشد صحبت کنیم، یک نکته دیگر. این موضوع بوتاسترپ کردن (bootstrapping) برایم جالب است. در واقع شما در حال رقابت با شرکتهایی هستید که سرمایه زیادی جذب کردهاند: مثل Lovable، Bolt، Replit، v0، Vercel، Cursor که نمیدانم چند میلیون دلار سرمایه گرفتهاند. میدانم که شما مستقیماً با Cursor رقابت نمیکردید. اگر قرار نبود Wix شما را بخرد، آیا برنامهای برای جذب سرمایه داشتید؟ فکر میکنید میتوانستید در حالت بوتاسترپ در رقابت با آن محصولات محبوب بمانید؟
Base44 بسیار سودآور بود، حتی بیشتر از آنچه تصور میکردم. بنابراین حتی اگر قرار نبود خریداری شود، باز هم میتوانستم درآمد خوبی از آن داشته باشم. یادم هست که یک لانچ ناموفق در ProductHunt در اواسط ژانویه داشتم. بعد از آن، از اوایل فوریه شروع به «ساخت در انظار عمومی» (building in public) کردم و همانجا بود که رشد آغاز شد. فکر میکنم اولین درآمد واقعی—شاید ۱۰ یا ۱۰۰ دلار اول—در ماه مارس بود. و در ماه مه توانستم نزدیک به ۲۰۰ هزار دلار سود به دست بیاورم.
بنابراین در هر حال فضای رقابت وجود داشت. هرچند کسبوکار کوچک بود، اما میدیدم که کاربرانی که به Base44 میآیند، میمانند و به آن وفادار میشوند، حتی اگر با رقبای دیگر هم آشنا باشند. البته چالش بزرگ این بود که مثل دیگر ابزارهای دادهای سر و صدای زیادی ایجاد کنم. برای مثال، ابزارهای vibe coding دادهای هکاتونهای میلیوندلاری برگزار میکردند و در رشد عالی عمل میکردند. اما من چنین منابعی نداشتم. بنابراین دنبال روشهای خلاقانه برای رقابت بودم.
به نظرم ما یک هکاتون موفق به نام Hackathon 4Good برگزار کردیم که هم به رشد ما کمک بزرگی کرد و هم باعث ایجاد اثر مثبت در جهان شد. در این رویداد حدود ۳۰۰۰ تیم شرکت کردند و اپلیکیشنهای بسیار خوبی در جهت کارهای خیر ساختند.
اما باید صادقانه بگویم بخشی از دلیل فروش این بود که بازار با سرعتی پیش میرفت که تا به حال ندیده بودم، سریعتر از چیزی که فکرش را میکردم. در یک مقطع وقتی دیدم Base44 رشد میکند، فکر کردم که: «این واقعاً میتواند به زندگی مردم کمک کند.» این یکی از آن دسته نرمافزارهایی است که—میدانم بیطرف نیستم—اما احساس میکنم میتواند واقعاً تأثیر بزرگی روی زندگی خیلیها داشته باشد. دیدهام مردم چیزهای فوقالعاده و شگفتانگیزی با آن ساختهاند.
پس با خودم گفتم: «بیایید سراغ هدف بزرگ برویم. بیاییم تلاش کنیم واقعاً در مقیاس جهانی بسازیم، شاید رهبری این دسته را به دست بگیریم و حتی برنده شویم.» و احساس کردم بهترین شانس برای این کار این است که با Wix شریک شویم. دلایل زیادی وجود دارد: دیانای مشابه، همان پایگاه مشتریان، تجربه زیاد آنها و البته ارتباط بسیار خوب با کل تیم مدیریتی آنجا.
به همین دلیل، احساس میکنم این فروش، حتی جدا از موفقیت مالی، نوعی تصمیم استراتژیک بود؛ مثل اینکه بگویی: «میخواهیم در لیگ بزرگ بازی کنیم.» و به جای اینکه فقط به بالا مشت بزنیم، در این فضای بسیار شلوغ بتوانیم واقعاً رقابت کنیم و حتی پایینتر از خودمان را هم شکست بدهیم. این بخشی از دلیل فروش بود.
خیلی نکته ارزشمندی بود. پس چیزی که میشنوم این است که شما میتوانستید مستقل بمانید و درآمد عالی و یک کسبوکار موفق داشته باشید—حداقل برای مدتی. اما آینده بلندمدت نامشخص بود.
اما اگر شما بهعنوان یک سولوپرنور (solopreneur) و کسی که هرگز سرمایه جذب نکرده، بتوانید در یک فضای شلوغ درآمد قابل توجهی داشته باشید، نشان میدهد اگر محصولی بسازید که مردم واقعاً دوستش داشته باشند، موفقیت امکانپذیر است. این بینش جالبی است: مهم نیست رقبایتان چندین میلیون دلار سرمایه دارند، چون بازار بزرگ است.
بله، فکر میکنم بازی الان کمی متفاوت است. بارها ترسیده بودم و با خودم میگفتم: «چطور قرار است وارد این رقابت شوم؟» چون آن شرکتها جزو سریعترین رشدها بودند، تیمهای فوقالعادهای داشتند و سرمایه زیادی پشتشان بود. اما در طول زمان دیدم میتوانم همپای آنها حرکت کنم، حتی گاهی سریعتر، و از زاویهای متفاوت وارد شوم. و این روند هم ثابت ماند، طوری که هیچکس جایگزینم نشد.
فکر میکنم این بازی متفاوتی است، چون حتی اگر تیم خیلی کوچکی باشید، یا حتی تنها باشید، در عمل دارید تیمهایی از هوش مصنوعی را مدیریت میکنید. مثلاً من در سه ماه گذشته حتی یک خط کد HTML یا JavaScript ننوشتهام، اما همچنان فرانتاند Base44 مدام تغییر کرده است، چون AI آن را مینویسد.
پس اگر زاویه جذابی داشته باشید و سریع حرکت کنید، فکر میکنم پول و سرمایه لزوماً عامل برنده شدن در یک دسته نرمافزاری نیستند. و این موضوع در آینده حتی بیشتر تغییر خواهد کرد. با بهتر شدن LLMها، مهندسان ده برابر تأثیر بسیار بیشتری خواهند داشت و به مهندسان 100 برابر بهتر تبدیل میشوند، چون قادرند LLMها را مدیریت کنند. بنابراین دیگر اندازه تیم یا حجم سرمایه تعیینکننده نخواهد بود.
چیزی که همین الان گفتید واقعاً شگفتانگیز است؛ اینکه شما در سه ماه هیچ کدی مثل جاوااسکریپت یا HTML ننوشتهاید؛ سه ماهی که تقریباً نصف عمر این شرکت بوده است. شرکتی که ۸۰ میلیون دلار فروخته شد و حتی شاید بیشتر هم ارزش داشته باشد. به نظر میرسد در آغاز کار، مهمترین موضوع این است که بفهمید چه مسائلی را باید حل کنید و خیلی خوب تشخیص بدهید شکافها و نیازها کجاست. بعد از آن نوبت به توزیع، بازاریابی و آگاه کردن مردم از وجودتان میرسد تا به شما فرصت بدهند.
بله. و حتی در مورد توزیع (distribution) هم، من هنوز در حال یادگیری هستم. چون الان توزیع خیلی فرق کرده و بیشتر هم به نفع فرد یا تیمهای کوچک است. نه لزوماً فرد تنها، اما دیگر مثل گذشته نیست که فکر کنید باید پول زیادی برای کمپینهای تبلیغاتی خرج کنید.
برای مثال، Base44 با تقریباً هیچ بودجه بازاریابی ساخته شد. من حدود ۲۰۰۰ دلار برای یک پست تبلیغاتی اینفلوئنسر خرج کردم که هیچ نتیجهای نداشت، و بعد چند هزار دلار هم برای تبلیغات پولی امتحان کردم که آن هم جواب نداد. در نتیجه همهچیز به شکل ارگانیک و عمومی ساخته شد. پس حتی موضوع توزیع هم خیلی متفاوت است.
گر شما نگاه و رویکرد جالبی به یک حوزه داشته باشید، میتواند مؤثر باشد. مثلاً اولین کاربر Base44 یکی از بهترین دوستان دوران کودکی من بود؛ کسی که تا چند ماه قبل مدیر یک رستوران بود. بعد او کارش را رها کرد و یک شرکت SaaS برای مدیریت فاکتورهای رستورانها راهاندازی کرد. این آدم هم توانایی توزیع (distribution) دارد ــ البته بیشتر در سطح محلی و برای یک نرمافزار و شرکت کوچک ــ اما در عین حال هم ارتباطات خوبی دارد و هم دانش عمیق و تخصصی در حوزه خودش. از طرف دیگر، از نظر فنی هیچ مهارت برنامهنویسی انسانی ندارد... یعنی کدنویسی برای او چیزی کاملاً متفاوت و در جای دیگری است.
به نظرم اگر کسی دانش و تخصص عمیق در یک حوزه یا دیدگاه جالبی نسبت به یک محصول یا دسته خاص داشته باشد، آن تبدیل به نکته کلیدی میشود. و بعدش هم بحث توزیع است؛ که کار سختی است اما خودش هم دائم در حال تغییر است.
و چیزی که من دوست دارم این است که شما همه این کارها را بدون سرمایهگذاری خارجی انجام دادید. فکر دیگری که همین حالا به ذهنم رسید این است که شما میتوانستید همین مسیر را ادامه بدهید، درآمد داشته باشید و زندگی خیلی خوبی بسازید. اما سوال اینجاست که میخواهید چقدر بلندپرواز باشید؟
من خودم هم این مسیر را رفتم. زمانی بود که میگفتم: «خب، با این خبرنامهای که دارم هفتهای یک ایمیل مینویسم و از همین راه امرار معاش میکنم. میتوانم همینطور زندگی راحتی داشته باشم.» اما بعد با خودم گفتم: «چرا پادکست نسازم؟ چرا پادکست دوم راه نیندازم؟ چرا کارهای دیگر نکنم؟» دلیلش هم این بود که برایم کسلکننده بود اگر بخواهم یک کار را برای همیشه به یک شکل انجام بدهم. از طرفی هم فرصتهای بزرگی وجود داشت و با خودم میگفتم: «باید آن را امتحان کنم.»
البته بعضیها هستند که این نیاز را حس نمیکنند. میگویند: «همین کافی است، من راضیام. مثلاً میروم فیجی زندگی میکنم و از همین کارم سالی ۱۰۰، ۳۰۰ یا ۵۰۰ هزار دلار درمیآورم.» ولی به نظرم افرادی مثل شما بلندپروازی بیشتری دارند. یکی از راههایش هم این است که سرمایه زیادی جذب کنند و در نهایت شرکتشان را به یک کمپانی بزرگتر بفروشند؛ جایی که پلتفرمی آماده وجود دارد و میتوان روی آن ساخت.
اما نکته جالب اینجاست که برای اولین بار در زندگیام، Base44 تلاشی برای ساخت «بزرگترین چیز ممکن» نبود. یادم هست وقتی شرکت قبلیام، Explorium را راه انداختم، به شدت درگیر این بودم که «بیشترین سرمایه را در کمترین زمان ممکن جذب کنیم.» هنوز یادم هست که همیشه نگاه میکردم و میگفتم: «ببینید، Explorium قبل از Snowflake توانست ۱۰۰ میلیون دلار جذب کند. این دیوانهکننده و فوقالعاده است.»
من هفت سال این کار را انجام دادم. ولی فکر میکنم Base44 اولین بار بود که مکث کردم و با خودم گفتم: «میدونی چیه؟ من فقط میخواهم دوباره کاری را که واقعاً دوست دارم انجام بدهم؛ یعنی ساختن یک محصول.» دیگر برایم مهم نبود که آیا قرار است در آن دسته برنده شود یا نه، یا اینکه خیلی بزرگ بشود یا نه.
یادم هست وقتی من و دوستم از سفر آسیا برگشتیم، توی هواپیما به او گفتم: «میدونی چیه؟ اگر تا پایان ۲۰۲۵ به ۱.۵ میلیون دلار ARR برسیم ــ نمیدونم چرا دقیقاً همین عدد رو گفتم ــ یک ماشین خوب میخریم.» و جالب اینجاست که در حدود چهار هفته به آن رسیدیم. این اولین بار بود که با خودم گفتم: «بیا سعی نکنیم بزرگترین چیز دنیا رو بسازیم. فقط بیایم چیزی رو بسازیم که واقعاً دوست دارم، محصولی که از ساختنش لذت میبرم.»
اما بعد از مدتی، محصول خیلی خیلی موفق شد. وقتی موفقیت واقعی و تأثیر مثبت آن روی آدمها را میبینی، با خودت میگویی: «خب، حالا وقتشه وارد بازی بزرگ بشیم و سعی کنیم اون رو در مقیاس خیلی بزرگ رشد بدیم.» این دقیقاً با مسیر من هم هماهنگ است. من هم همینطور بودم: میگفتم فقط یک خبرنامه منتشر میکنم، زندگی عالی میشه، قصد ندارم چیزی بسازم... حتی اسمش رو گذاشته بودم "ضد امپراتوری". نمیخواستم چیزی بزرگ درست کنم. فقط میخواستم همهچیز راحت و ساده باشه، یک پروژه ساده برای اینکه مجبور نباشم یک شغل جدی و رسمی بگیرم. همین بود.
درباره رشد صحبت کنیم. شما اولین کاربران Base44 را چطور جذب کردید. مثلاً اولین ۱۰ کاربر را از کجا آوردید؟ اولین ۱۰۰ نفر؟ اولین ۱۰۰۰ نفر؟ چه اهرمها و تاکتیکهایی استفاده کردید؟
فقط از آدمهای نزدیکم خواهش کردم. کسانی که حس میکردم ارتباطات خیلی خوبی دارند و میتوانند استفاده کنند. راستش راه دیگری به ذهنم نرسید. شاید راههای دیگری هم باشد، اما من در آن زمان خیلی تازهکار بودم، مخصوصاً در زمینه محصولاتی که بیشتر سمت B2C یا مصرفکنندهمحور هستند.
من کار را حتی با سه کاربر شروع کردم؛ سه دوست خیلی نزدیک. دو نفر از آنها در آن زمان بیکار بودند. بهشان گفتم: «هی، چرا یک کسبوکار SaaS یا چیزی شبیه به آن راه نمیاندازید؟» به این شکل توانستم سه دوست خیلی نزدیکم را قانع کنم که هر چند روز یک بار دور یک میز بنشینند و ابزار من را امتحان کنند. آنها چیزی میساختند، ابزار خراب میشد، من لاگها را نگاه میکردم، برمیگشتم پشت کامپیوتر، تغییر میدادم، دوباره روی محیط اصلی (production) میفرستادم و برایشان درست میکردم.
به نظرم خیلی از افراد خوششانس هستند اگر روشی پیدا کنند که برای جذب ۱۰، ۱۰۰ یا ۱۰۰۰ کاربر اولشان به طور مداوم جواب بدهد. اما من نگاه خودم را بهصورت «نقطهعطف» تنظیم کرده بودم. در ابتدا با خودم گفتم: «تا وقتی مطمئن نشوم که کاربران واقعاً از محصول لذت میبرند، هیچ تلاشی برای مقیاسپذیری نمیکنم.» و بهترین معیار برای فهمیدن این لذت (یا حداقل ارزش گرفتن از محصول، حتی اگر پر از باگ و کندی باشد) این است که شروع کنند محصول را با دیگران به اشتراک گذاشتن.
پس هیچ سرمایهای روی بازاریابی نگذاشتم تا وقتی حس کردم: «خب، این سه یا پنج یا ده دوست اولم دارن محصول رو با دوستانشان هم به اشتراک میگذارند.» کمکم میدیدم امروز یک کاربر جدید اضافه شد، فردا دو نفر جدید آمدند و همینطور ادامه پیدا کرد.
در آن زمان Base44 هنوز محصول فوقالعادهای نبود، اما یک محصول «خوب» بود. مردم آن را دوست داشتند و همین باعث شد آن را به دیگران معرفی کنند. وقتی دیدم این اتفاق دارد میافتد و به حدود ۱۰ کاربر رسیدیم که همه دوستانم بودند، بعد کاربری مثل «یازدهمین نفر» آمد که اصلاً من را نمیشناخت. آنجا بود که فهمیدم: «خب، حالا وقتشه برای بازاریابی یا لانچ جدی محصول سرمایهگذاری کنم و سراغ کاربرهای بیشتر بروم.»
چون اگر بخواهید زودتر از این کار را بکنید، فکر میکنم فقط زمان و منابع زیادی را تلف میکنید. در این حالت یک چرخه در میآید: کاربر وارد میشود و بهسرعت خارج میشود. مگر اینکه پول زیادی داشته باشید و بتوانید روی تبلیغات پولی خرج کنید، وگرنه خیلی سخت است.
میدانستم که نمیخواهم آن کار (خرج زیاد برای تبلیغات پولی) را انجام بدهم. چون محصولی بود که داشتم میساختم و میخواستم از همان ابتدا سودآور باشد و بابت خرج زیاد روی تبلیغات حس بدی نداشته باشم. برای همین مطمئن بودم که محصول باید خاصیت «ویروسی» داشته باشد. و در یک مقطع دیدم که کمکم دارد ویروسی میشود.
بعد یک لانچ خیلی ضعیف و شکستخورده در ProductHunt انجام دادم. اما الان که به عقب نگاه میکنم، میگویم: «کاملاً هم اشکالی نداشت.» چون به نظرم بعضیها لانچ محصولشان را مثل یک نقطه مرگوزندگی برای شرکت میبینند. اما برای من اینطور نبود. برای من ProductHunt فقط یک ابزار بود برای رسیدن به ۳۰ کاربر بعدی، ۵۰ کاربر بعدی. و دقیقاً همین اتفاق هم افتاد.
در اولین لانچ در ProductHunt، حدود ۵۰ کاربر جدید گرفتیم که تقریباً ۱۵ تای آنها واقعی بودند. جالب است که در لانچ دوم، سرورهای ProductHunt از کار افتاد چون فکر کردند رباتها رأی میدهند! و ما «محصول روز»، «محصول هفته» و «محصول ماه» شدیم.
در همان لانچ اول حدود ۵۰ کاربر جدید گرفتیم و برای اولین بار یک نفر پول پرداخت کرد. این تجربه برایم فوقالعاده بود. چون من کارآفرینی بودم که از فضای سازمانی (enterprise) میآمدم و همیشه عادت داشتم مشتری را رودررو ببینم، تخفیف بدهم و قرارداد رسمی امضا کنم. با خودم فکر کردم: «این دیوانهکننده است! چرا باید کسی بدون اینکه مرا ببیند یا حتی تخفیف بگیرد، برای محصولم پول بدهد؟»
البته آن کاربر ظرف چند ساعت اول لغو کرد، چون محصول هنوز خوب نبود. ولی همانجا بود که روند رشد آرام شروع شد. مثلاً از ۵۰ کاربر اول، ۲۰ نفر رفتند، اما ۳۰ نفر باقیمانده شروع کردند به معرفی محصول به دیگران و این چرخه خیلی خوب جواب داد. بعد چند روش بازاریابی مختلف امتحان کردم که جواب نداد: تبلیغ اینفلوئنسر، تبلیغات پولی و از این جور چیزها.
فکر میکنم خیلی جالب است که شما محصول را بهتنهایی میسازید و تلاش میکنید رویکردی کاملاً متفاوت از مسیر معمول سرمایهگذاریهای VC داشته باشید. چرا دربارهی این موضوع محتوا منتشر نمیکنید؟ در نهایت، مخاطبان شما همان سازندهها (builders) هستند؛ کسانی که میخواهند محصولات یا حتی کسبوکارهای خودشان را بسازند. احتمالاً این موضوع برایشان خیلی قابلدرک و جذاب خواهد بود.
از همینجا بود که من شروع کردم مسیرم را در لینکدین به اشتراک گذاشتن. یادم هست اولین پستهایم باعث شد توجهها جلب شود، چون این مفهوم «ساختن بهصورت عمومی» (build in public) برای خیلیها جذاب بود. و به نظرم در Base44 یک همافزایی فوقالعاده بین این ایده و مخاطبانم شکل گرفت. چون مخاطبانم خودشان «سازنده» بودند. اگر من محصولی برای وکلا میساختم، شاید این روش اصلاً جواب نمیداد.
وقتی شروع کردم به اشتراک گذاشتن فرآیند ساخت محصول بهصورت عمومی و همزمان جذب کاربران جدید و ارتقای محصول، واقعاً خوششانس بودم. جامعهای که دور Base44 شکل گرفت، مثل هیچ تجربهی دیگری نبود. فوقالعاده حمایتی بود و بازخوردهای بینظیری میدادند.
این همان چرخهای بود که میگویند باید حسش کنی: کاربران قبل از اینکه حتی فیچری را بسازی، درخواستش را میدهند. آنقدر از محصول هیجانزده میشوند که زیباترین حرفها را دربارهاش مینویسند. بعضیها حتی مینوشتند: «تو زندگی من را تغییر دادی. من همیشه ایدههایی برای ساختن داشتم اما هیچوقت توانایی، منابع یا پول کافی برای استخدام برنامهنویس نداشتم.» یکی دیگر از کارهایی که انجام دادم و خیلی خوب جواب داد این بود که متوجه شدم مردم عاشق این هستند که آنچه روی Base44 ساختهاند را به اشتراک بگذارند. آنها پست مینوشتند و تجربهشان را منتشر میکردند.
یادم هست در مقطعی یکی از دوستانم با من تماس گرفت و گفت: «داداش، چقدر به این آدمها پول میدهی که دربارهی Base44 پست بنویسند؟» و من جواب دادم: «واقعاً هیچ پولی نمیدهم.» کاری که کردم این بود که داخل Base44 یک برنامه راه انداختم و گفتم: «اگر شما دربارهی فرآیند ساخت اپلیکیشن یا خود اپلیکیشنتان – حتی لازم نیست دربارهی Base44 باشد – در شبکههای اجتماعی چیزی منتشر کنید، اعتبار اضافه برای ساخت دریافت میکنید.» این دو موضوع، یعنی ساختن بهصورت عمومی و دادن اعتبار رایگان فوقالعاده جواب داد و همین باعث رشد ما شد.
همینجا یک مکث کنیم. خیلی عالی بود. در این مرحله تقریباً چند کاربر داشتید؟
فکر میکنم بین یک هفته بود که از رشد ۲۰ کاربر در روز رسیدیم به جایی که ۴۰۰۰ کاربر جدید در روز وارد محصول میشدند! این حجم باعث شد محصول تحت فشار بشکند و مقیاسدهی (scaling) برایم خیلی سخت شد. تازه باید کلی چیز یاد میگرفتم؛ من مهندس DevOps نبودم، بلد نبودم چطور پایگاه داده را مقیاس بدهم، یا اینکه مثلاً CPU مجازی چه محدودیتهایی برایم ایجاد میکند. از طرفی هم سعی داشتم کسبوکار سودده باشد و به همین خاطر تا جایی که میتوانستم از پلنهای رایگان استفاده میکردم. اما وقتی شروع به مقیاسدهی میکنی، محدودیتها خودش را نشان میدهد. اولین نکته این است که دقیقاً به درسی که اول صحبتهایتان گفتید برمیگردد: برای افراد مشخص بسازید. این خیلی جالب است، چون معمولاً توصیهای که آدمها میگیرند این است که دنبال «کشش» (pull) باشید، یعنی افرادی که مشکل مشخصی دارند و شما راهحل ارائه دهید. ولی شما تقریباً برعکس عمل کردید. گفتید: «محصول من را استفاده کن. بهعنوان یک لطف، از محصولم استفاده کن و کمکم کن آن را بهتر کنم.»
راستش من فکر میکنم شاید پارادایمها دارند تغییر میکنند، اما یک سری چیزها هست که من شخصاً به آنها باور ندارم. اولینش MVP است. یعنی اگر چیزی بسازی که مردم نتوانند از آن استفاده کنند یا آنقدر خوب نباشد که ارزش امتحان کردن داشته باشد، بهخصوص این روزها که ساخت نرمافزار خیلی راحتتر شده و حوصلهی آدمها برای امتحان کردن محصولات جدید کمتر و کمتر میشود، خب دیگر MVP فایدهای ندارد. پس بهتر است یک عده آدم پیدا کنی – نمیدانم، کسانی که به تو دِینی دارند یا دلیلی دارند که محصولت را حتی وقتی بد است امتحان کنند – و برای همانها بسازی. در کنارش هم حضور فیزیکی داشته باشی.
یادم هست حتی وقتی از ۲۰ هزار کاربر رد شدیم، بعد ۵۰ هزار و بعد ۱۰۰ هزار، باز هم گرفتن فیدبک درست خیلی سخت بود. برای همین ۲۰–۳۰ نفر را جمع میکردم توی یک اتاق، تقریباً مثل گروههای تمرکز (focus group) یا هکاتونهای کوچک. این کار را هر دو هفته یکبار انجام میدادم فقط برای گرفتن بازخورد، و باور کنید این روش خیلی راحتتر و مؤثرتر از هر روش دیگری بود. دقیقاً همان کاری که وقتی فقط سه کاربر یا پنج کاربر داشتیم انجام میدادم. پس بله، برای همان آدمها بسازید.
آنها میتوانند از پیشزمینههای خیلی متفاوتی بیایند. یکی دیگر از چیزهایی که من واقعاً با آن همذاتپنداری نمیکنم این است که میگویند «باید ICP (پروفایل مشتری ایدهآل) خیلی مشخصی داشته باشی.» به نظر من این الزاماً درست نیست. مهمتر از پروفایل یا ویژگیهای فردی، این است که آنها دنبال انجام چه کاری هستند. ممکن است افراد کاملاً متفاوتی باشند، اما همهشان میخواهند یک کار مشخص انجام بدهند: یک ابزار بسازند.
حالا در مورد محصولی مثل Base44، باید یادتان باشد که ابزار شما ذاتاً ابزاری افقی (horizontal) است؛ یعنی به آدمها کمک میکند ابزار یا محصول دیگری بسازند. پس شاید این توصیههای سنتی مثل «تمرکز خیلی محدود داشته باش، فقط یک نقش یا سایز شرکت خاص را هدف بگیر» اینجا به آن معنا نباشد.
با این حال، من هم قبول دارم که این نکته برای خیلی محصولات دیگر مهم است. در خیلی موارد باید دقیق و متمرکز روی ICP بود. ولی برای ما، ماجرا فرق میکرد.
خب، قدم اول: محصول را با چند دوست به اشتراک گذاشتی و آنها را وادار کردی که استفاده کنند. مثل اینکه بگویی: «خواهش میکنم از این استفاده کن. من هم مینشینم کنار دستت نگاه میکنم.» نکتهی جالبی که گفتی، حضور فیزیکی بود. یعنی صرفاً لینک را ایمیل نکنی و بپرسی «خب چطور بود؟» بلکه واقعاً بنشینی کنارش و ببینی چطور استفاده میکند و بعد همان لحظه بهترش کنی.
بعد رفتی سراغ لانچ محصول. یک درس خیلی خوب دیگر این است که حتی اگر لانچ شکست بخورد، اشکالی ندارد. فکر کنم گفتی با همان «لانچ شکستخورده»، تعداد کاربرانت را از حدود ۱۰ نفر به ۳۰ نفر رساندی. بعد هم گفتی تبلیغات پولی را امتحان کردی، جواب نداد. اینفلوئنسر مارکتینگ هم امتحان کردی، باز هم جواب نداد. پس در واقع هیچکدام از روشهای پولی برایت کار نکرد. و همین خودش یک درس عالی است. خیلیها در کل علاقه ندارند سمت این مدل تبلیغات بروند.
اما نکتهی مهمی که گفتی دربارهی شروع به ساختن در ملأ عام (build in public) بود. خیلیها در لینکدین پست میگذارند، اما آدم حس میکند بیروح یا حتی «کریِنج» است. آدم میگوید: «خب که چی؟ داری چی میسازی؟ من که اهمیت نمیدهم.»
به نظرت چه چیزی در روش تو باعث شد بقیه اهمیت بدهند؟ آیا چون ابزاری ساخته بودی که خودش به نوعی به وایرال شدن کمک میکرد؟ یا به خاطر جامعهی کوچکی بود که در فضای استارتاپ و تکنولوژی دوروبرت داشتی؟ یا چیز دیگری وجود داشت که باعث شد این استراتژی جواب بدهد و به درد بقیهای هم که میخواهند بیلد-این-پابلیک انجام بدهند بخورد؟
خب، اول یک نکتهٔ مقدماتی. احساس میکنم قبلاً یک جمع خیلی کوچک داشتم، نه به معنای مخاطب، بلکه بیشتر ارتباطات زیادی در لینکدین داشتم. پس همهچیز از لینکدین شروع شد، درست است؟ بله، لینکدین بود. و هنوز هم ادامه دارد.
بله، حالا که داستان خرید شرکت دارد در سراسر دنیا سروصدا میکند، از پلتفرمهای مختلف شبکههای اجتماعی دنبالکنندههای زیادی پیدا کردهام. اما شروعش با لینکدین بود. فکر میکنم این واقعیت که قبلاً مدیرعامل آن شرکت بودم باعث شد افراد زیادی در شبکهام باشند.
پس دوباره باید بگویم، اگر قرار است چیزی بنویسید، لازم است… خب، کانالهای مختلف میتوانند جواب بدهند، اما در یک مقطع باید روی یک کانال که میبینید جواب میدهد تمرکز کنید. مثلاً اگر هفتهبههفته پست بگذارید و فقط پنج تا لایک بگیرید، بعید است ناگهان تغییر بزرگی رخ دهد. من خیلی چیزها را امتحان کردم. مثلاً همکاری با اینفلوئنسرها جواب نداد. خب، برای مدتی گذاشتمش کنار.
در مسیر «ساختن در ملأ عام» (build in public)، سعی کردم تا جایی که میتوانم صادق باشم و فقط دربارهٔ خوبیها و بدیها بنویسم. فکر میکنم اینکه شرکت من سرمایهگذاری خطرپذیر (VC) نداشت هم باعث شد نیازی نباشد خودم را بهترین نشان بدهم یا بگویم: «ببینید آمار فوقالعادهٔ من!» یا طوری نشان بدهم که همهچیز عالی و بینقص است و من سریعترین استارتاپ بوتاسترپ دنیا هستم. بیشتر واقعگرایانه نوشتم؛ هم خوبیها، هم بدیها و حتی زشتیها را، و تجربههایی را که در مسیر یاد گرفتم به اشتراک گذاشتم.
این رویکرد بهطور خاص برای مخاطبان من جواب داد. چون مخاطبانم بیشتر «سازندهها» بودند. مطمئن نیستم برای هر دستهٔ محصولی کار کند. اما بله، صرفاً واقعگرابودن و گذاشتن پستهایی از عمیقترین بخشهای فنی مثل اینکه چطور LLMها را بهینه کردم تا حتی به اشتراک گذاشتن احساسات یا روند رشد. مردم دوست دارند عدد ببینند، دوست دارند نمودار ببینند.
حتی در همین روند «ساختن در ملأ عام»، از دوستانم که میدانستم جزو مخاطب هدف هستند، قبل از انتشار میپرسیدم: «نظرت دربارهٔ این پست چیست؟» «آیا جالب است؟ نیست؟ ارزشی در آن میبینید؟» تقریباً مثل محصولی است که عرضه میکنید. همان ماجراست.
خیلی جالب است. پس صادقبودن واقعاً مؤثر است. این حس را میدهد که یک بنیانگذار تنها بودن و نداشتن سرمایهٔ خطرپذیر (VC) به جذابیت موضوع اضافه میکند. همینطور بهاشتراک گذاشتن یادگیریهای جالب، چیزهایی که خودت یاد گرفتهای و برای دیگران هم ذاتاً جالب است، چون تو هم قبلاً آنها را نمیدانستی. همچنین آمارهای سرگرمکننده و نمودارها و چیزهایی از این دست. مثلاً ابزاری ساختن در Base44 که بتواند به تو کمک کند توییتهایت بهتر شوند.
همچنین فکر میکنم مهم است که اشاره کنیم تو از قبل یک شبکه داشتی. آدمها، دنبالکنندهها، ارتباطات. از صفر شروع نکرده بودی. تقریباً چطور میشود تصور کرد که اندازهٔ شبکهات چهقدر بود، طوری که بقیه نگویند: «وای، من اصلاً نزدیکش هم نیستم»؟
فکر نمیکنم خیلی بزرگ بود. شاید چند هزار ارتباط داشتم. حالا چند ده هزار است. اما همین که شروع میکنی یک مقدار تعامل میبینی، همان موقع باید تصمیم بگیری: «خب، این کانالی است که همهٔ تمرکزم را رویش میگذارم.» این هم نکتهٔ خیلی مهمی است. قضیه این نبود که همزمان در توییتر و اینستاگرام و همهٔ پلتفرمها پست بگذارم. باید یکی را انتخاب کنی و همان را درست انجام بدهی.
بله، تا همین امروز هم فکر میکنم پستگذاشتن در توییتر برای من وقت تلفکردن بود. در یک مقطع دیدم لینکدین جواب داده و با خودم گفتم: «باشه، همان را در توییتر هم تکرار کنم.» حالا دنبالکنندههای بیشتری در توییتر دارم، اما واقعاً جواب نداد. درحالیکه از لینکدین بیشترین بازگشت سرمایه (ROI) را میدیدم.
و این میتواند برای بنیانگذاران مختلف و محصولات مختلف خیلی متفاوت باشد. ممکن است برای یکی ردیت جواب بدهد، برای دیگری راهاندازی یک ساباستک. برای من این جواب داد. وقتی چیزی را میبینی که جواب میدهد، باید دو برابر، سه برابر روی آن سرمایهگذاری کنی و ادامه بدهی. فقط بیهدف همهجا پخشکردن جواب نمیدهد.
این واقعاً توصیهٔ خیلی خوبی است. دقیقاً با چیزی همسو است که معمولاً در موتورهای رشد سنتی میبینم. مثل سئو، تبلیغات پولی، فروش، واقعیت میدانی، بازاریابی دهانبهدهان. معمولاً یک شرکت بیشتر از طریق یکی از این مسیرها رشد میکند، و برای شما لینکدین بهطور جالبی مسیر رشد بود. همچنین بخش «انگیزهدادن» هم خیلی جالب است؛ یک تاکتیک واقعاً خوب. تاکتیک این بود که افراد را تشویق کنید چیزهایی را که در Base44 ساختهاند به اشتراک بگذارند و در مقابل اعتبار بگیرند تا بیشتر بسازند. تا حالا چنین چیزی نشنیده بودم. چطور این کار را انجام دادید؟ مثلاً اسکرینشات میفرستادند یا چهطور اعتبار میگرفتند؟
اوایل واقعاً به من ایمیل میزدند و من با یک اپ و یک LLM آنها را پردازش میکردم. موضوع پشتیبانی خودش یک بحث کاملاً جداست که میتوانیم ساعتها دربارهاش حرف بزنیم؛ اینکه وقتی تنها هستید چهطور پشتیبانی را مدیریت کنید، که موضوع بزرگی است. ولی روند اینطور بود: میگفتم «یک پست بنویس، لینک را کپی کن، برایم ایمیل کن و من بهت اعتبار میدهم.» بعد از مدتی این فرایند را خودکار کردم، چون دیگر نمیتوانستم همهاش را دستی مدیریت کنم. چون واقعاً نمیشد به APIهای شبکههای اجتماعی وصل شد و کار سخت بود. بنابراین گفتم: «فقط پست را برایم بفرست.»
کاملاً میفهمم منظور شما از چالشهای پشتیبانی بهعنوان یک فرد تنها چیست. من هم با یک خبرنامه با یک میلیون مشترک، با بینهایت درخواست و مشکل ریزودرشت روبهرو میشوم. خیلی کنجکاوم بدانم شما چطور حلش کردید... ولی وارد آن نشویم.
در مورد تنها کارکردن، در واقع هنوز نپرسیده بودم: چه مدت واقعاً تنها بودید؟ و چه زمانی نفر دوم را در مسیر ششماهه استخدام کردید؟ اولین نفر حدود دو ماه پیش شروع به کار کرد، یعنی تقریباً یکونیم ماه قبل از فرایند خرید. پس من بیشتر مسیر را تقریباً تنها اداره میکردم. اما وقتی او شروع کرد، من دیگر میدانستم که ماجرا دارد به آن سمت (خرید) میرود.
به سمت خرید؟
بله. همچنین در یک مقطع، وقتی کار را شروع کردم، احتمال رخدادن این اتفاق بیشتر شد. بنابراین بهترین افرادی را که میشناختم استخدام کردم، چون میدانستم حالا چند سال (یا بیشتر) وقت دارم تا این کار را خیلی بزرگ بسازم و به افراد درست اطرافم نیاز دارم. دیگر فقط بحث این نبود که «بیا تا حد ممکن سودآور و سرگرمکننده باشیم». بلکه واقعاً بحث این بود که یک ریسک بزرگتر برداریم. همانجا بود که شروع کردم بهترین آدمهایی را که میشناختم بیاورم تا کمک کنند این مسیر ساخته شود.
همچنین ساختار قرارداد خرید هم جالب است، البته نمیتوانم جزئیات زیادی بگویم. اما مثلاً آن ۸۰ میلیون دلاری که منتشر شد، پرداخت اولیه بود. بعد هم بخش دیگری وجود دارد که به نظرم خیلی جالب است، چون فکر میکنم Wix معامله را طوری ساختار داد که یک موقعیت برد-برد باشد. اما بخش زیادی از جبران خدمات من و بخش زیادی از سود احتمالی من در واقع به آن بخش (غیر از ۸۰ میلیون) وابسته است. بنابراین هم انگیزهٔ مالی دارم و هم انگیزهٔ شخصی که این را تا حد ممکن بزرگ کنم. پس در ماه قبل از خرید، تیم را شروع کردم به بزرگتر کردن. از طرف دیگر Base44 هم سودآورتر شده بود و توانستم افراد بیشتری بیاورم.
اولین استخدام شما یک مهندس بود؟ چه کاری انجام میداد؟
در واقع یک نفر در حوزهٔ محصول بود.
یعنی مثل مدیر محصول؟
بله. خب، کسی بود که قبلاً خیلی با او کار کرده بودم و واقعاً همهفنحریف بود. میتوانست وارد لاگهای LLM شود، خطاها را پیدا و اصلاح کند. میتوانست اسکریپتهای پایتون برای تحلیل کارهایی که انجام میدهیم بنویسد. میتوانست شروع کند به پیادهسازی آنالیتیکس داخل محصول. یک فرد محصولی بسیار فنی که میتوانست چندین نقش مختلف را ایفا کند؛ چیزی که دقیقاً در ابتدای کار نیاز داری. اسمش «یوعاو» (Joav) است.
در مقطعی به او گفتم: «یوعاو، حالا تو رشد را به عهده بگیر.» و او گفت: «من هیچوقت روی رشد کار نکردهام، درست است؟» گفتم: «نه، تو حالا رشد را به عهده بگیر. بیاییم یک چالش جدید امتحان کنیم. بیاییم از این جنس کارها انجام بدهیم.» بنابراین لازم است کسی را بیاوری که حداقل بتواند این کارها را انجام دهد...
اول اینکه جمعی از دوستانت را آوردی، محصول را استفاده کردند، از آن یاد گرفتی چه چیزی باید بسازی. Product Hunt را هم امتحان کردی؛ در مراحل اولیه تا حدی مؤثر بود. در نهایت هم خیلی مؤثر شد. بعد یک لانچ دیگر داشتی که همانطور که گفتی با الگوریتم Product Hunt مشکل پیدا کرد. آن لانچ دوم چند کاربر آورد؟ آیا نقطهٔ عطف بزرگی بود؟
موضوع این است که همهچیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که من واقعاً هیچ دادهای برای این چیزها ثبت نکردم. واقعاً نمیدانم چند کاربر آورد. اما یادم هست که جامعهٔ پیرامون Base44، واقعاً یکی از باورنکردنیترین جوامعی است که دیدهام. جامعهای بسیار قوی. بنابراین همه خیلی برای لانچ Product Hunt هیجانزده بودند و من با خودم گفتم: «بیا Base44 را به اوج برسانیم.»
بعد صبح بیدار شدم و عجیبترین چیزها را دیدم؛ مثلاً Base44 حتی در بین ۱۰ تای اول نبود. و من مطمئن بودم که تا ظهر حداقل هزار نفر رأی دادهاند. من میدیدم که مردم پست مینویسند، پستهای بیشتری در لینکدین منتشر میشود که «بیایید به Base44 رأی بدهیم»، ولی در عمل تعداد رأیها کمتر دیده میشد. تا همین امروز هم دقیقاً نمیدانم چه اتفاقی افتاد.
یکی از اعضای جامعه به تیم پشتیبانی Product Hunt پیام داد و گفت: «باید الگوریتمتان را بررسی کنید چون یک جای کار درست نیست. حتی فقط کافی است در لینکدین جستجو کنید Base44 Product Hunt، این همه پست میبینید.» آنها هم گفتند: «میدانید چیست؟ حق با شماست. ما درستش کردیم.» و بعد ما یکباره به رتبهٔ اول پریدیم. اختلاف ما با رتبهٔ دوم حدود ۵۰۰ رأی بود.
خدای من! من هرگز چنین چیزی ندیده بودم.
بله، دیدن حمایت جامعه هم خیلی جالب بود.
در مورد جامعه، همهاش در واتساپ بود؟ کجا این جامعه را مدیریت میکردید؟
واتساپ بهطور شگفتانگیزی ابزار خیلی خوبی برای گرفتن بازخورد از جامعه است. البته ابزار مناسبی برای… خب، جامعه خیلی سریع رشد کرد. از هزار گذشت، از دو هزار گذشت، از پنج هزار گذشت. حتی یادم نمیآید محدودیت واتساپ دقیقاً چه بود. اما تا همین امروز هم جامعهٔ واتساپی که از همان اوایل شکل گرفت، جای فوقالعادهای برای دریافت بازخورد بوده است.
حتی جالب اینجاست که در همان ابتدای کار، بهترین جایی بود که میفهمیدم محصول بالا هست یا نه، کندی دارد یا باگ دارد، چون مردم خیلی سریع مینوشتند و من میتوانستم ببینم. ولی خب، در یک مقطعی مجبور شدیم سراغ راهحلهای مقیاسپذیرتر برویم، مثل دیسکورد، ردیت و این چیزها. بعد هم به ارسال بهروزرسانیهای محصول از طریق ایمیل ادامه دادیم. در مقطعی، یکی از چیزهایی که واقعاً در مورد ساختن Base44 دوست داشتم این بود که میدیدم مردم در حال ساخت اپلیکیشنهایی هستند که واقعاً فوقالعاده مثبتاند و کارهای خیلی خوبی در دنیا انجام میدهند.
فکر میکنم چیزی که الان در زمینهی «کدنویسی با حال و vibe coding» خیلی جالب است این است که وقتی نرمافزار را مقیاسپذیر میکنی، میتوانی تأثیری را که نرمافزار ایجاد میکند هم مقیاسپذیر کنی. به این ترتیب، سازمانهای غیرانتفاعی میتوانند برای خودشان ابزار بسازند، مردم میتوانند اپلیکیشنهایی برای آموزش یا حوزههای کمتوجه ساخته و ارائه کنند؛ حوزههایی که به دلیل نبود مدل کسبوکار اصلاً بودجهای نداشتند.
وقتی این امکان را فراهم کنی که ساخت نرمافزار خیلی ارزان شود، اوضاع تغییر میکند. این مربوط به اوایل کار بود، وقتی که حدود پنج هزار تا ده هزار کاربر داشتیم. به خودم گفتم: «خب، میدونی چیه؟ بیاییم یک هکاتون برگزار کنیم که در آن همه بتوانند اپلیکیشنهایی بسازند که به دنیا کمک کنند.» آن زمان هیچ بودجهای نداشتم، بنابراین گفتم: «باشه، این یک هکاتون پنجهزار دلاری خواهد بود. جایزه هم پنجهزار دلاره.»
و این پولِ خودت بود که میخواستی بدهی؟
بله، این از سودی بود که Base44 در همان زمان ایجاد کرده بود. بعد، خیلیها شروع به ثبتنام کردند، تیمهای زیادی هم شکل گرفتند. در نهایت چیزی حدود سه هزار تیم شد. خیلی بزرگ بود. فکر میکنم این تا الان بزرگترین هکاتون «برای خیر» بوده است.
بعد شروع کردیم به گرفتن درخواستهای اسپانسرشیپ، چون خبرش همهجا در شبکههای اجتماعی پخش شد، و ناگهان خودم را در موقعیتی دیدم که یک کسبوکار نسبتاً کوچک داشتم که با شرکتهای بزرگی مثل Amazon، Google، MongoDB و Deloitte همکاری میکرد؛ شرکتهایی عالی که یکی پس از دیگری پشت این هکاتون ایستادند. این خیلی لذتبخش بود.
تیمهایی که با آنها همکاری کردیم، دفاترشان را در سراسر دنیا در اختیار تیمهای شرکتکننده گذاشتند. و طبیعتاً جوایز هم خیلی بیشتر و بزرگتر شد. فکر میکنم این احتمالاً یکی از بهترین لحظات دوران کاری من خواهد بود. خیلی قدرتبخش بود، و در عین حال مردم چیزهای جالب زیادی ساختند. یادم هست یک نفر ابزاری برای مادربزرگش که آلزایمر داشت ساخت؛ یک اپلیکیشن که در اصل یک بازی بود تا به مادربزرگ کمک کند اعضای خانوادهاش را با عکس و نام به یاد بیاورد. نمونههای زیادی از این نوع اپلیکیشنهای جالب، عالی و اثرگذار ساخته شدند.
چیزی که دوست دارم این است که مزایای مسیر هکاتون، که دیگر ابزارهای «vibe coding» هم در پیش گرفتهاند، فقط رشد نیست؛ بلکه احساس خوب، ساختن اجتماع، و دیدن کاری است که مردم انجام میدهند. مثل آشنا شدن با آدمهایی که از کاری که میسازی هیجانزدهاند. کلی مزایای جانبی دیگر هم وجود دارد.
خب، قبل از اینکه از بحث رشد بگذریم، آیا چیز دیگری هست که ارزش گفتن داشته باشد؟ چیزی که خیلی خوب جواب داده باشد یا برعکس، همه فکر میکردند جواب میدهد اما برای تو کار نکرده باشد و هنوز اشاره نکرده باشی؟
آخرین نکتهای که البته زیاد هم در موردش صحبت میشود این است که سرعت در نهایت خودش یک موتور رشد است. بخشی از ساختن در فضای عمومی این است که میخواهی محتوایی منتشر کنی که مردم واقعاً دوست داشته باشند ببینند. ما در این باره شوخی میکردیم، اما واقعاً حقیقت دارد: مردم دوست دارند نمودارها و اعداد را ببینند. این باعث میشود به پروژه وابسته شوند. مثلاً با خودشان میگویند: «میخوام بدونم سود هفتهی بعد چقدره» یا «میخوام بدونم داره چقدر ضرر میده و چطور میشه بهینه کرد.» همین چیزها باعث میشود به پروژه دل ببندند.
فکر میکنم سرعت هم تا حدی همین نقش را دارد، چون اگر محصولت خیلی سریع پیشرفت کند و هر چند روز یک بار قابلیت جدیدی منتشر شود، مردم به آن علاقهمند میشوند. یادم هست آدمها زیر پستهایم کامنت میگذاشتند: «میدونی چیه؟ چون انقدر سریع داره جلو میره، مجبورم امتحانش کنم.»
پس سرعت خیلی از مسائل را حل میکند. بیشتر فکر من، و هنوز هم وقتی Base44 را میگرداندم، این بود: «چطور میتوانیم سرعت را افزایش دهیم؟ چطور میتوانیم سرعت را افزایش دهیم؟» این قراره تقریباً همه مشکلات محصولی که داریم ــ یا دستکم بیشترشان ــ رو حل کنه. حتی بعضی از چالشهای بازاریابی هم اگر هوشمندانه عمل کنی و محتوا منتشر کنی و هر چیز رو مثل یک لانچ کوچک جلوه بدی، حل میشه. فکر میکنم این هم یکی از ابزارهای عالی برای رشد بود.
نکتهی خیلی خوبی گفتی. واضحه که همه در این حوزه این موضوع رو خوب درک میکنن. میخوام دربارهی بخش «اکتساب» صحبت کنم، ولی چند سؤال سریع هم توی ذهنم هست. یکیش اینه که استک فنیای که روی اون ساختی چی بوده؟ چون فکر میکنم خیلی از بنیانگذاران میپرسن: «خب، روی چی بسازم؟ چی کمک میکنه سریع پیش برم؟» پس هر چقدر میخوای فنی و دقیق باش. فقط بگو ابزارها و زیرساختی که برای ساخت Base44 استفاده کردی چیها بودن؟
ـ Render.com. وای خدای من. راستش هیچ پولی ازشون نمیگیرم. کاش میتونستم توش سرمایهگذاری کنم یا چیزی. فکر نمیکنم هیچوقت با کسی از مدیران ارشدشون حرف زده باشم. واقعاً کار کردن باهاش خیلی لذتبخش بود و هنوز هم هست. شرکت قبلی من تیمهای بزرگی از DevOps داشت که برای ما فرایندهایی میساختن تا بتونیم کدها رو به پروداکشن منتقل کنیم. در واقع یه کلوده. روی AWS ساخته شده و کلی فرایند ساده برای مدیریت داره. خیلی راحت میتونی وباپها رو راهاندازی و مقیاسپذیر کنی و همینطور بقیه چیزها رو.
و فقط همون Render هست؟ نسخهی خاص یا پیچیدهای نداره؟ همون Render.com؟
آره، دقیقاً همونه.
بله. همهی کارهای مربوط به زیرساخت و مدیریت وبسایت، پلتفرم و خود اپلیکیشنها رو همین انجام میده. چون Base44 یک اکوسیستم پیچیدهست. اپلیکیشنهای کاربر باید از پلتفرم جدا باشن، و پلتفرم هم باید از وبسایت جدا باشه. کلاً ساختار چندلایهای داره.
MongoDB هم خیلی خوبه وقتی «vibe coding» انجام میدی، مخصوصاً وقتی داری یه پلتفرم vibe coding میسازی، چون شِماها (schemas) خیلی تغییر میکنن. همیشه هم کاربران نیستن؛ مدلهای زبانی بزرگ (LLMs) همیشه درست متوجه نمیشن کاربر چی میخواد بفرسته، واسه همین مرتب شِمای داده تغییر میکنه. و فکر میکنم این انتخاب درستی بوده. Kelso هم بود، اما دوباره میگم: من ۲۰ تا ۳۰ درصد وقتم رو صرف این میکردم که کل ریپازیتوری برای LLM مناسب بشه. این مفاهیمی هستند که در Base44 هم پیادهسازی کردم، اما کاری که همیشه سعی میکردم که LLM رو وادار کنم تا حد امکان کمترین کد رو بنویسه.
وقتی میخوای یه قابلیت جدید پیادهسازی کنی، باید به جایی برسی که اون قابلیت رو به طور کامل بدون دخالت تو پیادهسازی کنه، ولی در عین حال، LLM تا حد امکان کد کمی تولید کنه. چون وقتی هوش مصنوعی سعی میکنه یه قابلیت کامل رو از صفر بسازه، جاهای بیشتری هست که میتونه اشتباه کنه یا گیج بشه.
همچنین وقتی بعداً ازش یه سؤال تکمیلی میپرسی یا پرامپت دیگهای میدی، نیاز داره کلی چیز رو در کانتکست نگه داره. به همین دلیل من یه زیرساخت خیلی سطح بالا و خیلی جهتدار ساختم ــ مثل یه زیرساخت کدنویسی که همهچیز رو مدیریت میکنه. وقتی میخوای یه قابلیت جدید بسازی، خودش کل بخشهای مربوط به CRUD، احراز هویت، پایگاه داده و همه چیزهای مرتبط رو برمیداره، طوری که وقتی از LLM میخوای چیزی رو پیادهسازی کنه، فقط مقدار خیلی کمی کد مینویسه.
این موضوع در مورد Base44 هم صدق میکنه: باید یه زیرساخت و SDK خیلی خوب در اختیار LLM بذاری. LLM همچنان انعطاف لازم برای نوشتن کل قابلیت رو داره، چون به هر حال داره کد مینویسه، ولی کاری کن که مجبور نباشه تعداد زیادی توکن بیرون بده.
و البته، هر چیزی که مربوط به rule set هست هم همینطور عمل میکنه. یه نگاه شخصی (و شاید بحثبرانگیز) من در کار با LLMها اینه که: از TypeScript استفاده نکن، از جاوااسکریپت ساده و JSX استفاده کن. این روش برای مدلها سادهتره که کد بنویسن. بنابراین فرانتاند Base44 (منظورم پلتفرمشه) با JSX ساخته شده، نه TypeScript. و فکر میکنم خیلی هم خوب جواب داده. دلیل دیگهای که باعث شد من حتی یه خط HTML یا JavaScript خام ننویسم هم اینه که مدلها این کار رو خیلی خوب انجام میدن.
یکی دیگه از چیزهایی که در کار با هوش مصنوعی خیلی خوب جواب میده اینه که تا حد ممکن همهچیز رو توی یه ریپازیتوری نگه داری. چون وقتی فرانتاند و بکاند جدا باشن، سختتره که به هوش مصنوعی همزمان کانتکست بکاند و فرانتاند رو بدی.
علاوه بر این، استک من اینطوریه: بکاند با پایتون نوشته شده. میدونم ممکنه بعضیها در مورد این قضاوت کنن، اما از نظر کارایی، من هیچوقت به مشکل برنخوردم. با اینکه ترافیک زیادی روی Base44 هست و گاهی هم بعضیها سعی میکنن حملهی DDoS انجام بدن، ولی سرور همچنان سرپا میمونه. بنابراین حس میکنم اگر درست ساخته بشه، پایتون واقعاً یه زبان عالی برای این کاره.
یه نکتهی جالب دیگه هم اینه که خیلی از اپلیکیشنها و محصولاتی که جدید ساخته میشن، به نوعی حول LLMها میچرخن. یکی از کارهایی که من انجام میدم اینه که برای LLMی که در Base44 کد مینویسه، ترکیبی از مدلهای مختلف رو برای کارهای مختلف استفاده میکنم. مثلاً Claude 4 توی پرامپت اولیه و نوشتن اپلیکیشن از صفر خیلی عالی عمل میکنه، مخصوصاً برای UI و طراحی که واقعاً فوقالعادهست.
اما مثلاً Gemini وقتی مسئله خیلی پیچیده میشه، یا نیاز داری یه الگوریتم دربیاری، یا Claude 4 توی یه حلقهی باگ گیر میکنه (که خیلی هم موقع کدنویسی پیش میاد)، عملکرد خیلی خوبی داره. برای همین من یه pipeline ساختم که سعی میکنه پرامپت کاربر رو تحلیل کنه و بعد اون رو به LLM مناسب هدایت کنه. فکر میکنم این روش تا حالا خیلی خوب جواب داده.
وای، این واقعاً خیلی جالب بود. این مسیریابی رو توی Cursor انجام میدی یا توی خود Base44، بر اساس چیزی که کاربر داره روش کار میکنه؟
توی Base44. آره. فکر نمیکنم Cursor همچین چیزی داشته باشه. کاش داشت... فکر کنم شاید یه گزینهی خودکار داشته باشه، اما توی Base44 اینجوریه که وقتی کاربر چیزی میخواد... من فقط سعی میکنم تحلیل کنم کاربر چی میخواد و بعد تشخیص بدم کدوم LLM مناسبه.
خیلی باحاله. پس فقط از Claude و Gemini استفاده میکنی برای Base44؟
آره. خب، همهی اون ابزارها ــ Base44، Kelso و بقیه ابزارهای کدنویسی ــ رو با یه الگو یا پارادایم یکسان میسازم. نمیدونم اسمشو روش بذاری «روش» یا «متد»، اما در اصل اینجوریه: شما مدلهای سنگین رو داری، که معمولاً یا Claude 4 هست یا Gemini. اینها معمولاً یه راهحل سطح بالا میدن، یا یه توضیح کلی دربارهی تغییراتی که باید در فایل انجام بشه. نه اینکه هر بار کل فایل رو از صفر بنویسن. Kelso همین کار رو میکنه، Base44 هم همینطور. یعنی فقط همون تکه کدی که باید پیادهسازی بشه رو مینویسن.
بعدش میری سراغ مدلهای کوچیکتر و سریعتر مثل Flash یا o4-mini از OpenAI تا اون تغییرات یا «patch» رو داخل فایل پیادهسازی کنن.
خب، حالا یه سؤال تاکتیکی در یه مسیر کاملاً متفاوت. «اکتیویشن» یا همون رسیدن کاربر به لحظهی «آها!» انگار خیلی به حفظ کاربر (retention) ربط داره. موضوعیه که زیاد توی این پادکست هم مطرح میشه. آیا چیزی یاد گرفتی دربارهی اینکه چطور میشه اینو درست انجام داد؟ کاری که باعث بشه کاربر خیلی سریع ارزش Base44 رو ببینه و همون موقع شروع کنه به استفاده و حتی به اشتراک گذاشتنش؟
یه چیزی که یاد گرفتم و برام در نگاه اول متناقض بود اینه که تو همیشه میخوای بهترین محصول ممکن رو برای کاربر بسازی، اما گاهی این با لحظهی «آها» یا سرعت رسیدن کاربر به اون لحظه در تضاد قرار میگیره.
مثلاً چند ماه پیش، وقتی Base44 تازه شروع کرده بود، قبل از اینکه واقعاً اپلیکیشن رو بسازه ــ یعنی مثلاً کاربر میگفت: «هی، یه اپ مدیریت کارها برام بساز» ــ قبل از اینکه مستقیم پیادهسازی کنه، چون خیلی وقتها درخواست کاربر خیلی شفاف نبود، کاری میکردم که LLM اول user flow تولید کنه. یه چیزی شبیه PRD، ولی در قالبی که برای آدمهایی که از فضای محصول نمیان، خیلی سادهتر و قابلفهمتر باشه. پس LLM اول user flowها رو تولید میکرد و بهت نشون میداد، مثلاً: «میخوای یه تسک بسازی؟» بعد تو میتونستی بگی: «آره، شاید بخوام فایلهایی هم اضافه کنم و از این چیزها.» بعد اون نشون میداد که قراره چی بسازه تا مطمئن بشه درست متوجه شده. بعدش تو روی «اوکی» کلیک میکردی و اپ ساخته میشد.
این در واقع چیزی بود که کنار گذاشتم. چون با اینکه برای کاربر خوب بود و از نظر محصولی تصمیم درستی محسوب میشد (چون با این روش اپهای بهتری ساخته میشدند)، اما نرخ تبدیل برای رسیدن به لحظهی «آها» خیلی بالا نبود. فکر میکنم یکی از کلیدهای لحظهی «آها» در دنیای vibe coding، یا حداقل در Base44، اینه که کاربر بگه: «وای خدای من، واقعاً منو فهمید!» و بعد اپ رو ببینه. اگر یه مرحلهی میانی بذاری، اون حس شگفتی کمتر میشه.
پس اینو کنار گذاشتم و این خودش یه درس خوب بود. نمیدونم دقیقاً چطور باید تعریفش کنم، اما انگار باید کاربر رو تا حد ممکن سریع به لحظهی «آها» برسونی. گاهی بهای خاصی داره، فقط باید مطمئن شی که اون بها خیلی بزرگ نیست.
بهخصوص وقتی محصول B2C میسازی (که برای منم تازه بود چون از این حوزه نمیاومدم)، دامنهی توجه کاربر خیلی کوتاهه. باید توی یه دقیقه، دو دقیقه یا نهایتاً سه دقیقه برسونیش به اون لحظه. بعد از اون، میتونی ویژگیهای دیگهای که واقعاً لازمه رو مرحلهبهمرحله اضافه کنی تا محصول در نهایت چیزی باشه که کاربر بهش نیاز داره.
نکتهی فوقالعادهای بود. ممنون که به اشتراک گذاشتی. فکر کنم واقعاً به خیلیها کمک کنه. خب، بریم سراغ موضوع آخر. میخوام دربارهی فرآیند اکتساب صحبت کنم. خیلی از بنیانگذاران اینو بهعنوان یه رویا میبینن: «وای خدای من، میتونم شرکتمو میلیونها دلار بفروشم.» ولی میدونم که همیشه پر از استرس و هرجومرجه و کار تازه شروع میشه. تو پروانه نیستی که پر بکشی و بری، باید این چیزو ادامه بدی و بسازی.
Wix باهام تماس گرفت. فکر کنم اون زمان خیلیها از جامعه پست میذاشتن و میگفتن: «هی، Wix باید حتماً Base44 رو بخره قبل از اینکه خیلی بزرگ بشه.» حتی با اینکه ما توی یه دستهبندی یا بازار مشابه رقابت نمیکردیم، اما کاملاً مشخص بود که...
چرا Wix رو پیشنهاد میدادن؟ چه ارتباطی وجود داشت؟
اما علاوه بر اون، مردم با Base44 داشتن وبسایت میساختن و خب همین موضوع باعث شد ارتباطش با Wix منطقی باشه. بله. طبیعتاً Wix محصول فوقالعادهای برای ساخت وبسایته، ولی رویکرد متفاوتی نسبت به LLMها داره. البته الان داره به اون سمت حرکت میکنه. بعد با تیم مدیریتی Wix آشنا شدم؛ تیمی خیلی صمیمی و واقعاً آدمهای فوقالعادهای بودن. یادمه اولین جملهای که آویشای (مدیرعامل Wix) بهم گفت این بود: «همه دارن میگن ما باید تو رو بخریم. شاید حداقل ارزش اینو داشته باشه که یه گفتوگو داشته باشیم. ما اینجاییم تا کمک کنیم.»
اوایل ما بیشتر در حال بررسی بودیم. دستکم توی ذهن من اینطور بود: «آره، به نظر میاد تیم خیلی خوبی برای همکاری باشن. کاملاً توی یه حوزه هستیم. میتونم از همکاری باهاشون کلی چیز به دست بیارم.» پس از همون اول مسیر مشخصاً «اکتساب» به عنوان هدف قطعی مطرح نبود.
آویشای مدیرعاملی باتجربه و کارکشتهست که به خیلی از کارآفرینها در حوزه B2C، کمک کرده تا موفق بشن. یادمه چند شب با هم نشستیم، استیک خوردیم و دربارهی رشد Base44 گپ زدیم. واقعاً فقط برای گرفتن مشاوره. در یک مقطعی متوجه شدیم که بین من و اون، و همینطور با بقیهی تیم، شیمی خیلی خوبی وجود داره. به نظرم این موضوع خیلی حیاتی بود، مخصوصاً وقتی طرف مقابل داره یه تیم کوچک یا حتی یک بنیانگذار تنها رو میخره. به نظرم اینکه شخصی باشی که کار کردن باهاش لذتبخش باشه، یه عامل کلیدی محسوب میشه. مخصوصاً وقتی شرکتت ۵۰۰ نفره نیست که طرف فقط عملیات و محصول رو بخره. وقتی یه استارتاپ کوچیک هستی که تازه شروع کرده و داره مومنتوم خوبی میگیره، باید آدمی باشی که طرف مقابل بخواد تو چند سال آینده واقعاً باهات کار کنه. و این برای ما حیاتی بود. فکر میکنم بهترین موقعیت ـ و رسیدن بهش آسون نیست ـ اینه که وقتی میخوای دربارهی همچین معاملهای مذاکره کنی یا اصلاً واردش بشی، در جایگاهی باشی که اگه معامله هم انجام نشه، خیلی راحت باشی. یه جورایی عجیبه، ولی شبیه دیتینگه. وقتی توی یکی دو قرار اولی، نباید علاقهت رو خیلی زیاد نشون بدی، چون اونوقت... منم دقیقاً توی چنین موقعیتی بودم؛ میگفتم: «اگه جواب بده، فوقالعادهست. اگه هم جواب نده، باز هم فوقالعادهست. تو هر صورت فان خواهد بود.» البته واضح بود که دلم میخواست جواب بده.
و آخرین چیزی که میخوام بگم ـ نمیدونم برای همه مناسب باشه یا نه ـ اینه که من از ساختار معامله، مخصوصاً بخش Airnote، خیلی راضیام. چون باعث میشه هر روز با انگیزه بیام سر کار. هنوز فقط دو هفته گذشته، اما حس میکنم برای سالها همینطور خواهد بود. حس میکنم یه سرمایهگذاری شخصی در کسبوکار و موفقیتش دارم. بهنظرم این خیلی بهتر از اینه که فقط شرکت رو بفروشی و بعد چند سال فقط بخوای محو بشی.
شاید یه توصیهی منفی برای مؤسسهایی که تازه میخوان این مسیر رو شروع کنن یا الان توی این مسیرن و فکر کنی میتونه به دردشون بخوره؟
اول از همه، قبل از این توصیهی منفی، تنها چیزی که میخوام بگم اینه که اگه کسی از جامعهی Base44 واقعاً داره به این گوش میده، من بینهایت قدردانم. این جامعه خیلی پشتیبان بوده. خیلی وقتها با خودم میگم: «خب، شاید این کار رو درست انجام دادم یا اون کارو.» ولی واقعاً برام سخته فکر کنم که من اونقدر کار درست انجام دادم که این جامعه پشت محصول وایسه. پس واقعاً ازتون ممنونم. امیدوارم بتونم بهتر و بهتر خدمتتون کنم.
اما چی کار نباید بکنید؟ چیزای زیادی هست. فقط مطمئن بشید که حداقل ۵۰٪ وقتتون رو روی بخشهایی بذارید که واقعاً دوست دارید و توشون عالی هستید. راههای زیادی برای گفتن این موضوع وجود داره؛ دیاگرامهای مختلفی که نشون میده چی رو دوست دارید، تو چی خوبید، چی براتون فان و انرژیبخش هست و چی نیست. بهنظرم نصف زمانتون باید توی این نقطهی طلایی باشه؛ جایی که دارید کاری رو انجام میدید که توش نابغهاید، همون چیزی که بهش میگن "genius zone". و در عین حال براتون فان هم باشه. چون همین باعث میشه هر روز انگیزه داشته باشید و ادامه بدید. و این واقعاً زمین تا آسمون فرق داره با اینکه فقط یه آدم بااستعداد و ماهر باشی، اما کارهایی انجام بدی که یا دوستشون نداری. و خب اشکالی هم نداره، همه آدمها کارهایی دارن که دوست ندارن انجام بدن. توی هر شغلی هم همچین بخشهایی هست. ولی مهمه که خودتو توی «منطقه نبوغت» نگه داری. به نظرم این خیلی حیاتی و تعیینکنندهست.
Base44، داستانش چیه؟ چرا اسمشو گذاشتی Base44؟
راستشو بخوای، احتمالاً یکی از احمقانهترین دلایلیه که برای اسم یه محصول میشنوی. دوباره بگم، Base44 در اصل قرار نبود یه پدیدهی خیلی بزرگ و جهانی بشه مثل چیزی که الان داره میشه. فقط میخواستم کلمهی "Base" توی اسم باشه، چون حس میکردم این میشه پایگاهی که مردم ازش شروع میکنن برای ساخت نرمافزار یا حل مشکلاتشون.
اون موقع، مشخص بود که Base.com موجود نبود و منم پول نداشتم برای خرید یه دامنهی خیلی گرون. شروع کردم نگاه کردن، فکر کنم Cloudflare بود یا یادم نیست کدوم ارائهدهندهی دامنه بود. شروع کرد بهم شماره نشون دادن. تاریخ تولدم دوم فوریهست، یعنی ۲/۲. دامنهی Base22 آزاد بود، گفتم: «خب، بذار دو برابرش کنیم.» و بعد Base44 آزاد بود. با خودم گفتم: «این صداش خوبه. تقریباً شبیه Base64.» و برای اون بخش نرد درونم هم جالب بود، چون Base64 یه روش رمزگذاری دادهست از یه نوع به نوع دیگه. گفتم: «خب، Base44 هم همین کارو میکنه؛ زبان طبیعی رو به نرمافزار تبدیل میکنه.» بعدم گفتم: «باشه، همینو میذاریم.» خوبیش هم اینه که اسم قابلیادآوری شد. ولی راستش دلیل خیلی پیچیده یا خاصی پشتش نیست.
چه داستان جالبی! خیلی خوبه که گفتی: «Base64 باحاله، ولی 44 هم میتونه باحال باشه.» حتی 42 هم نذاشتی. همیشه یه سری عدد اطراف هستن که معروفن، ولی تو گفتی: «نه، 44. دو برابر تاریخ تولدم. یه جورایی شبیه 64.» خیلی باحاله. جواب داده. شاید این قدرت اسمه، یا اینکه اسم خیلی هم مهم نیست. جالبه چون توی یکی از قسمتهای اخیر پادکست دربارهی همین بود که اسم گاهی خیلی مهمه. پس هر دو طرفش درسته.
خیلی ممنون که اینجا بودی. بابت نتیجهای که گرفتی تبریک میگم. میدونم این تازه شروعشه و محصول روزبهروز بهتر میشه. چه جای هیجانانگیزی برای بودن. امیدوارم کمی استراحت کنی.
https://www.youtube.com/watch?v=L9KvV_UOs3A