دورین هو، طراح مد ایرانیتبار مقیم کانادا - 189
دورین هو، طراح مد ایرانیتبار مقیم کانادا، بنیانگذار برندی است که با رویکرد متفاوت و آوانگارد در استریتویر شناخته میشود. او متولد تهران و دانشآموخته طراحی مد در کالج لاسال استانبول است و با الهام از تجربههای کودکی و خلاقیت شخصی، لباسی میآفریند که مرز میان هنر و پوشاک روزمره را از میان برمیدارد. برند او بر پایه پایداری، استفاده از پارچههای باقیمانده و تولید بیفصل شکل گرفته و تاکنون جوایزی چون استعداد نوظهور مؤسسه مد کانادا را کسب کرده و به جمع فینالیستهای جایزه امیری نیز راه یافته است. آثار دورین در رسانههای معتبر جهان مانند فوربز، ووگ و الکانادا معرفی شده و برندش به عنوان مجموعهای مستقل و زنمحور، بر تنوع، ماندگاری و آزادی در بیان فردی تأکید دارد.
دورین هو از کودکی، از ۵ سالگی، علاقه خود به مد، طراحی و خلق لباس را لمس کرده و این علاقه توسط شرایط خانوادگی (مادری علاقمند به فشن و پدری فعال در صادرات فرش و پارچههای خاص ایرانی) تقویت شده است. پس از تحصیل و زندگی در ایران و ترکیه، و تجربه شوک فرهنگی، به کانادا مهاجرت میکند. دورین در ابتدا با مشکلاتی چون سردی هوا، تفاوت فرهنگی، عدم پذیرش حرفهای، و سختی پیداکردن کار مرتبط با مد در کانادا روبرو میشود. سالها برای رسیدن به اقامت و رشد فردی و حرفهای تلاش کرده و به تدریج از طریق فعالیت ارگانیک در اینستاگرام و نمایش استایلهای ویژه خود، مورد توجه مجلهها، رسانههای محلی، و جامعه مد قرار میگیرد.
نام “دورین هو” ابتدا فقط یک اسم کاربری اینستاگرام بوده؛ اما کم کم به هویت حرفهای و برند تبدیل میشود. برند دورین هو حول محور استفاده از پارچههای خاص (دد استاک)، قطعات جندرلس و یونیسکس و طراحیهایی با تاثیر ریشههای ایرانی و تجربه کودکانه شکل گرفته است. تاکید اصلی کارهای دورین بر یونیک بودن، کیفیت بالا، و دوری از تولید انبوه و سبک مرسوم “فست فشن” و کپیکاری است.
بارها اشاره میکند که کانادا کشور کوچکی است با فرصتهای محدود، سبک زندگی ساده و چندفرهنگی اما بیفرهنگی عمیق؛ فشن برای مردم اهمیت زیادی ندارد و تولید داخلی سخت و پرهزینه است. نبرد با قیمتها، نبود نیروی کار، ناتوانی در توسعه تیم حرفهای، و عدم استقبال جامعه، چالشهای دائمی برای رشد بیزنس برندش ایجاد کرده است. حتی درآمد حاصل از برند در کانادا با توجه به هزینهها رضایتبخش نیست و بیشتر مشتریان او در آمریکا هستند.
دورین شرح میدهد که برای نتیجه گرفتن باید هر دو وجه خلاق (دیزاینی) و بیزنسی را در نظر گرفت. او تجربه کرده که بسیاری دیزاینرها یا صرفاً هنری کار میکنند یا فقط به دنبال سود هستند؛ ولی موفقیت واقعی در تبدیل استعداد به کسب و کار و سود حاصل میشود. خودش چند سال دنبال شغل بوده و سرانجام به خاطر نبود فرصت استخدام، برند خود را شروع کرده است. در فرآیند ساخت برند، به چالشهایی چون محدودیتهای پارچه خاص، هزینه بالای تولید، کوچک بودن تیم و تولیدات سفارشی و محدود اشاره دارد. برندش اغلب لباسهایی آوانگارد، اورسایز و جندرلس عرضه میکند که کاملاً یونیکاند، قیمت پایین یا انبوه ندارند اما کیفیت و هویت مستقل دارند. بیشتر مشتریان او تنوع سنی و جنسیتی دارند و اغلب به صورت تکراری خرید میکنند.
در نگاه دورین، فشن دو بُعد دارد: یک بُعد کاربردی برای مصرف کنندگان روزمره، و یک بُعد خلاق که صرفاً به نمایش استعداد و پتانسیل هنری اختصاص دارد. برندش به سمت کارهای یونیکتر و کمتر میناستریم حرکت میکند اما علاقهمند است دسترسی برند را افزایش دهد بدون اینکه به کیفیت یا هویت کار لطمه بزند. او برندهایی چون "کیت سوپر" را ایدهآل میداند اما ترجیح میدهد سبک شخصی و مستقل خود را حفظ کند. در گفتگو به مباحث مهم بیزنسی مانند داشتن یک محصول کلیدی برای جریان درآمدی پایدار ("گاو شیرده")، اهمیت یافتن مدل درست فروش و مارکتینگ، استفاده از مارکتینگ دیجیتال و تکنولوژیهای جدید مثل هوش مصنوعی اشاره میشود. دورین معتقد است باید از فرصتهای فناورانه برای بازطراحی و رشد برند بهره برد و در عین حال سراغ کپیکاری یا وابستگی صرف به ترندهای رایج نرفت.
دورین و همراهش درباره تجربه شکست، تنهایی، ضرورت سخت کارکردن، عادیسازی دورانهای سخت و پیوت کردن (تغییر مسیر) صحبت میکنند. به نظر آنها موفقیت نتیجه یک مسیر مداوم از آزمون، خطا، خودشناسی و تطبیق با شرایط متغیر است. گرچه ممکن است موقعیتها و جوایزی، لحظهای احساس موفقیت بیاورد، اما تداوم تأثیرگذاری و توسعه حرفهای نیاز به روحیه مقاوم و ذهنیت رشد دارد. او تاکید میکند که هر کس باید "تاچ" و سبک منحصر به فرد خود را پیدا کند، استعدادش را رشد دهد و اجازه ندهد محدودیتهای جغرافیایی یا فرهنگی، مسیرش را ببندد. درعین حال تأکید دارد که کانادا الزماً مقصد مناسبی برای کارآفرینان صنعت مد نیست و تجربهها ممکن است برای هر فرد کاملاً متفاوت از دیگری باشد.
متن مصاحبه
من داشتم اینستاگرامت رو چک میکردم و خیلی برام جالب بود، چون تقریباً یادم میاد ما حدود یک سال پیش یا شاید هم بیشتر همدیگه رو پیدا کردیم. فکر کنم این اتفاق قبل یا بعد از دوران کُووید بوده، حتی احتمالاً قبل از کووید. اگر بخوام حساب کنم، شاید حدود سه سال به عقب برگردیم. واقعیت اینه که همین دوره کووید باعث شده دو سه سال از زندگیمون تو ذهنمون گم بشه و یادمون نیاد.
از اون موقع که ما برای اولین بار همدیگه رو تو خونه آرمی دیدیم، من پیج اینستاگرامت رو دنبال میکردم و رشدت رو کاملاً میدیدم. یعنی پیج خیلی کوچیکی داشتی و کم کم داشت بزرگ میشد و کارهای متفاوت و جالبی انجام میدادی. درباره اسم پیجت هم برات جالبه که من فهمیدم چرا «دورین هو» رو انتخاب کردی. خودت تعریف کردی که اسم اصلی اینستاگرامت «دورین» بود، ولی چون این اسم قبلاً گرفته شده بود و خالی نبود، مجبور شدی یه چیزی بهش اضافه کنی. اون چیزی که اضافه کردی «هو» بود که اسم اینستاگرامت رو تبدیل به «دورین هو» کرد. اون موقع هنوز برند یا چیز رسمی نداشتی، فقط اون اسم برای پیج بود.
وقتی شروع به کار روی شبکههای اجتماعی کردی، در مدت خیلی کوتاهی اسمِ «دورین هو» تبدیل به یه نام شناختهشده تو مجلهها و رسانهها شدی. واقعاً اسم خاص و یونیکی بود و الان خودت هم خیلی دوستش داری. حس میکنی بدون اون اسم، به این شکل شناخته نمیشدی و اون اسم به تو یه هویت و تمایز خاص داده. میدونم که زمینه کاری تو بیشتر طراحی بوده و نگاهت به کالکشنها و طرحها خیلی الهامبخش بوده، به خصوص طراحیهایی که ریشه در فرهنگ ایرانی داره. احتمالاً این به خاطر زمینهای هست که پدرت تو حوزه راگ و فرش داشته و اون کالکشنی که طراحی کردی یا ازش الهام گرفتی، برایت خیلی باارزشه.
خودم کنجکاوم بدونم که چی شد که رفتی سمت یه همچین کاری و این مسیر رو از چه زمانی شروع کردی؟ شروع کارت با اسم «دورین» بود؟
خب، من از حدود سال ۲۰۱۶ که به کانادا آمدم، این مسیر رو شروع کردم. دقیقتر بگم، من سال ۲۰۱۵ کانادا آمدم و یه سال اول خیلی دچار شوک فرهنگی بودم. سرما اذیتم میکرد و شرایط جدید برام عجیب بود. البته قبلاً هم سفر کرده بودم ولی اینجا خیلی متفاوت بود و باعث شد خیلی استرس و افسردگی بگیرم.
حدود ۱۰ سال پیش که توی ترکیه مدرسه میرفتم، تجربه زیادی داشتم و بعد از اینکه اقامت کانادا رو با خانواده گرفتم، تغییرات زیادی دیدم. دوره سختی بود ولی شروع کردم ورزش کردن به شکل خیلی شدید و این تنها چیزی بود که کمکم میکرد از افسردگی بیرون بیام. به صورت خیلی ارگانیک و بدون هیچ پشتوانه خاصی، شروع کردم استایلم رو و عکسهام رو تو اینستاگرام به اشتراک گذاشتم. این کار کلی درهای جدید برام باز کرد، چون من استایل متفاوتی داشتم و همین باعث شد که فرصتهای خوبی به دست بیارم. تو سالهای اول که این کار رو شروع کردم، به این فکر افتادم اگر تمام تلاشم رو بکنم و همان کاری که همیشه دوست داشتم – کاری که در ایران فرصتش رو نداشتم – انجام بدم، چی خواهد شد. با وجود سختیها، پشتکار داشتم و شروع کردم تولید محتوا بدون هزینه زیاد و فقط با خلاقیت.
این روند باعث شد اسم من شناخته بشه و تو لیست خوشپوشترین و خوشسبکترین افراد تورنتو یا کانادا در روزنامههای محلی قرار بگیرم که بهم انرژی زیادی داد. اما همیشه دلم میخواست طراح لباس بشم و یک برند بینالمللی داشته باشم. این رو از بچگی دوست داشتم و حتی از ۵ سالگی تصور میکردم که یک دیزاینر موفق میشم، مثلاً خودمو توی مصاحبهها به عنوان کسی که فرهنگش رو معرفی میکنه، تصور میکردم. بیژن رو خیلی به عنوان مدل و الگو دوست داشتم و از بچگی الهام میگرفتم.
با وجود این علاقه، وقتی اینجا اومدم نتونستم کار مرتبط پیدا کنم. صنعت مد در کانادا نیروی کار کافی و فرصت مناسب خیلی نداره، به خصوص برای کسی که تجربه کاری کانادایی نداره. حتی با داشتن سابقه کار در ایران و ترکیه، میگفتن تجربه کانادایی نداری و این باعث شد سالها دنبال کار و تجربه بگردم بدون اینکه دنبال پول باشم. من در ترکیه تحصیل طراحی لباس رو در یک مدرسه کانادایی که تو استانبول بود گذروندم و سه سال اونجا زندگی کردم. دانشجوی خوبی بودم چون واقعاً علاقه داشتم. اما وقتی اینجا اومدم، با اینکه مدرک کانادایی داشتم، نتونستم کاری که دوست داشتم پیدا کنم و مجبور شدم کارهای متفرقه انجام بدم و فقط روی سوشال مدیا استایلم رو نمایش بدم. یه مدت خیلی خسته شدم و فکر کردن چرا هیچ فرصتی برام نیست و حتی مدتی موندم تا اقامتم کامل بشه. تا اینکه روزی با یه خانمی که راهنمایی و تجربیات خوبی داشت صحبت کردم و اون بهم گفت: «اگر فرصت نیست، خودت فرصت رو بساز.» اون حرف شد جرقهای در من. من آدمی هستم که خیلی پشتکار دارم و وقتی کاری رو شروع کنم، تا آخر ادامه میدم. اون لحظه تصمیم گرفتم همین رو شروع کنم، هرچند که نه از نظر کسبوکار سابقه داشتم و نه تحصیلاتم در مدرسهای مثل سنترال سنت مارتین که بیزنس مد رو هم به خوبی آموزش میده.
مدرسهای که من رفتم بیشتر روی هنر مد تمرکز داشت و خیلی از چیزهایی که باید یاد میگرفتم، یاد نگرفتم. معلمها اغلب از کبک و مونترال بودند و میگفتند این مدرسه آنقدر قدرتمند نیست. بسیاری از دانشآموزان فقط برای آموزش فشن آمده بودند و این رشته را ساده میپنداشتند، اما واقعیت چیز دیگهای بود. درباره کارهای زیاد و تجربههام، میگفتن که اوضاع اینجا تو استانبول فرق داره و من تجربه کاری زیادی نداشتم. هیچ کار مستمری هم نتونستم پیدا کنم چون برای اینترنشیپ و کارآموزی دنبال فرصت بودم تا ببینم جریان چیه.
دوستم داشتم برم ببینم یک برند اینجا چطوری کار میکنه، چه چیزهایی تولید میکنن، چطوری بیزنسشون رو اداره میکنن و کلی چیزای دیگه از جمله فرآیندهای فنی که به کار میبرن. البته توی تیم ما زیاد فارسی حرف نمیزنیم و خیلی وقتها دوست داری چیزی بگی ولی باید زیر و بمشو دربیاری.
واقعاً میخواستم تجربه سادهای از کار در محیط تولید لباس داشته باشم. چند سال پشتکار داشتم و الان که نگاه میکنم به جایی رسیدم که انتظار داشتم. البته مدتها سختی کشیدم ولی راضیام. خیلی تلاش کردم که کار جدیدی اینجا انجام بدم، میخواستم اثرگذاری روی نسل بعدی داشته باشم ولی واقعاً خیلی سخت بود. مردم کانادا محافظهکار هستند و سخته که بخوای تأثیرگذار باشی.
درآمد فروش من بیشتر از آمریکاست تا کانادا، چون مردم کانادا در خرید لباس وسواس کمتری دارند و این موضوع روی کسی که داره برند کانادایی میسازه تأثیر منفی میذاره. مردم کانادا زیاد به مد و استایل اهمیت نمیدن و هوای سرد هم اجازه نمیده لباسهای خاص و متفاوت بپوشن، چون ۸ تا ۹ ماه سال زمستونه و سرما شدید است.
مردم ترجیح میدن راحت باشند و به همین خاطر استایلشون ساده و بیتلاش شده. ما بارها درباره این موضوع صحبت کردیم. در سفر به دبی هم دیدم که مردم چقدر خوشتیپ و با استایل بودن، حتی وقتی کاری ساده مثل خرید انجام میدادن.
از طرفی اینجا آدمها معمولاً خیلی ساده و حتی بیتوجه به ظاهر هستن و خیلی با فرهنگ و استایل فاصله دارن. من خودم همیشه دوست داشتم نزدیک به فرهنگ، موزیک و دیزاین باشم، ولی کانادا این امکان رو به اون شکل نمیده چون کشور کوچکی از نظر جمعیت محسوب میشه.
جمعیت کانادا کمتر از جمعیت کل ایالت کالیفرنیاست و این باعث میشه فرصتها و فرهنگهای متنوع کمتر باشن. این موضوع سؤالهایی برام ایجاد کرده که... تو که تا اینجا خودتو کشیدی و حالا آمدی تورنتو، در واقع فاصلهات تا نیویورک فقط دو ساعت پروازه، چرا اینجا میمونی؟ از دو سال پیش تا الان خیلی سفر میکنم، به خاطر کارم. بیشتر وقتام میرم نیویورک چون خیلی به اینجا نزدیکه، طوری که بعضیا فکر میکنن من تو نیویورک زندگی میکنم. ولی ریشهام اینجاست. البته نیویورک جای راحتی نیست، همه فکر میکنن باید پوست کلفت باشی تا بتونی اونجا زندگی کنی. من هم پوست کلفتام چون از بچگی تجربههای زیادی داشتم و زندگی بالا و پایینهای زیادی رو گذروندم. پس میتونم به نیویورک نگاه کنم، ولی نمیدونم آیا اونجا واقعاً چیزی که میخوام رو بهم میده یا نه.
با وضعیت سیاسی دنیا و مخصوصاً تأثیرات ترمپ، زندگی ما ایرانیها هر روز داره تغییر میکنه. الان واقعاً نمیدونم باید چی کار کنم و کجا برم، ولی دارم به نیویورک فکر میکنم و زمان زیادی روی این موضوع میگزارم.
درک میکنم چی میگی. این سوالی هست که فکر کنم خیلیها در کانادا و حتی در صنعت اینجا باهاش روبهرو شدن. خیلیها هنوز نمیدونن دقیقاً چی میخوان. حتی به منم گفتن خوش به حالت که حداقل تو زمینهات راهتو پیدا کردی، ولی من هم هنوز بعضی وقتها نمیدونم چی میخوام بکنم؛ مثلاً ممکنه گاهی فکر کنم شیرینیفروشی بزنم!
به هر حال، داشتن یک نقطه شروع خوب که بدونی کجا میخوای بری، خیلی مهمه. حتی اگر سالها بدونی چی میخوای، باز هم تو زندگی به مراحل میرسی که در خودت شک میکنی و میپرسی الآن چی کار کنم؟ چون زندگی هیچوقت اونطوری که برنامهریزی میکنی پیش نمیره. فکر میکنم یکی از دلایل اینکه الان جایی که هستم، اینه که من در خانهای بزرگ شدم که خیلی چیزها دیدم. مادرم خیلی به فشن علاقه داشت و هنوزم براش خیلی مهمه و شاید بعضی وقتها حتی بیشتر از من براش پشن داره. اون خیاط بود و در ایران، ورود به این حوزه به خاطر شرایط انقلاب خیلی سخت بود.
مجلههایی بود که خودم به صورت خودآموز چیزهایی یاد گرفتم و همیشه داشتم مادرم رو تماشا میکردم. خوشبخت بودم که این شرایط رو دیدم، ولی فکر میکنم همه یه سری چیزها رو تو زندگیشون دارن ولی شاید اونقدر که باید بهشون توجه نمیکنن. خیلی از افراد نمیتونن بهترین یا بدترین تجربههاشون رو ببینن و نمیفهمن که اینها پشتوانه و مسیر موفقیتشونه.
وقتی به جایی میرسی که چیزی رو واقعاً میخوای، سختیها و چالشها رو تحمل میکنی. تا وقتی کار و تلاش زیاد نکنی، سختیها رو نمیبینی. اما وقتی این مسیر رو طی کنی، عادت میشه و حتی اون سختیها به هدفت تبدیل میشن. من خوششانس بودم یا نبودم، این مسیری بود که در زندگی طی کردم. مادرم سالها تو این زمینه بود و پدرم نیز در صادرات فرش فعالیت داشت. پدرم یکی از کسانی بود که تو کارش خیلی موفق بود، قبل از اینکه تحریمها و مشکلات بیاد.
خیلی دوست داشت کارش رو و همیشه با خارج از ایران همکاری میکرد. فرشهای خاص و ویژهای داشت که من از بچگی میدیدم و میفهمیدم که چقدر مهم و خاص هستند، به خاطر اینکه پدرم به بازارهای خاص دسترسی داشت و... من همه این پرینتها و رنگها رو دیده بودم، ولی نمیدونستم روزی بخوام برند خودمو تو کانادا بسازم و ازش تأثیر بگیرم. این چیزهایی بود که توی من بود ولی اولش یه برند دیگه زدم. سبک من اون موقع کاملاً متفاوت بود. لوگو، برند و همه چیز کاملاً فرق داشت. اولین برندی که زدم به دوران «دورین هو» ربط نداشت، بلکه برندی بود که در ایران در عرض شش ماه و در فاصله بین ترکیه و کانادا ساختم.
اما الان که کالکشنهایم رو نگاه میکنم، بیشتر حس میکنم دارم به ریشههای بچگیام برمیگردم. فکر میکنم آدمها شاید اونقدر که باید وقت نمیذارن و واقعیات سخت روزهای اول راه رو نمیبینن. خیلیها تصور میکنن به راحتی میشه یه استایلیست شد یا تو این حوزه موفق بود، در حالی که واقعا باید زحمت بکشی. برای تبدیل شدن به استایلیست، باید خیلی کار کنی، حتی به حدی که مجبور شی بخشی از خودت رو فدا کنی. من به اندازهای کار کردم که بعضی دکترها بهم گفتن این قدر سخت کار نکن که خسته بشی. وقتی به حدی میرسی که فهمیدی هنوز پشن نداری، باید سراغ چیز دیگهای بری و دوباره امتحان کنی.
و نکتهای که واقعاً تو تجربهات محسوس کردی اینه که موفقیت شانسی نیست. هیچکس یکباره به موفقیت نمیرسه. پشت هر آدم موفق، تلاش و پشتکار زیادی هست.
آدمها روش یاد گرفتن رو از طریق تلاشهای زیاد و شکستها پیدا میکنن. با احساسات و فشارهای روانیشون دست و پنجه نرم میکنن و تجربههای سخت دارن تا به خودآگاهی برسن.
یکی از نکات مهم اینه که باید یه سری کارها رو بارها و بارها انجام بدی. من اصلاً قبول ندارم که داشتن منابع، ریسکورس یا کانکشن به تنهایی کافی باشه. شاید بهت کمک کنه تا حد مشخصی بری، ولی بالاخره باید خودت هم بخوای و انگیزه و پشتکار داشته باشی.
یه جملهای از الکسیری شنیدم که خیلی خوبه و الان خیلیها دارن تکرار میکنن: درصد خیلی زیادی از آدمهایی که ما تو پادکستمون باهاشون در ارتباطیم و اطرافمون هستن، دورهای رو میگذرونن به اسم «دوره تنهایی» که در اون دارن خیلی سخت کار میکنن، دور از پارتیهای دوستان و تفریحات، و همهچیز رو فقط تو ذهنشون مدیریت میکنن...
بیشتر از این، وقتی تو به مرحلهای میرسی که با اون دسته از دوستات دیگه نمیتونی ارتباط برقرار کنی و به خاطر همین تنهاتر میشی، وارد دنیای خودت و تفکراتت میشی. اما چون هنوز به آن مرحله از موفقیت نرسیدی که بتونی در یک سیرکل جدید از دوستان موفق باشی، در یک برزخ عجیبی هستی که نه میتونی با دوستای قدیمی ارتباط داشته باشی و نه وارد دایره جدیدی بشی.
به نظر من، این جاییه که باید همه با هم جمع بشیم، همدیگه رو پیدا کنیم و بفهمیم تنها نیستیم. چون اکثر مردم وقتی وارد این دوران تنهایی و سختی میشن، احساس پوچی و شک به خودشون پیدا میکنن و فکر میکنن شاید اصلاً برای این کار ساخته نشدن. این احساسات خیلی رایج هستند ولی راجع بهشون صحبت نمیشه و اطلاعات کمی داریم، پس آدمها گاهی به خودشون ضربه میزنن و حالشون بد میشه.
به نظر من این مرحله باید عادیسازی بشه. هر چیزی که دنیا باید عادیسازی کنه، این هم باید عادیسازی بشه که سختیها و فشارهای این مسیر لازمه کار هستند. ما همه الان این مرحله رو میگذرونیم و باید یاد بگیریم که از اون استفاده کنیم.
من دیگه دنبال نشدن اهداف بزرگ نیستم، سالها پیش وقتی به کانادا میآمدم فکر میکردم همه چیز رو به دست میارم، اینکه تو یه استارتآپ بزرگ کار کنم، یا خودم استارتآپ داشته باشم، همه اینها رو تصور میکردم ولی بعد فهمیدم این رویاهام خیلی کوچیکتر از چیزی بودند که فکر میکردم و رسیدن بهشون اونقدرها هم باعث رضایت عمیق نمیشه.
ولی یک چیز مهم یاد گرفتم اینه که باید دقیق بدونی چی میخوایی و اون رو مانیفست کنی. باید یه هدف مشخص داشته باشی و برایش برنامهریزی کنی. من الان میخوام یه امپایر بسازم، یه خانه داشته باشم، و در کل از این سفر زندگی لذت ببرم.
من الان جایی هستم که اکثر خواستههام از کانادا گرفته شده، ولی هنوز یه مشکلی هست که اذیتم میکنه و اون کمبود نیروی کار و تولید (پروداکشن) در کاناداست، که باعث شده نتونم به خوبی کار کنم. نمیدونم چطور میتونم هم به خودم و هم به کانادا کمک کنم تا به چیزهایی که همیشه آرزوش رو داشتم برسم. کانادا کشور کوچیکی هست و سختیهای خاص خودش رو داره.
چیزی که خیلی اذیتم میکنه اینه که با وجود فرهنگهای متنوع، کانادا حس بیفرهنگی داره. حتی بعد از ۱۰ سال هنوز نتونستم خودمو کامل اینجا حس کنم. اما چرا من باید به طور لوکال فکر کنم؟ کانادا کشوری دور از بقیه دنیاست و مسایل مربوط به حمل و نقل و تأمین کالاها خیلی پیچیدهست.
اگر بخوام اینجا بمونم یا جای دیگهای برم، باید بتونم تولید داشته باشم و کار کنم... ما یک برند کانادایی هستیم، تیم ۱۰ نفرهامون کاناداییه، تولیدمون کاناداییه و برند کاملاً کانادایی داریم. وقتی میگی «دورین هو» یعنی واقعاً داری پارچه و محصول تولید میکنی. من اول وقتی اومدم کانادا، میخواستم بفهمم فشن چیه و چطور کار میکنه.
یه سوال مهم اینه که آیا هر کسی که به فشن علاقه داره باید برند خودش رو بزنه؟ با این همه کمپانی بزرگ که دیزاینر حرفهای استخدام میکنن، آیا هر کسی باید برند بزنه؟ پاسخ «نه» است. من خودم برند زدم چون راههای دیگه بسته بود و هیچ کاری گیرم نمیاومد. سه سال دنبال کار بودم، امید داشتم از دیزاینر جونیور به سینیور و کریتیو دایرکتور برسم و بعد برند خودمو بزنم، اما این مسیر سختتر از اون چیزیه که فکر میکردم.
اگر بخوای دیزاینر باشی، میتونی تو یه کمپانی بزرگ کار کنی که تجربه خیلی خوبی به دست بیاری و بفهمی یه برند چطور کار میکنه. فقط طراحی لباس نیست؛ هزاران بخش دیگه هست مثل مارکتینگ، تولید و غیره که باید انجام بشه قبل از طراحی.
وقتی خودت برند داری، باید از همه نظر آماده باشی چون راه خیلی سختیه. من همیشه میگم اگر انرژی که برای برندم گذاشتم رو برای هر بیزنس دیگهای میذاشتم، الان ۱۰ برابر درآمد داشتم. درآمدزایی از برند مخصوصاً تو کانادا، جایی که هزینهها بالاست و امکانات محدود، واقعاً کار آسانی نیست.
من بیشتر کارها رو خودم انجام میدادم: طراحی، تولید، مارکتینگ، محتوا، روابط عمومی و ارتباطات. تیم کوچیکی داریم که بیشتر با کارخانههای کوچک و تولیدکنندههای محدود کار میکنیم.
چالش بزرگی که داشتم پیدا کردن پارچههای مورد علاقم بود. ما بیشتر از پارچههای ددستاک استفاده میکنیم؛ یعنی پارچههایی که دیگه تولید نمیشن و ما از انبارهای خاص تهیه میکنیم. این باعث شد کارم متفاوت و خاص بشه ولی در عین حال سختتر.
از سال ۲۰۱۹، یعنی قبل از کووید، برندمو لانچ کردم و روی این پارچهها کار کردم. مسئلهای که تو دنیای مد الان خیلی مهمه، مسئله پایداری (sustainability) هست که برندها باید رعایتش کنن، هرچند این کار صد درصد ممکن نیست. الان اگر بخوام تولید رو بیشتر کنم، باید انبارهایی با پارچههای بیشتری پیدا کنم چون نیاز دارم بیش از چند رول پارچه داشته باشم تا بتونم با فروشگاههای متفاوت همکاری کنم. هنوز این فرآیند رو دارم طی میکنم.
تو زمینه کاری و پیدا کردن شغل، توی کانادا و حتی جای دیگه، یک چالش بزرگ وجود داره: کمبود فرصت کاری در حوزه فشن. کانادا برندهای بزرگ مد نداره و تعدادی از افراد در موقعیتهای خودشون موندن و جایگزینی ندارن.
برای نمونه، برندهای معروف کانادا مثل کندگوس و لولو لِمون تیم طراحی و تولیدشون خارج از کاناداست، و حتی خانم کریتیو دایرکتورشون هم فکر کنم در پاریس هست. بنابراین فرصتهای کار در این حوزه تو کانادا به اندازه کافی نیست.
اگر تیم دیزاین یه برند اینجا نباشه، طبیعتاً نمیتونی به عنوان دیزاینر جذب بشی و فقط میمونه کار تولید (پروداکشن)، مثل خیاطی و دوخت از صبح تا شب. من خودم خیاطی رو خوب بلدم و تو مدرسه هم پرکتیس کرده بودم، اما دوست داشتم چیزهای دیگهای یاد بگیرم، نه اینکه فقط خیاطی عملی کنم. کار دیگهای که میتونستم انجام بدم، مثلاً دستیار باشم و ببینم جریان چیه یا کارهای سوشال مدیا براشون انجام بدم. اگر تیم دیزاین داشته باشن، ممکنه بتونم به عنوان کارآموز (اینترن) بهشون ملحق بشم، البته این موقعیتها اینجا کم هستن.
الان هم اگر پوزیشن خوبی بهم بدن مثل همکاری با یه کریتیو دایرکتور، احتمالاً قبول میکنم چون واقعا دوست دارم با تیم کار کنم و تجربه بینالمللی کسب کنم. مثلاً خودم دوست دارم تو گوگل یا شرکتهای بزرگ کار کنم.
ولی چالش اصلی اینه که شغل دیزاینری خودش یک بازی سخته. تو هر روز باید طرح جدیدی ارائه بدی و قابل قبول باشه. اینطوری نیست که هر روز یه لباس یا کالکشن متفاوت طراحی کنی چون بیشتر برندها، مثل لولو لِمون و کنداگوس، تعداد محدودی برند دارن که بیشتر وقتشون صرف پروداکشن، فروش و مارکتینگ میشه تا طراحی.
فرایند طراحی لباس به اون شدت که فکر میکنیم، دائمی و پیدرپی نیست. حتی برندهای بزرگ تکنولوژی هم وارد شدن، مثل لباسهای ورزشی با فناوری گرمکنندگی. این برندها علاوه بر هنر فشن، جنبه علمی هم دارند؛ مثلاً شناخت متریال، جنس کشش و ... که به طراحی کمک میکنه.
بنابراین، کار دیزاین در این صنعت شبیه اینه که توی یه استارتاپ باشی و هر روز باید یک ایده جدید ارائه بدی و اون ایده هم عملی بشه. اما واقعیت اینه که برندها یه مدل فروش موفق پیدا میکنن و روی همون مدل بیشتر تمرکز میکنن.
حتی دیزاینرهای بزرگ دنیا، حالا بیشتر نقش ترند ست میگیرن و کمتر طراحی کنن. کارشون ترکیبی از هنر و بیزنسه که خیلی سخت و پیچیده است. به عنوان طراح، شاید بخوای خلاقیتت رو ارضا کنی، ولی از یه جایی به بعد باید روی کالکشنی کار کنی که طرفدار داره و باید تولید بشه.
در کل، صنعت مد اینطوری عمل میکنه و طراحها باید باهاش وفق پیدا کنن.
شرکتهای بزرگ فشن، به ویژه برندهای فست فشن، تولید بسیار زیادی دارند و توسط افراد فوقالعاده ثروتمندی اداره میشوند که برای افراد عادی امکان راهاندازی چنین برندهایی وجود ندارد؛ مثل H&M یا زارا و سایر برندهای مشابه. این برندها بهسرعت کالکشنهای جدید را تولید و عرضه میکنند و بیشتر بر اساس کپیبرداری از ترندهای موجود کار میکنند، البته با تغییرات جزئی. این مدل باعث ایجاد مشکلات بزرگی در حوزه پایداری (sustainability) شده است.
برای راهاندازی یک برند فشن، به تیم بسیار بزرگ و منابع زیادی نیاز داری که من شخصاً علاقهای به چنین سیستمی ندارم. در واقع، راهاندازی یک برند فست فشن شبیه به ایجاد یک رستوران زنجیرهای بزرگ مانند مکدونالد است؛ سرمایهگذاری بسیار زیادی میطلبد و نمیتوان خیلی کوچک شروع کرد و بعد ناگهان بزرگ شد.
من ممکن است یک روز با یک برند فست فشنی همکاری کنم ولی مدل کاری خودم را حفظ خواهم کرد چون میخواهم اصول و ارزشهایی را رعایت کنم که برایم مهم است.
از سوی دیگر، تکنولوژی در صنعت مد اهمیت فراوانی دارد؛ مثلا برند کاناداگوس با استفاده از تکنولوژیهای پیشرفته پوشاک ورزشی تولید میکند. آنها ماشینآلات خاصی برای توزیع پر در پارچههایشان دارند که باعث میشود کیفیت محصول حفظ شود و پوشاکشان خاص و موفق باشند. این شرکت از سال ۱۹۹۵ توسط یک خانواده تأسیس شده و امروزه یکی از موفقترین برندهای مد کاناداست.
با توجه به مسئله پایداری، اگر کسی بخواهد وارد صنعت فشن شود، حتی اگر هنوز نتواند به قطعیت برسد که این کار را دوست دارد یا نه، بهترین راهکار این است که وارد محیط کار شود و تجربه کسب کند. ممکن است در ابتدا بفهمد که این کار برایش مناسب نیست ولی با تجربه کردن میتواند مسیر خود را بهتر بشناسد.
دورین، این مسئله یک تصمیم بالغانه است؛ من خودم هم هر روز با خودم در این باره فکر میکنم. به شخصه از ابتدا در زمینه طراحی دیجیتال، آرت، اینترفیس و پروداکت دیزاین شروع کردم و همچنان اصلیترین کار من پروداکت دیزاین است. با گذشت زمان وارد حوزههای دیگر مثل مارکتینگ و روابط عمومی شدم و مجبور شدم از همه چیز کمی یاد بگیرم. اما وقتی آدم برند خودش را راه میاندازد، باید تصمیم بگیرد که آیا میخواهد مدیرعامل شرکت باشد و کارهای عملیاتی و روزمره کسبوکار را مدیریت کند یا اینکه میخواهد فقط بر روی طراحی و خلق آثار تمرکز کند.
اگر آدم واقعاً طراح است، دوست دارد در فضای خودش کار کند، شب بیدار بماند، آهنگ گوش دهد و طراحی کند. این تصمیمها با گذشت زمان مشخص میشود و آدم باید بداند چه میخواهد انجام دهد.
مثلاً بعضیها مثل جانی آیو که در اپل فقط روی طراحی آیفون و آیپاد کار میکردند، تصمیم گرفتند در یک حوزه تخصصی بمانند و برند خود را راه نیندازند، ولی امروز شرکتهایی مثل اپنایآی روی دستگاههای کوچک و سختافزارهای جدید کار میکنند؛ مثلا اگر چتجیپیتی قرار بود سختافزار مستقل داشته باشد، یا دستیار شخصی آینده به صورت سختافزاری باشد، شکل آن چگونه خواهد بود؟
خیلیها احتمالا شنیدن که متا وارد دنیای فشن شده؛ مثلا همکاری متا با ریبن رو ببین که چطور دارن جلو میرن و تکنولوژی داره از جعبهای که روی صورت میذاری فراتر میره. حتی اپل هم یه جورایی داره به دنیای فشن وارد میشه، مثلا ساعتهای هوشمندش یا آیتمهای جواهری که استفاده میکنیم.
این موضوع باعث میشه آدم به این فکر بیفته که باید یه جایی تصمیم بگیره. وقتی پیج تو و کلیت صنعت فشن رو نگاه میکنم، یاد دوران بچگی میافتم که فشنشوهای تلویزیونی رو میدیدیم.
اون موقع دو نوع فشن میدیدیم: یه فشن کاربردی و واقعی که میتونی بری بخری و به مهمونی بپوشی، و یه فشن دیگه که بیشتر هنری، مانیفستیک و خلاقانه بود و قرار نبود کسی واقعاً اون رو بپوشه.
من نمیدونم آیا این دو خط فشن اسم خاصی دارن یا نه، ولی در واقع طراحهایی هستن که فقط میخوان خلاقیت و پتانسیل خودشون رو نشون بدن، در حالی که برندها خط تولیدی دارن که محصول آماده و قابل خرید رو ارائه میده.
بخش عمده درآمد برندها از خط تولید خردهفروشی (Ready-to-Wear) است، مخصوصا در بخش اکسسوری که نسبت به لباس تولید راحتتر و هزینه کمتری داره. تولید لباس پیچیدگیهای بیشتری داره؛ مسائل سایز، جزئیات فنی، ترندها و… بنابراین تولید اکسسوری آسانتر و سریعتره.
لباسهای زنانه مخصوصا چالشهای متفاوتی دارن، مثلا باید الگوها طوری باشن که روی انواع بدن خوب بشینن. برند من جندرلس است؛ یعنی لباسی که من میپوشم یک بازیکن امبیامبی یا فردی مسنتر هم میتونه بپوشه. من سعی کردم خودمو از قید و بندهای جنسیتی آزاد کنم.
وقتی از من میپرسن دموگرافی مشتریهات چیه، میگم همه میتونن از برند من استفاده کنن؛ حتی خانوادهام مثل پدر، برادر، مادر و خودم. برای من خیلی مهمه که مفهومی مثل «لباس باید فلانی بپوشه و فلانی نه» شکسته بشه و کسی که لباسش کمی فمینینه یا متفاوت باشه، به خاطر همین نباید به این دلیل قضاوت بشه. روی کاور کارهام همیشه به عنوان «رول بریکر دورین هو» معرفی میشم چون همیشه سعی کردم کار خودم رو بکنم و فراتر از محدودیتهای جنسیت و قالبهای رایج باشم.
حالا تو باید تصمیم بگیری که میخوای چه تیپ مخاطبی داشته باشی. مثلا میخوای کلاه دیزاینری سرت باشه یا کلاه بیزنسی؟ این انتخاب روی مدیریت و هدفگذاری برندت تأثیر میذاره. مثلا اگر کلاه بیزنسی سر کنی، باید بدونی کی مشتریته و برای چه گروهی تبلیغ میکنی؛ مثل اینکه بخوای در فیسبوک کمپین تبلیغاتی انتخاب کنی که آیا هدفت مرداست یا زن.
وقتی خیلی کار میکنی، دنیات بزرگ میشود. وقتی همه چیزهایی که در یک روز برایت بزرگ بودند را تجربه میکنی، دیگر برایت همهچیز ممکن میشود. دنیایت بزرگتر میشود، آرزوهایت بزرگتر میشوند و هیچکس در زندگیت نمیتواند بفهمد چه سختیهایی کشیدی تا به اینجا برسی.
دورین هو وقتی میگوید «من یک برندم»، یعنی چه؟ تو که آمدی اینجا تا فشن را ببینی، حالا خدا را شکر داریم به سمت جندرلس و یونیسکس میرویم. البته که این فیچرها اضافه شده، اما واقعیتش این است که هنوز هم جاهایی هستند که کتگوری جندرلس ندارند. بعضی مسابقات هنوز کتگوری ندارند و وقتی اپلای میکنی این موضوع را میبینی. همیشه این سوال مطرح است که چرا دنیا در مورد این موضوع حرف میزند ولی هنوز این کتگوری وجود ندارد.
مثلا در کانادا الان بیشتر دستشوییها یونیسکس شدهاند، یعنی تو وقتی به آنجا میروی، احساس میکنی که انگار این موضوع عادی شده است. اما واقعیت این است که هنوز هم این مسئله واکنشهای منفی دارد و به نوعی یک بکفایر ایجاد شده است. لباس پوشیدن یک موضوع شخصی است. وقتی یک چیزی میپوشی، قرار نیست کسی ناراحت شود یا مشکلی روانی پیدا کند؛ لباس پوشیدن باید براساس علاقه فرد باشد.
من خودم زیاد لباس پسرانه نمیپوشم ولی از بچگی تامبوی بودم، با پسرها بسکتبال بازی میکردم و همیشه ورزشهای پسرانه را دنبال میکردم. لباسهایی که بابام یا برادرم میپوشیدند را دوست داشتم چون استایلشان را میپسندیدم. برای مثال از اورسایز بودنشان خوشم میآمد چون زنانهها به اندازه کافی اورسایز ندارند و من اورسایز را خیلی دوست دارم و با آن راحت هستم.
حالا من همین باور را دارم که هر کاری که برای خودت و بر اساس علاقه خودت انجام میدهی، دو اتفاق میافتد: اول اینکه چون علاقه داری آن کار را بیشتر انجام میدهی و دوستش داری، دوم اینکه به خاطر تجربیاتی که داری احتمال دارد بسیاری از افراد دیگر هم شبیه تو باشند و این یک نیش مارکت ایجاد میکند. بحث تو که میگویی تامبوی بودی و علاقهمندیهایت با پسربچهها مشابه است و لباس اورسایز میپوشیدی، میتواند یک پترن و نیش برای کسانی باشد که شبیه تو هستند.
اما آیا تلاش کردی برند دورین هو را به همین شکل نمایندگی کنی؟ نکته همینجاست. کاری که من و تو داریم انجام میدهیم این است که بخواهیم برند را معرفی کنیم. شاید تو این کار را نخواهی بکنی، اما من دارم این کار را انجام میدهم. مثلا من امروز در پادکستی شرکت کردم و اگر فردا کسی از من بپرسد که دورین هو چیست و چه کاری انجام میدهد، باید بتوانم در مدت زمان کوتاهی توضیح دهم که این برند چیست، برای چه کسانی است، تارگت آدینش چقدر است و...
فرض کن میخواهیم الان برایت سرمایهگذاری کنیم، باید بتوانی به وضوح توضیح دهی. مسئله چلنج من به عنوان یک آرتیست این است که همین امروز قبل از اینکه تو اینجا بیایی، در جلسهای برای سرمایهگذاری بودم و گفتم من همین کاری را که تو میخواهی انجام دهی میخواهم بکنم. به طرف مقابل گفتم این جلسه جلسه سرمایهگذاری نیست بلکه برای ارزیابی وایب است، ولی من قصد دارم همین کار را انجام دهم. البته ممکن است بعضی کارها جواب ندهد.
برای اینکه بخواهی برندت را بسازی باید ویژن داشته باشی. یکی از مشکلات کسانی که در دنیای برند و دیزاین کار میکنند این است که بچهها خیلی بلندپرواز هستند، مثلا در شبکههای اجتماعی خیلی سریع فالو میشوند اما واقعا وارد عمق کاری نشدهاند. بعضیها فقط اسم خود را میگذارند مد دیزاینر چون چند دقیقه طراحی کردهاند، اما تو کاری را انجام میدهی و کسبوکارت را پیش میبری.
اما نکته مهم این است که باید تصمیم بگیری که میخواهی کسبوکار کنی، یعنی باید بفروشی. وقتی میگویی «برند من»، باید بدانیم که آیا میخواهی طرحهایت خیلی محدود و خاص باشد یا میخواهی تعداد بیشتری طرح بفروشی. این پیچها برای درآمدزایی طراحی شدهاند. من هم دوست دارم در سطح بالایی باشم و شاید فقط چند توپ بیشتر نزنم، مانند رونالدو.
اما ما الان هم درباره کسبوکار صحبت میکنیم و هم درباره تبدیل استعداد به کسبوکار موفق. همهمان در این فاز هستیم و من فکر میکنم تو هم در این مسیر هستی. برند تو، برند دورین هو، با توجه به آنچه الان در اینستاگرام میگذاری و ویدئوهایی که به اشتراک میگذاری، آیا واقعاً آیتمهایی برای فروش داری و ترندهایی که دنبال میکنی؟ یا صرفاً نشان دادن سبک زندگی است؟
موضوع اصلی این است که بعضی از لباسهای من صرفاً ویترین هستند. مثلا من یک سری لباس دارم که «وان کینده» هستند، یعنی یک تکه خاص که خودم دریپش کردم. مثلاً یک پارچه وینتج یا یک بلانکت وینتج که خیلی خوب روش کار کردم. آن لباس فروخته نمیشود؛ قیمت خوبی هم به من پیشنهاد شده، اما میگویم نه، این برای کالکشن خودم است چون آن تکه خاص را برای کالکشن نگه داشتهام. فکر میکنم روزی این آیتم خاص به کالکشن برود و برایم ارزشمند شود.
در مقابل، کاری که واقعاً فروش دارد همان لباسهایی است که خودم درست میکنم. نه هر فصل، بلکه هر وقت لانچ میکنم، تعداد کمی را تولید میکنم چون پارچهها و پرینتهایم محدود هستند و نمیتوانم بیش از یک مقدار معین تولید کنم.
یکی از ویژگیهای کار من این است که برای خیلی از مشتریهایم، به ویژه ورزشکارها، لباسها را کاستمایز میکنم. چون سایز آنها بزرگ است - بعضاً سایز ۳۸ یا ۴۰ که در جاهای دیگر حتی برندهای معتبر مثل گوچی هم پیدا نمیکنند یا اگر پیدا کنند باید هزینه زیادی برای کاستوم کردن پرداخت کنند - من این کار را انجام میدهم. این کار خیلی سخت است، مخصوصاً در کانادا که همه چیز به صورت هندمید است و هزینه دوخت ساعتی حدود ۴۵ دلار است. یک لباس با جزئیات زیاد زمان زیادی میبرد و به همین دلیل تولید لباس در کانادا صرفه اقتصادی ندارد مگر اینکه خودت کارخانه داشته باشی، مثل کمپانیهای بزرگ کانادایی که بیشتر تولیدات خود را در داخل کشور انجام میدهند، البته بخشی از تولیداتشان را در چین دارند.
لباسهای من بیشتر همگی یکییکی دوخته شده و هندمید هستند و بعضی از آنها وان کیندهاند. برخی لباسها هم روی وبسایتم برای فروش گذاشته شدهاند.
سبک استایل من بسیار متفاوت و آوانگارد است. من علاقه زیادی به داشتن تکههای یونیک دارم و همچنین لباسهای برندهای مختلف را میپوشم و با آنها همکاری دارم.
حالا میخواهم وارد بحث بیزنس شویم. تا اینجا خلاقیت، طراحی و برندینگ را با هم مرور کردیم. اما در مرحله بعدی، میخواهم از تو بپرسم که آیا واقعاً در مرحله بیزنس هستی؟ یعنی آیا سودآوری داری، فروش داری، پول درمیآوری، کارمند داری و به آنها حقوق میدهی؟
آیا بیزنس تو الان وضعیت قابل پیشبینی و ثابتی دارد؟ مثلاً درآمد ماهانه داری که بتوانی به آن اعتماد کنی، چیزی شبیه به «مانتلی رونیو» یعنی درآمد ثابت ماهیانه؟ یا هر بار باید سخت تلاش کنی، محصول جدید طراحی کنی، برای هر فرد لباس کاستوم بسازی و بفروشی؟
در بیزنسهای سرویس بیس و اشتراکی معمولاً این پایداری درآمد وجود دارد. اما تو الان چنین اطمینانی داری یا نه؟ آیا همه چیز وابسته به تلاش مداوم و فروش موردی است؟
آره دارم، ولی کار من به این شکل است که اکثر پارچههایی که استفاده میکنم خیلی محدود هستند و بیش از یک تعداد مشخص از آن پارچهها در دسترس نیست؛ یعنی نمیتوانم بیشتر از حد معینی تولید و بفروشم. به همین دلیل باید اعلام کنیم که کالکشن ما سولد اوت شده چون پارچه کافی برای تولید بیشتر وجود ندارد.
بیزنس دارم و فاندیشنش خیلی قوی و سالیده است. برند من موفق است و همیشه کیفیت محصولات و تولیدات ثابت بودهاند. وقتی لباسم را باز میکنی، تمیز و باکیفیت است؛ من هیچگاه جنس بیکیفیت فقط برای فروش نداشتهام. برند من پتانسیل زیادی دارد و خودم مطمئنم روزی به جایگاهی که باید برسد خواهد رسید، چون تا اینجا همه چیز درست پیش رفته است.
هیچ وقت به خاطر فروش بیشتر کیفیت را پایین نیاوردم. حتی تعداد محصولاتم کم بوده ولی همیشه کیفیت بالا، یونیک بودن و تجربههای مختلف را امتحان کردهام. اگر نتیجه نداده، به این دلیل بوده که استایل من مناسب آن موقع نبوده یا نخواستم فداکاری کنم. هدفم فقط این نیست که فقط بفروشم یا رویای بچگیام به عنوان پشن دیزاینر را دنبال کنم؛ بلکه به جایی رسیدم که میخواهم کسبوکار خودم را داشته باشم و دیگر نخواهم برای کسی کار کنم.
من شخصیتی متفاوت و نسبتاً اینتروورت دارم، آرامش و دیسیپلین برایم خیلی مهم است. با این شرایط، سخت است که کسی به من بگوید چه کار کنم و چه نکنم. شاید در برههای برای کسب تجربه این کار را انجام دهم ولی قطعاً نمیخواهم بلندمدت اینطور باشم.
به همین دلیل تصمیم گرفتم بهترین کاری که میتوانم برای خودم و دیگران انجام دهم این است که آنچه در توان من نیست را به آدمهایی که مثل من هستند بسپارم تا با هم همکاری کنیم و آنها فرصتهایی که من نداشتم را پیدا کنند و در مقابل با من همکاری کنند.
اما این مسیر بسیار سخت بوده است، به خصوص که با نسل جوانتر (جنریشن زد) کار میکنم و تفاوتهای بزرگی وجود دارد. کار کردن با آنها سخت است چون همه میخواهند سریع و آسان به نتیجه برسند. نمیدانم این مسئله مربوط به سیستم کاری کانادا است یا اینکه واقعاً نسل جدید اینطور است، چون من جای دیگری کار نکردهام.
با وجود فاندیشن محکمی که بیزنس من دارد، تمام اکسپوژر و تصویر خوبی که برندم در این سالها داشته، از نظر کارآفرینی و بیزنسمن بودن راضی نیستم.
رسیدن به این نقطه خیلی سخت بوده، اما تنها نیستم و میدانم افراد دیگری هم مانند من این شرایط را تجربه میکنند. با این حال، باور دارم در صنعتی هستم که طراحی و برندینگ توأمان از خودت همیشه درگیر است و یک حالت نمایشی (representative) وجود دارد.
برای کسب درآمد، باید مشکلی از مشتریان را حل کنی. راز موفقیت در کسبوکار این است که یک نیاز یا مسئلهای را حل کنی. این نیاز میتواند هر چیزی باشد، مثلاً در دنیای فشن یکی نیاز دارد خودش را نمایش دهد، یکی میخواهد یونیک باشد، یکی میخواهد شیک و آراسته به نظر برسد. همه اینها در واقع حل یک مشکل است.
بعد از شناخت نیاز، باید بتوانی تعداد کافی از آن بازار هدف را پیدا کرده و محصولت را مکرراً به آنها بفروشی. حتی آرگومانی وجود دارد که اگر کیفیت لباسهایت خیلی بالا باشد، مشتری ممکن است یک بار بخرد و تا ۲۰ سال بعد هم به لباس نیاز نداشته باشد. از دیدگاه کسبوکار، تو الان سایتت روی شاپیفای یا وردپرس یا اسکور اسپیس ران میشود؟ و از نظر مارکتینگ چطور؟ مشتریهای تو چگونه دورین هو را پیدا میکنند؟ جدا از شبکههای اجتماعی و شخصیت برند، میخواهم بدانم که تیپ مشتریانت چطور تو را مییابند و آیا ریتنشن (نگهداری مشتری) داری؟
وقتی که بسیار سخت کار میکنی و رویای بزرگی در سر داری، وقتی تمام چیزهایی که روزی برایت بسیار بزرگ بودند را تجربه میکنی، دیگر برایت همه چیز امکانپذیر میشود. دنیایت بزرگتر میشود و آرزوهایت بزرگتر. هیچکس در زندگیات نمیتواند درک کند که چه مسیری را طی کردهای تا به اینجا برسی.
وقتی میگویی "من یک برندم"، یعنی چه؟ تویی که گفتی: "من آمدهام تا دنیای فشن را ببینم." خب، الآن الحمدالله دیگر مثلاً مقوله جندرلس (بیجنسیت) و یونیسکس وجود دارد. البته که من به این ویژگیهای اضافه کاری ندارم. اما باید بگویم که هنوز در خیلی از جاها، دستهبندی جندرلس وجود ندارد. حتی در بعضی از مسابقات وقتی میخواهی شرکت کنی، یا در برخی موارد، هنوز این دستهبندی وجود ندارد.
من همیشه میگویم: چرا دنیا درباره این موضوع صحبت میکند، ولی هنوز این دستهبندی وجود ندارد؟ مثلاً به دستشویی که میروی، الآن بیشتر دستشوییها در کانادا اصلاً یونیسکس شدهاند. یعنی تو میروی آنجا... اما انگار داری طوری میگویی که عادی شده است. در حالی که هنوز عادی نشده است! الآن هم دارد بکفایر (عکسالعمل منفی) میخورد. خیلی از جاها عادی شده، ولی بکفایر خوردنش شروع شده است.
لباس پوشیدن یک چیز شخصی است. میدانی، وقتی تو یک چیزی میپوشی، کس دیگری نباید ناراحت شود—مگر اینکه مشکل روانی داشته باشد که لباس پوشیدن تو او را ناراحت کند. این یک چیز شخصی است. تو میتوانی هر طور که دوست داری لباس بپوشی.
من خودم خیلی لباس پسرانه نمیپوشم. من یک "تامبوی" (دختر پسرونه) هستم. از بچگی با پسرها بسکتبال بازی میکردم، همیشه ورزشهای پسرانه تماشا میکردم. همیشه مثلاً لباسهای بابام را میپوشیدم و از آن خوشم میآمد، دوست داشتم. یا مثلاً استایل برادرم را دوست داشتم. اورسایز بودنش را دوست داشتم. به خاطر اینکه در خیلی از برندهای زنانه، آن اندازه که تو اورسایز دوست داری باشی، نیست. من اورسایز را خیلی دوست دارم، با آن راحتم.
همین الان دارم با همین استایل وایبریستورم (طوفان خلاقیت) میکنم. من یک باور دارم: وقتی تو هر کاری را برای خودت و به خاطر چیزی که به آن علاقه داری انجام میدهی، دو اتفاق میافتد: اول: چون علاقه داری، آن کارها را بیشتر انجام میدهی، دوستش داری و باورش داری. دوم: چون خودت آدمی هستی با یک سری تجربیات، احتمال اینکه کلی آدم شبیه به تو پیدا شوند که آن طوری باشند، خیلی زیاد است.
این بحثی که تو داری میکنی—که من از بچگی تامبوی بودم و چیزهایی که پسرها دوست دارند را من دوست داشتم یا لباس اورسایز میپوشیدم—میتواند یک الگو (پترن) باشد، یک نیچه (نیچ) برای کسانی که مثل تو هستند.
اما آیا سعی کردی برند "دورین هو" را اینگونه معرفی (ریپرزنت) کنی؟ چون نکته اصلی الآن همین است. کاری که من الآن سعی میکنم با همدیگر انجام دهیم—شاید تو نخواهی انجام دهی—اما من دارم انجام میدهم. میدانی قضیه چیست؟ مثلاً الآن اگر من دو سه ساعت پادکست بازی داشته باشم، فردا به من میگویند: "آقا دورین چطور بود؟ پادکستش چه کار میکند؟ بیا توضیح بده." من باید بتوانم از این فرصت استفاده کنم و برند دورین را رویتور (Rotator) پیچ کنم (معرفی کنم). دیگر اگر در آسانسور باشند و بپرسند چه کار میکنی، باید بتوانم بگویم این برند چیست، چه کار میکند، برای چه کسی است و تارگت آدینس (مخاطب هدف) آن چند است.
حتی فرض کن میخواهیم برایت سرمایهگذاری (Investment) کنیم. من همین امروز—قبل از اینکه تو به اینجا بیایی—در یک جلسه سرمایهگذاری بودم. با آنها همین طور بودم که "ببین، من همین کار را میخواهم بکنم." بعد به آن آقا میگفتم: "ببین، من میدانم که نباید—باید نو (New) بهت بگویم—این هم اصلاً جلسه سرمایهگذاری نیست، دارم با تو وایب چک (بررسی انرژی و هماهنگی) میکنم. اما من سوسکی (مصرانه) هم همین کارها را میخواهم بکنم." ولی خب، او این کار را نمیکند.
حداقل برای اینکه تو بخواهی برندت را... خب، بستگی به ویژن (Vision) تو هم دارد. یک بدبختی دیگر هم از آن کسانی که در دنیای برند دیزاین هستند، این است که—راستش را بخواهی—به نظر من چس فان (Chefs Fan) بچهها بالاست (استعدادهای جوان زیاد هستند). من الآن دوستان زیادی دارم که هم جولری (جواهرسازی) دارند، هم کارهای دیگر میکنند. درصد زیادی از بچهها شروع کردهاند و حداقل Passion (اشتیاق) خود را دنبال میکنند. من به تو احترام میگذارم (I do respect you) به خاطر اینکه تو رفتی توی دلش—نه اینکه مثلاً ۱۰ دقیقه یک کاری بکنی و بعد اسم خودت را فشن دیزاینر بگذاری. چون ۲۰ دقیقه یک چیزی ساختی و بعد به بقیه میگویند فشن دیزاینر. تو رفتی توی دلش و داری این کار را میکنی و رفتی بیزینس آن را انجام میدهی.
اما نکتهای که وجود دارد و میخواهم بگویم این است: تو باید تصمیم بگیری که میخواهی بیزینس بکنی، یعنی بفروشی. وقتی میگویی "برند"، من کسانی را در این صنعت (اینداستری) میبینم که میگویند: "آه، من آن کار را نمیخواهم بکنم" یا "من طرحهایم را نمیخواهم به دست آن بدم" یا "من نمیخواهم تعداد طرحهایی که میفروشم زیاد باشد، میخواهم خیلی یونیک باشد، میخواهم خیلی Limited Edition (ویرایش محدود) باشد." میبینی؟ این پیچها، پیچهای پول درآوردن نیست. اینها پیچهای... آره، من هم بدم نمیآید مثلاً رونالدو باشم که در کل فصل فقط ۳ تا توپ بزند! یا بدم نمیآید های-اند (High-End) باشم، مثلاً با جت خاصی پرواز کنم.
اما ما اینجا الآن به نظر هم داریم راجع به بیزنس صحبت میکنیم و هم... یعنی میدانی چیست؟ آن آدمی برنده است که توانسته است Talent (استعداد) خودش را به یک بیزینس بسیار خوب تبدیل کند. و همهی ما الآن در این فاز هستیم—من فکر میکنم تو هم در این فازی.
الان برند تو—برند "دورین هو"—من نمیدانم... با توجه به چیزهایی که در اینستاگرام میگذاری، ویدیوهایی که میگذاری... آیا آنها واقعاً آیتمهایی برای فروش هستند و ترندهایی که داری ست میکنی؟ یا نه، آن فقط چیز ویترینی است؟ (صرفاً برای نمایش)
نه، من لباس میگویم. من یک سری پیس (قطعه) دارم که وان-کایند (One-of-a-kind) هستند. مثلاً خودم درایپ (Drape) آن را کردم، بعد یک پارچه ویینتج (قدیمی) بود، یک پتوی ویینتج بود، من خودم درایپش کردم. فقط یک دانه است و فروش نمیرود. حتی اگر قیمت خوبی هم به من بدهند، میگویم نه، این مال کالکشن من بوده. چون آن پیسی است که من از آن کالکشن نگهش داشتم و خودم میگویم آن پیس یک روزی قرار است به موزه (McCalla) برود. من آن را برای روز مبادا نگه داشتم. میدانم اسکنه (ریسک است)... آره، چرا که نه؟ برای دیگران هم اتفاق افتاده. اما فروش من از آن نیست. آن در واقع فقط یک پیس است که من برای کالکشنم درست کردم.
فروش من از همین لباسهایی است که درست میکنم. هر سیزن—حالا نه هر سیزن—هر وقت که لانچ میکنم، یک تعداد کمی است. چون میگویم پارچهها و پرینتهایم بیشتر Limited (محدود) هستند. نمیتوانیم بیشتر از یک تعدادی تولید کنیم.
اما کاری که من میکنم این است که برای خیلی از مشتریانم Customize (سفارشی) میکنم. چون مثلاً ورزشکارها—خیلی با ورزشکارها الآن کار میکنم، بازیکنان NBA—همه قدشان خیلی بالاست، کمرشان... بعضی موقعها ۳۸، ۳۸ برایشان خیلی بزرگ است، ۴۰. جای دیگر پیدا نمیکنند. حتی گوچی هم پیدا نمیکنند. اگر هم پیدا کنند، مثلاً چقدر باید بدهند تا برایشان Customize کنند. من آن کار را میکنم.
کار بسیار سختی است در کانادا، مخصوصاً به خاطر اینکه اینجا دوزندگی (Hemd) خیلی گران است. همه چیزش هند (Hemd) است. آره. و به خاطر دیتایلهای زیادی که لباسهای من دارد، خیلی در آن هند (دوخت دستی) زیاد است. و هند مید (دوزنده) اینجا ساعتی ۴۵ دلار میگیرد فقط برای آنکه مثلاً یک ساعت را هند (دست دوزی) بکند—که اصلاً در یک ساعت تمام نمیشود، کلی زمان میبرد.
به خاطر همین، تولید لباس در کانادا اصلاً کار درستی به نظر من نیست، مگر اینکه Manufacture (کارخانه) خودت را داشته باشی، مثل Canada Goose یا شرکتهای بزرگی که خیلی از برندهای کاپشن و لباس اوتدور (بیرونی)، همهشان اینجا خودشان... کارخانه خودشان را دارند. البته یک سری را هم به جای دیگر—مثلاً چین—میدهند که درست کنند. همه چیز را میکس میکنند، ولی یک قسمتی از تولیدشان را اینجا نگه میدارند.
اما مال من همهاش هند (دست دوزی) است. یک سری از لباسهایی که دارم، همهشان وان-کایند (تکقطعه) هستند. یک سریشان چیزهایی هستند که مردم میخرند—روی وبسایتمان هست. بعد یک سری از چیزهایی که من استایل میکنم، خیلی متفاوت است—پیسهایی است که من جمع کردم، چون کلاً استایل من خیلی آوانگارد است و خیلی دوست دارم پیسهای یونیک بپوشم. از برندهای دیگر هم میپوشم. با خیلی از برندها کار میکنم.
پس آن چیزهایی که میبینی، هم لباسهایی است که مردم معمولی هم میپوشند، هم...
بذار یک کم وارد بحث بیزینس بشویم. یعنی میگویم: من تا الآن ساید کریتیو (Creative) و دیزاینری (Designer) تو را با هم نگاه کردم. الآن میخواهم ببینم تو در چه استیجی (مرحلهای) هستی. چون میدانم خیلی—آخه تو در استیجی هستی که خیلی از آدمها—یعنی من خودم خیلی دوست دارم—یا جولری دیزاینر هستند یا طراح لباس (به نحو دیگری). میدانم یک کم گیر کردند—منظورم تو نیستم، منظورم بقیه هستند—که یک چیزی ساختن، حالا فوقش بذاری در Etsy یا Etsy بفروشی. میدانی؟
اما در وحله اول، تو الآن... بذار سؤالم را اینطوری بپرسم: تو بیزینس داری؟ آه. یعنی الآن هم Profit (سود) داری؟ داری میفروشی؟ فروش داری؟ پول در میاری؟ و بعد یک سری آدم هم داری که الآن Employe (کارمند) میکنی؟ داری بهشان میدهی؟ ولی آیا میتوانی این را تا جایی برسانی که مثلاً ما به آن میگوییم MRR (درآمد recurring ماهانه)—یعنی هر ماه یک پول ثابتی برایت بیاید؟ یعنی بیزینس قابل پیشبینی باشد؟ تو میگویی آقا من الآن مثلاً ۱۰۰ هزار دلار این ماه فروختم، سال دیگر هم ۱۰۰ هزار دلار میفروشم، سال بعدش هم ۱۷۰، بعد ۱۷۰ را ۱۸۰ کنی، ۱۸۰ را ۱۹۰ کنی. معمولاً در بیزینسهایی که Service-Based (خدمات محور) و Subscription (اشتراکی) هستند اینطوری است.
ولی تو الآن چنین اطمینانی داری یا نه؟ هر بار باید Push (هل) کنی؟ هر بار باید زور بزنی؟ هر بار باید یک آیتم را برای یک نفر Custom کنی تا بفروشی؟
آره، من دارم. ولی مال من به خاطر این است که کار من بیشتر پار... چون اکثر پارچههایی که استفاده میکنم، خیلی Limited هستند. از یک تعداد بیشتر اصلاً نمیماند. این باعث میشود که من از یک حدی بیشتر نمیتوانم بفروشم. ما باید بزنیم که Sold Out (تمام شده) شده. Sold Out شده به خاطر اینکه این پارچه کافی نیست برای اینکه ما بخواهیم بیشتر درست کنیم.
و بیزینس دارم؟ آره. بیزینس من خیلی Foundation (بنیان) آن خیلی محکم است. بیزینس خیلی موفقی است. Volume (حجم) آن همیشه همانی بوده که تا امروز بوده. پروداکتهایم High Quality (با کیفیت بالا) هستند. پروداکشن... اگر لباس را باز کنی، تمیز است. یعنی من جنس آشغال فقط برای فروش به مردم درست نمیکنم. برند من برندی است که خیلی پتانسیل (Potential) دارد. یعنی واقعاً خودم میدانم که برند من یک روزی به آنجایی که باید برسد، میرسد. چون همه چیزش تا الآن درست بوده.
همه چیز تا الآن درست بوده. من فقط برای اینکه بفروشم، مثلاً آشغال درست نکردم. هیچ وقت. همیشه پروداکتهایم تعدادش کمتر بوده، ولی کیفیتشان بهتر بوده، یونیک بوده. سعی کردم چیزهای مختلف را امتحان کردم، ولی جواب نداده. استایل کار من نبوده. نخواستم کیفیتم را پایین بیاورم تا مثلاً یک چیزی فقط بفروشم. امتحان کردم، نه.
و هدف من کلاً از این کاری که دارم میکنم، فقط این نیست که آن رویای بچگی—فشن دیزاینر شدن—را محقق کنم. من به یک جایی در زندگیام رسیدم که گفتم: من میخواهم خودم بیزینس خودم را داشته باشم. من آدمی نیستم که برای یک نفر بتوانم کار کنم. من یک شخصیت خیلی متفاوتی دارم. خیلی اینتروورت (درونگرا) هستم. دوست دارم در دنیای خودم باشم. مدیتیشن میکنم. آرامش خودم برایم خیلی مهم است. و خیلی آدم دیسیپلیند (منضبط)ی هستم. با این شرایطی که دارم، خیلی سخت است که بخواهم بروم یکی به من بگه که این کار را بکن، آن کار را بکن. شاید در یک برهه زمانی برای اینکه Experience (تجربه) به دست بیاورم، بکنم، ولی چیزی نیست که من Long-Term (بلندمدت) بخواهم بکنم. من نمیخواهم آن آدم باشم.
و من گفتم: خب، این بهترین کاری که من میتوانم برای خودم بکنم این است که... برای خودم و برای بقیه هم این است که من آن چیزی که نیست را درست کنم و آدمهایی که مثل من هستند را Higher (جذب بالا) کنم که بیایند با من کار کنند که ما بتوانیم... من در واقع به آنها آن Opportunity (فرصتی) که خودم نتونستم پیدا کنم را بدهم، آنها هم در عوض برای من کار کنند.
ولی خیلی کار سختی بوده So Far (تا به حال). یعنی من با جنریشن Z (نسل زد) دارم کار میکنم—اونهایی که من با آنها کار میکنم—و خیلی مشکل خیلی بزرگی دارم. برایم سخت است کار کردن به خاطر اینکه—باز—خیلی راحت همه چی را میخواهند به دست بیاورند. نمیدانم سیستم کاری اینجاست؟ مردم اینجا اینطوری هستند؟ یا کلاً الآن جنریشن؟ چون من جای دیگر کار نکردم در چند سال گذشته. ولی الآن طوری شده که این بیزینسی که من درست کردم، با تمام این Foundation (بنیان) محکمش، با تمام اکسپوژر (Exposure) و Image (تصویر) خوبی که دارد—یعنی Press (اعتباری) که من گرفتم در این همه سال—واقعاً همه چیز خوب. ولی از نظر Business Company Entrepreneur (کارآفرینی شرکتی)، من اینجا خوشحال نیستم. خیلی برایم سخت بوده.
تو زحمت کشیدی و تونستی به یک جایی برسونی. تنها نیستی تو این قضیه. آره، میدانم نیستم. ولی مشکل من این است که من در یک صنعت... نه، من... ولی فکر میکنم—نظر شخصی که با آدمهای زیادی صحبت کردم—به خاطر همان Burden (بار) است. چون دیزاین با اسمت تا میخورد و یک حالت تو Representative (نماینده) یک چیزی هستی. اینو... ببین، وقتی میخواهی پول دربیاری، میخواهی یک Need (نیازی) از Problem (مشکلات) آدم را حل کنی. یعنی مثلاً اولین چیزی که ما در دنیای بیزنس یاد میگیریم این است که یک Song Pom (احتمالاً Song Problem) تو یک مسئله/مشکل داری حل میکنی. حالا این حتماً نباید مثلاً... نمیدانم، مثلاً دکه دستشویی بگیری بری بازش کنی. فشن هم همین طور است. یکی نیاز به نشان دادن خودش دارد. یکی نیاز به خودش را یونیک نشان دادن دارد. یکی نیاز به این دارد که خیلی شیک و با کلاس به نظر برسد. Need (نیاز) یعنی همه اینها از یک Solve a Problem (حل یک مسئله) است.
خب، و یکی این را میخواهی حل کنی و بعد میخواهی به تعداد کافی از آن Target Market (بازار هدف) آدم پیدا کنی و بعد این را به صورت مکرر بهشان بفروشی. حتی مثلاً Argument (بحثی) وجود دارد که اگر کیفیت لباسهایت خیلی بالا باشد، آن آدم یک بار میخرد و تا ۲۰ سال دیگر هم خراب نمیشود—مثلاً میگوید. منظورم این است که از این زاویه اگر بخواهی به قضیه نگاه کنی، مسئله وجود دارد.
تو الآن... سایتت را روی Shopify ران میکنی؟ احتمالاً یا چی؟
روی WordPress. روی SquareSpace.
روی SquareSpace. بعد الآن از زاویه مارکتینگت—یعنی الآن طور دورین هو را چطور پیدا میکنند؟ جدا از اینستاگرام شخصیت و اینا. میخواهم ببینم تیپ مشتریانی که داری چطور تو را پیدا میکنند؟ آیا Retention (ماندگاری) داری؟ خیلی Word of Mouth (دهان به دهان). این به آن میگوید، آن به آن دیگر... خیلی بیشترش آنجوری بوده. و فکر میکنم اینستاگرام—خیلیها دیدن. حالا... خرید میکنم. تا حالا خرید تکراری داشتی؟ یکی دوباره یک چیزی... آره، خیلی. از من بیشتر مشتریانم اصلاً همشون دوباره هر سیزن آمدند من خرید کردند. و بعضی موقعها من دیوانه میکنم. چون من Regularly (منظم) لانچ نمیکنم. مثلاً درستش این است که تو در سال دو بار—Spring/Summer, Fall/Winter—کالکشن بدهی بیرون. و کالکشنت باید مثلاً یک سال و نیم، دو سال جلوتر از آن چیزی که حالا هستش باشد. یعنی برای دو سال دیگر درست کنی. و خیلی... ولی خیلی آن سرعتش Toxic (سمی) است. یعنی آنقدر تو باید کار انجام بدی در برهه زمانی کم که اصلاً خیلی زیاد میتواند باشد.
من آن کار را نکردم. من کالکشنم را وقتی که آماده شد، یک جورایی داشتم لانچ کردم. و چون آدمی هم هستم که همه چی را دوست دارم خیلی خوب باشد، نمیزنم از کار. خیلی سخت است که همه چی خوب باشد، آماده باشد و بعد بخواهم آن را لانچ کنم.
فکر میکنی چی باعث میشود که یکو Breakout (ترکیدن) کنی؟ همین به اصطلاح اینی که هی میگی: "میدانم برند دورین هو یک روزی به اونجا میرسه". به نظرت چه اتفاقی باید بیفتد؟ ببین، مثلاً خب... آخه وقتی که خودم را نگاه میکنم در چند سال گذشته، میگویم: تو... ببین، مثلاً من آمدم یک کشور جدیدی—سال ۲۰۱۵. سنم هم کم نبود (در ۱۵-۱۶ سالگی نبودم). در یک مدت کم توانستم خودم را به یک جایی برسانم. مثلاً من... سال چهارم لانچ برندم، در Forbes (فوربز) Featured (معرفی) شدم. جایزه Best Designer of the Year (بهترین طراح سال) را گرفتم. رستوران نوبو در تورنتو—یونیفرم آن را من دیزاین کردم. این یک روز برای من یک رویا بود.
نایکی پارسال برد Headquarters (ستاد مرکزی)اش. من در Headquarters نایکی... آنقدر برایم عجیب بود که آنجا باشم. میگفتم: "من در Headquarters نایکی هستم!" با تیم نایکی Tour گذاشتن. اینجا سالن مایکل جوردن هستش، اینجا سالن سرنا ویلیامز است. آنقدر برایم عجیب بود.
میدونی؟ وقتی که تو خیلی کار میکنی و رویای بزرگی داری، وقتی که تمام این چیزهایی که یک روز برایت خیلی بزرگ بود، وقتی اتفاق میافتد، دیگر از نظر—فکر کنم Spiritually (معنوی)—تو به یک جایی میرسی که اصلاً میگی: "این همونشه!" حتی میتواند خیلی هم کوتاه باشد ها؟ به خاطر اینکه Okey، ۵ دقیقه بعد دوباره... Buff (احتمالاً Back to work)... میدونی، همه چی دوباره سخت میشود، میشود دویدن. ولی همون زمانهای خیلی کوتاه که تو خودت و خودت—چون فقط خودتی که میدونی چقدر زحمت کشیدی که به اینجا برسی—نه پارتنرت، نه خانوادهات—هیچکس در زندگیات نمیتواند بفهمد که تو چه کشیدی تا به اینجا برسی.
هر کسی یک... چی میگن؟ یک نظری در مورد آن برهه زمانی تو دارد. و وقتی آن را تجربه میکنی، دیگر برایت همه چی انگار که امکانپذیر میشود. دنیایت بزرگتر میشود، آرزوهایت بزرگتر میشود. همان که بهت گفتم: Vision (چشمانداز) بزرگتر.
من الآن مثلاً در استیجم که خب... دیگر کانادا برایم... نمیدانم، دیگر بیشتر یعنی واقعاً نمیدانم بیشتر از این چه کار من باید بکنم که بتوانم در کانادا موفق بشم. و اینکه تو در مدت کم به یک جایی برسی، بعد Competitor (رقیب) درست نداشته باشی، یک ذره من را اذیت میکند. من دوست دارم که در یک جایی باشم که آدمهای موفقتر را ببینم، Inspire (الهام) بشم که بتوانم من هم ادامه بدهم. چون که همه فکر میکنن من I made it (به موفقیت رسیدم). میدونی؟ من روی کاور بودم. ولی برای خود من، چون Challenge (چالش) خودم را میدانم، چون میدانم که بابا من هنوز اصلاً کاری نکردم! هنوز بذار به اونجا برسم. بذار مثلاً حداقل Access (دسترسی) به یک سری چیزها داشته باشم که کار من را Smoother (روانتر) کند، راحتتر کند. ببینم آن موقع چه کار میکنم. من همهی هر کاری که کردم با بدبختیها و Challenge و... بوده.
و بعد این کار گران است. سهیل، واقعاً لباس درست کردن در کانادا گران است. یعنی در همین که بتونی فقط تولید کنی و بعد زندگیات را بکنی—حالا پول تیم عکاسی و Lookbook (کتاب Look) و همه اینا...
رسیدن به آرزوها سخت است. وقتی سالها را صرف تلاش برای دستیابی به این آرزوها میکنی و در نهایت به آن میرسی، به نقطهای میرسی که با خودت میگویی: «خب، حالا چی؟» و حتی ممکن است دچار افسردگی شوی.
برای مثال، زمانی که یک جایزه مهم بردم، باورکردنی نبود. همه میگفتند: «وای! تو به اینجا رسیدی؟» دنیای آنها کوچک بود و فکر میکردند این نهایت موفقیت است. آنها به من تبریک میگفتند و حس خوبی داشتند، اما من با خودم فکر میکردم: «من که اسکار نبردهام، فقط یک جایزه است.» اما در نهایت، آن جایزه برای همه مهم بود.
بعد از آن، آنقدر توجه اطرافیان به من جلب شد که خودم را گم کردم. همیشه دوست داشتم آن جایزه را بگیرم، اما وقتی گرفتم، شاید زودتر از زمانی بود که انتظارش را داشتم. این موضوع مرا دچار افسردگی کرد. به مدت شش ماه حتی نمیدانستم در زندگیام چه میخواهم بکنم.
اما این چند سال به من یاد داد که چگونه «پیوت» کنم. «پیوت» در فارسی یعنی «تغییر مسیر» یا «چرخش». من یاد گرفتم که چگونه در زندگی و کسبوکارم تغییر مسیر دهم. به نظر من، دوره کرونا به بسیاری از ما این درس را داد. از آنجایی که کسبوکار من شخصی است («سلف تاوت»)، خودم باید یاد میگرفتم؛ با خواندن، گوش دادن به پادکست و دیدن دیگران.
وقتی یاد بگیری که پیوت کنی، برایت بسیار راحتتر میشود. زیرا به این تغییر، به چشم یک «وزن» یا یک «مهره مهم در بازی» نگاه میکنی. دیگر نمیگویی «وای! من اشتباه کردم»، بلکه اشتباهاتت را اصلاح میکنی و وارد بازی میشوی. در این بازی، لازم است که تمام آن اشتباهات را انجام دهی تا در نهایت به نتیجه بهتری برسی.
در هر کسبوکاری، اول باید یک «گاو شیرده» (Cash Cow) پیدا کنی. مثلاً گوگل، با موتور جستجوگرش این گاو شیرده را ساخت و سپس شروع به توسعه محصولات دیگر مثل جیمیل، گوگل کَلندَر و یوتیوب کرد. وقتی آن منبع درآمد پایدار را داشته باشی، آنگاه میتوانی با پشتسر گذاشتن آن، به سراغ پروژههای جدید و آزمایشی بروی.
مشکل ما اینجاست که از همان ابتدا، بدون داشتن آن «گاو شیرده»، میخواهیم همهکار را انجام دهیم. شاید در برند تو فقط یک آیتم خاص باشد که مسئول ۸۰٪ درآمدت است. این «قانون ۲۰/۸۰» (پارتو) است: ۲۰٪ از محصولات یا خدمات، مسئول ۸۰٪ درآمد هستند. این قانون همهجا صادق است؛ در کانادا، آلمان (H&M) و هر جای دیگر. باید همیشه به دنبال آن ۲۰٪ بگردی.
به نظر من، بزرگترین چالش ما در استارتاپ همین بود: تازه شروع کرده بودیم، نیروی کافی نداشتیم، عکاس نداشتیم و امکاناتمان محدود بود.
اما امروز، هوش مصنوعی (AI) همه چیز را تغییر داده. من personally برای حوزه فشن دیزاین بسیار هیجانزده هستم. حتی اگر تیم یا استودیو نداشته باشی، هوش مصنوعی میتواند کمک بزرگی باشد. مثلاً اخیراً گوگل قابلیتی ارائه داده که میتوانی لباسی را به صورت مجازی روی خودت «بپوشی» و ببینی چگونه است! یا میتوانی به راحتی و با چند کلیک، محتوای مارکتینگ حرفهای برای محصولاتت تولید کنی. این technologies مخصوصاً برای کسانی که Product-Focused هستند، یک موهبت بزرگ است.
یعنی امروز شما میتوانید از هوش مصنوعی استفاده کنید تا یک اینفلونسر مجازی بسازید که لباسهای شما را بپوشد. در حال حاضر خودتان هم میتوانید این کار را انجام دهید، اما نکته اینجاست که اگر تیم شما خیلی بزرگ بود، مجبور بودید این کارها را به صورت دستی و تکی به افراد مختلف بسپارید یا نیروهای جدید استخدام کنید.
به نظر من، فضای کنونی بسیار مناسب و جذاب است برای اینکه وارد بازی هوش مصنوعی شوید، تیم خود را کوچک نگه دارید و بخشی از تولید محصول یا فرآیندهایی مانند مارکتینگ و اتوماسیون را به هوش مصنوعی بسپارید. سپس میتوانید تمرکز خود را بر روی طراحی و پیدا کردن «گاو شیرده» خود (منبع درآمد اصلی) بگذارید.
کاری که من الان دارم انجام میدهم همین است. اولویت اول، حل مسئله درآمدزایی و زنده ماندن است. باید این پایههای هرم کسبوکار را محکم کنید. پس از آن است که میتوانید نفس بکشید، فکر کنید و بنشینید تا ببینید حالا چه کارهای باحالی میتوان انجام داد. بعد از آن است که میتوانید روی expanding business (گسترش کسبوکار) تمرکز کنید.
حتی خود من هم اگر تیم بزرگی داشتم، مثلاً میتوانستم پادکست فعلیام را ۱۰ برابر اندازه کنونی جذب مخاطب داشته باشم. زیرا برای مثال، طراحی thumbnail (تصویر پیشنمایش) را در نظر بگیرید. من برای ساخت یک thumbnail باید زمان بگذارم، سپس A/B Testing انجام دهم و سه نسخه مختلف را تست کنم. وقتی نسخه برتر را پیدا کردم، دوباره باید سه نسخه جدید بر اساس آن بسازم و این چرخه را continuosly (به طور مداوم) تکرار کنم. این یک process تجربی مستمر است که نیاز به بازگشت به نقطه اول و تلاش مجدد دارد.
در اینجا، یک تیم خوب میتواند بسیار کمککننده باشد. متأسفانه یکی از بزرگترین مشکلات من personally همین است که تیم درستی ندارم. من فردی بسیار جدی در کار هستم و معمولاً تا زمانی که اشتباهی پیش نیاید با افراد کنار میآیم. اما وقتی احساس کنم افراد سعی نمیکنند یا تنبلی میکنند، واقعاً نمیتوانم تحمل کنم.
چیزی که من را آزار میدهد، این نیست که فردی اشتباه میکند، بلکه این است که اصلاً تمایلی به کار کردن ندارد. من نمیتوانم درک کنم که چطور یک فرد جوان، به جای اینکه انرژی خود را برای یادگیری و رشد بگذارد، به هیچ چیزی اهمیت نمیدهد. این ذهنیت و سیستم زندگی here در کانادا است: فقط زندگی کردن، خوردن یک نان و مردن، دادن قسط خانه و... البته که بسیاری از کاناداییها بسیار خوشبخت و راضی هستند، اما یک چیزی here وجود دارد که من را اذیت میکند: اینجا برای کارآفرینی (entrepreneurship) دوستانه نیست.
اکثر مردم اینجا دوست دارند همان زندگی ساده خود را داشته باشند و مثلاً سالی دو بار به سفر بروند. آنها خیلی مشتاق دیدن دنیا یا یادگیری در مورد کشورهای دیگر نیستند. حتی بسیاری که خود مهاجر هستند، وقتی از آنها میپرسی «خانوادهات کجاست؟» یا «برای ناهار کجا برویم؟»، خیلی برایشان مهم نیست که کجا هستند یا به چه زبانی صحبت میکنند.
اما به نظر من، اگر میخواهی در حوزهای مثل فشن دیزاین موفق شوی، باید یکسری مهارتهای دیگر مثل دیجیتال مارکتینگ را هم بلد باشی. همه چیز social media نیست، اگرچه social هم بخشی از آن است. باید بلد باشی که چطور یک کانال را مدیریت کنی، reel بسازی و تکنیکهای پشت آن را بدانی.
باید بتوانی حس A/B testing را درک کنی، hook (نکته جذاب) مناسبی بنویسی، ترافیک را به سمت وبسایتت هدایت کنی، گوگل پیکسل یا فیسبوک پیکسل بگذاری تا بتوانی بازدیدکنندگان سایتت را رهگیری (retargeting) کنی، ببینی چه برندهای دیگری خریدهاند و بفهمی کدام یک از برندهای تو با سلیقه آنها overlap دارد. باید وارد بازی دادهها شوی.
شاید پس از آن، باید شروع به طراحی برای مخاطبَت کنی، نه صرفاً بر اساس سلیقه شخصی خودت که بگویی «این سلیقه من است، بیا و بخر». البته که این هم وظیفه توست، اما شاید در ابتدا باید کمکم شروع کنی و بگویی: «خب، من مخاطبم را پیدا کردهام و فهمیدهام چه چیزی دوست دارد. حالا برای تو هم چیزی درست میکنم».
من آیتمهای موجود در اینستاگرام و وبسایتتان را دیدم. آنهایی که در اینستاگرام utility (کاربرد) روزانه ندارند، کاملاً logical هستند. کسی نمیآید به سایتتان فقط بخرد! مثلاً نمیگوید «من میخواهم بروم و یک میمون بخرم». برای مثال، شلوارهای کارگوی شما جزو پرفروشترین آیتمهایتان هستند. یا یک ژاکت وارسیتی دارید که فکر میکنم بیشترین ASIN (کد شناسایی آمازون) را دارد و وقتی مردم در موردش صحبت میکنند، روی آن overlay (سخنرانی یا محتوا) میگذارند.
محصولات من مانند یک تیشرت ساده و معمولی نیستند که به راحتی توسط همه خریداری شوند. برند من یک برند خاص (Niche) است؛ یا فردی آن را میبیند و دوست دارد، یا اصلاً به مذاقش خوش نمیآید. این بر اساس تجربه شخصی خودم و افرادی است که در ایونتها حاضر شدهاند یا محصولات را در ویترین دیده و پس از پوشیدن، بسیار از آن لذت بردهاند.
کلاً برند من بسیار جسورانه (Bold) است. ممکن است فردی در نگاه اول بگوید: "من این را نمیپوشم"، اما وقتی آن را میپوشد، متوجه میشود که طراحی آن بسیار خاص است. حتی ممکن است به خودش بگوید: "این فقط برای تو مناسب نیست" و بعد ببیند که چقدر روی اندامش خوب است و در نهایت آن را بخرد.
از آنجایی که قیمت محصولات من بسیار پایین نیست، این خرید یک تصمیم آگاهانه است. اما اغلب پس از خرید، بسیار خوششان میآید. این اتفاق آنقدر برایم افتاده که به این نتیجه رسیدهام: وقتی این تعداد از افراد پس از خرید اینقدر ذوقزده میشوند، یعنی این برند فقط یک برند زودگذر و موقت نیست که چند سالی بچرخد و سپس تعطیل شود. هدف من از ساخت این برند این است که واقعاً تعداد زیادی از افراد، محصولاتم را بپوشند.
آیا میخواهم آن را میناستریم (Mainstream) کنم؟ نه، دقیقاً میناستریم نه، اما دوست دارم accessibleتر (در دسترستر) باشد.
اگر بخواهم برندی را به عنوان مثال نام ببرم که شبیه آن هستم، باید بگویم یکی از برندهایی که بسیار دوست دارم، «Kith» است. برند من در حال حاضر بیشتر مردانه (Menswear) است. بله، جدی میگویم. بیشتر مشتریانم را پسران تشکیل میدهند. حتی لباسی که الان من پوشیدهام، یک شلوار کارگوی کاملاً پیرمردانه و پسرانه است. یک طرح (پرینت) خاص داشتم که آنقدر در یک سال فروش داشت که مجبور شدم (که معمولاً این کار را نمیکنم) به دنبال پیدا کردن دوباره آن پارچه بگردم. در نهایت توانستم آن را از یک انبار در آمریکا پیدا کنم و برایم Ship کردند.
اگر بخواهم برند خود را توضیح دهم، کار سختی است. برند من یک برند آوانگارد استریتور (Avant-Garde Streetwear) است. شاید کمی اورسایزتر باشد، جزئیات بیشتری دارد و...
اگر بخواهی بدانی چه کسانی از من خرید میکنند، باید بگویم که مشتریانم بسیار متنوع (Random) هستند. برای مثال، یکی از بهترین مشتریانم یک خانم است که قبلاً استاد دانشگاه بوده (نه دکتر) و سنی بالاتر دارد. او بسیار به فشن علاقه دارد و در ابتدا من را فالو کرد و زیر پستهایم کامنت میگذاشت. خریداری به رستوران Nobu رفته بود و عکس گرفته بود. او آنقدر طراحی من را دوست داشت که برای دیدن من در یکی از ایونتها، بلیط پرواز گرفت تا صبح به آنجا بیاید و مرا ببیند. برای یکی از کالکشنهایم که از بسکتبال الهام گرفته بود (Off-Court)، یک ماگ بسکتبال برایم آورده بود. او یکی از آن مشتریانی است که چندین بار خرید کرده و همیشه میگوید: "دوست دارم همه محصولات تو را داشته باشم".
یک مشتری دیگر، دختری ۱۵ ساله است که همیشه با مادرش از من خرید میکند. من مجبورم الگوهای (Patterns) محصولات را برای او تغییر دهم چون سنش کمتر است. دامنه سنی مشتریانم از ۱۵ سال تا ۷۲ سال است! چندین آقای ۶۰ ساله دارم که بسیار دوست دارند ستهای Matching من را بپوشند. نکته اینجاست که برند من یونیک است. اگر ۱۰۰ دلار بودجه مارکتینگ داشته باشی، نمیدونی دقیقاً باید آن را کجا خرج کنی. آیا باید ۱ دلار را روی هر بخشی از بازار هدف بگذاری؟ نه. زیرا امروزه صنعت فشن واقعاً به بخشهای بسیار کوچکی تقسیم شده (Hyper-Fragmented). اگر یک میلیون دلار داشته باشی، میتوانی روی هر کدام از آن بخشها یک میلیون دلار بگذاری. اما وقتی بودجه محدودی داری، پیدا کردن آن بخش اصلی و سودده (گاو شیرده) بسیار چالشبرانگیز است.
ممکن است در جذابیت برند، وفاداری مشتری و ایجاد هیجان موفق باشی، اما در نهایت هدف، پول درآوردن است. باید بتوانی این موفقیت را به درآمد تبدیل کنی.
من خودم همیشه بین جلب توجه (Attention)، اصالت (Authenticity) و designer بودن، گیر کردهام. اول باید کسبوکارت را به سمتی ببری که سودده باشد. یک بیزینس خوب، بیزینس سختی است. مثل فروش آب است که باید حجم بسیار زیادی بفروشی تا به سود برسی.
برای من شخصاً، تولید و فروش لباس شاید یکی از سختترین کارهایی باشد که میتوانم انجام دهم. در حال حاضر، من با برندهای زیادی به عنوان «کنتنت کرئیتور» و «کارگردان خلاق» (Creative Director) همکاری میکنم. فقط برای آنها محتوا تولید میکنم و درآمد بسیار خوبی از این راه دارم. حتی مرا به سفر میبرند و بسیار محترمانه با من رفتار میکنند. به راحتی میتوانم برند لباس شخصی خودم را کنار بگذارم و به عنوان یک کنتنت کرئیتور، درآمد بسیار بالایی داشته باشم.
اما این برند لباس، برای من یک Passion (عشق و علاقه) است. من عاشق انجام این کار هستم. با این حال، میدانم که تا زمانی که در کانادا هستم، نمیتوانم به سود مالی که از این کسبوکار انتظار دارم برسم. به دلیل تمام محدودیتهایی که اینجا وجود دارد، هزینههای من بسیار بالا و وحشتناک است. داشتن چنین هزینههای سرسامآوری اصلاً خوب نیست. من این همه کار میکنم، پس چرا نباید بتوانم هزینهها را کاهش دهم؟
در چند سال گذشته، به دلیل اینکه دائماً در حال تولید کالکشن بودم، دوره کوید بود و همکاریهای (Collaborations) زیادی داشتم، هیچوقت فرصت نکردهام که یک لحظه بنشینم و ببینم قدم بعدی چیست. الان هم موجودی انبار (Inventory) دارم که باید آنها را بفروشم و بعد دوباره شروع به تولید ۱۰ طرح جدید کنم. بله، کسبوکار من سخت است.
کسبوکار من سخت است زیرا این تنها مدلی بود که من میتوانستم در کانادا داشته باشم. اگر این سیستم را برای خودم نساخته بودم، هرگز نمیتوانستم برندی مثل برندهایی که در پرتغال یا اسپانیا ساخته میشوند را داشته باشم؛ جایی که نزدیک به بهترین تولیدات دنیا با قیمتی مناسب (نه خیلی ارزان و نه خیلی گران) در دسترس است.
کانادا واقعاً جای بدی برای فعالیت در صنعت فشن است. من همیشه در اینستاگرامم میگویم: «اگر گزینه دیگری دارید، به کانادا نیایید.» آن تصویر ایدهآلی که از دور در مورد کانادا به شما میفروشند، برای من درست نبوده است.
اجازه دهید اینجا یک پرانتز باز کنم (چون قبلاً هم چندبار گفتهام): ما داریم در مورد افرادی صحبت میکنیم که میخواهند کارآفرین باشند و چیزی بسازند. برای برخی، کانادا از بسیاری جهات میتواند جای بسیار خوبی باشد، مخصوصاً برای ایرانیانی که در شرایط سخت زندگی میکنند. این کاملاً به خواسته شما از زندگی بستگی دارد. ممکن است کانادا برای یک نفر بهترین جا باشد (مثلاً برای ماهیگیری عالی است!) و برای فرد دیگری مانند من، بدترین جا.
هدف من از این صحبت، بیشتر این بود که کمی به عمق صنعت فشن برویم و آن را بفهمیم. از آنجایی که در اینستاگرام تو را فالو میکردم، این حس را به مخاطبانت انتقال دادهای که چقدر سخت تلاش میکنی و انتظار حمایت داری. در استوریهایت دیده بودم که گاهی میگفتی: «کسانی که قبلاً ساپورت نکردید، الان که من فیچر شدهام تازه این کار را میکنید» یا مسائل مربوط به کانادا را مطرح میکردی.
اما نگاه من این است که این هم بخشی از بازی است. این همان «پیوت» (تغییر مسیر) است که تو هم میگویی. شاید کانادا تا الان برایت خوب بوده (همانطور که برای من هم بود)، اما من خودم هم دارم به دبی نقل مکان میکنم. از همان روز اولی که به کانادا آمدم، میدانستم که اینجا مقصد نهایی من نیست. این یک پیوت است که تا الان برایم جواب داده. اگر تا حالا نرفتم، به همین دلیل است. اما به نظر من آدم باید رشد کند و جای خود را عوض کند.
به نظر من، تو در صنعتت میتوانی کارهای خیلی بیشتری انجام دهی که لزوماً محدود به لوکیشن تو نیست. میفهمم که هزینههایت در کانادا بالاست. اما اگر جای تو بودم، الان همه عکسهایم را به آن «هوش مصنوعی» (مثلاً مدلهای مبتنی بر AI مثل DALL-E یا Midjourney) میدادم و میگفتم: «این سبک من است، ۱۰ طرح مختلف دیگر بر اساس آن به من بده». سپس ۱۰ طرح جدید را در وبسایتم قرار میدادم، همانهایی که خودم دوست دارم، در اینستاگرام پست میکردم و میگفتم: «این کالکشن جدید است». هر کس سفارش میداد، تازه میرفتم و آن را تولید میکردم. میدانی؟ یعنی میشود خیلی از این کارها را کرد.
اما تولید (Production) مسئله بسیار مهمی است و تولید در اینجا برای من بسیار سخت است. اگر تو به تولید خوب دسترسی داشته باشی، میتوانی هر چیزی را تولید کنی. امروز این را میخواهی، درست میکنی. فردا آن را. تولید اینجا مثل ایران نیست. در ایران سالها کار کردم؛ میروی پیش خیاط، سه روزه برایت میدوزد، اتو میکند و کامل تحویل میدهد. اینجا اینطور نیست. اگر هم باشد، ساعتی چقدر از تو پول میگیرند؟ اصلاً نمیتوانی هزینه کنی که برایت چیزی درست کنند. کاملاً درکت میکنم.
مهمترین چیزی که من در زندگی یاد گرفتهام، «بیوت کردن» (Bow Out - کنار کشیدن به موقع) است. یعنی وقتی به جایی میرسی که یاد میگیری هیچ چیزی خیلی تو را تکان ندهد. نه آنقدر از موفقیتها خوشحال شوی، نه آنقدر از شکستها ناامید. یاد میگیری که احساساتت را کنترل کنی.
این یادگیری فقط با اتفاق افتادن به دست میآید. زمانی که خودت را عذاب میدهی، کمتر میشود. اما نمیتوانی این را به کسی توضیح دهی، چون هیچکس نمیفهمد. نکته همینجاست. مثل این است که در بچگی به تو بگویند: «به این دست نزن تا دستت نسوزد». حتی اگر بدانی، باز ممکن است بزنی تا ببینی سوختن یعنی چه. اگر هم میدانستیم، فایدهای نداشت. باید روی خودت اتفاق بیفتد و فقط با عمل کردن و تجربه کردن است که به دست میآید.
هر کسی تجربه خودش را دارد. چیزی که برای یکی جواب میدهد، لزوماً برای دیگری کار نمیکند.
یک چیزی که در فشن متوجه شدم این است که خیلی از افراد از هم کپی میکنند. مثلاً وقتی میخواهند یک برند بزنند، اول میروند نگاه میکنند بقیه برندها چه کار میکنند و از این و آن ایده برمیدارند. بسیاری این کار را میکنند و تا حدی هم ممکن است پیش بروند، اما در نهایت متوقف میشوند.
دلیلش این است که اگر از برندهای خیلی بزرگتر کپی کنی، آنها آنقدر منابع و دسترسی (Access) دارند که میتوانند همان کار را در سطحی بسیار بالاتر از تو انجام دهند. و اگر هم آنقدر خلاق نیستی که با افراد خلاق رقابت کنی، از طرفی آنهایی که از تو خلاقتر هستند، جلو میزنند. در نتیجه تو در جایی گیر میکنی که دیگر رشد نمیکنی.
به نظر من، تو باید پیدا کنی که چه چیزی برای تو جواب میدهد و باعث رشد تو میشود. میتوانی الهام بگیری، یاد بگیری و مطالعه کنی، اما خودت را شبیه دیگری نکنی. Lookbook (کتاب Look)ات را مثل دیگری نکنی. فقط چون او فلان کار را کرده، تو هم همان کار را نکن. پیدا کن ببین برای تو چه چیزی خوب است. همه نباید یک جور باشند. ممکن است استعداد تو در چیزهای بسیار Futuristic (آیندهگرا) باشد. باید خودت را Productize (به یک محصول تبدیل) کنی.
برو پیدا کن که در چه چیزی خوبی. این مهمترین چیزی است که در زندگی برای انجام این کار نیاز داری. چون وقتی بفهمی در چه چیزی خوبی، باید در آن زمینه سختکار کنی، تلاش کنی و тогда به موفقیت میرسی. حالا ممکن است آن موفقیت، تو را به سمت جای دیگری هدایت کند. این خیلی پیش میآید.
پیتر تیل (Peter Thiel)، یکی از بزرگترین سرمایهگذاران دنیا و از اعضای early مافیای پیپل (PayPal Mafia) است. او گفته: «شبکه اجتماعی بعدی، مارک زاکربرگ نیست» یا «یوتیوب بعدی توسط پسری ساخته نمیشود که قبلاً آن را ساخته است» یا «شرکت بزرگ بعدی مال آن فرد خاص نیست». او میگوید: «وقتی شما دارید اینها را کپی میکنید، متوجه نیستید که خود آنها نرفتند تا دیگران را کپی کنند، آنها رفتند تا نسخه خودشان را بسازند.» بنابراین، کپی کردن دیگران واقعاً کار درستی نیست. میتوانی فرآیند (Process) آنها را یاد بگیری و پیادهسازی (Implement) کنی، اما باید «تاچ» (Touch - سلیقه و تماس) خودت را روی آن بگذاری.
کانادا سخت است. کانادا یک کشور Tough (سخت) است. و اصلاً چیزهایی که برای بچههای اطرافت پیدا کنی تا بپوشند و Community (جامعه) تو را بپوشند، سخت است. پیدا کردن جامعهای که فقط غر بزنند، خیلی راحتتر و سریعتر است! من خودم هم غر میزنم، اما بعد از غر زدن باید یک کاری هم بکنی. میدانی؟ اگر خوشحال نیستی، پس برو و کاری بکن. البته به آن راحتی هم نیست. خود من الان چند سال است که نمیتوانم تصمیم بگیرم. از طرفی «کانفرم زون» (Comfort Zone - منطقه امن) تو، سنت و هر چیزی که سختتر شده، میگویند: «همینجا بمان». اما آدمها باید تصمیم بگیرند.
امیدوارم در مدگل (احتمالاً یک ایونت یا مکان) ببینمت. حتماً به دبی سر بزن و ببین چطور است، بعد به من هم بگو. من هم خیلی وقت است به دبی نرفتهام. جای آن کانادا نیست... منظورم دبی نیست، ولی میدانم که جای آن کانادا نیست. کانادا سخت است. کانادا واقعاً کشور Toughای است. و اصلاً پیدا کردن Community که تو را ساپورت کند و بپوشند، سخت است. همه آنهایی که فقط غر میزنن رو خیلی راحتتر میتونی پیدا کنی. من خودمم غر میزنم، ولی بعد از غر زدن باید یه کاری هم بکنی دیگه. میدونی؟ اگه مثلاً خوشحال نیستی، خب برو یه کاری بکن. البته رفتن به اون راحتی هم نیست. خود من الان مثلاً چندساله نمیتونم تصمیم بگیرم. از طرفی «کانفرم زون» (Comfort Zone)، سنت و هر چیزی که سختتر میشه بهت میگه همینجا بمون. ولی آدما باید تصمیم بگیرن.
خدانگهدار. خدانگهدار. خیلی حال داد. مشتی هستی. خواهش میکنم.