مهدی یعقوبی

نگار چیت‌ساز؛ از ایران تا سیلیکون‌ولی – مسیر الهام‌بخش یک بانوی ایرانی در گوگل و متا

داستان زندگی و تجربه‌های حرفه‌ای نگار چیتساز از ایران تا سیلیکون ولی از پادکست ایمان خرمی نژاد. نگار چیتساز که در ایران به دنیا آمده و دوران کودکی و نوجوانی خود را در تهران گذرانده، در سن ۱۵ سالگی به همراه خانواده به کانادا مهاجرت کرد. او ابتدا در رشته مهندسی تحصیل کرد و پس از چند سال فعالیت در زمینه‌های مختلف فنی و تکنیکال، مسیر حرفه‌ای خود را به سمت مدیریت محصول و برنامه‌های تکنیکال برنامه‌ریزی کرد. نگار تجربه کار در شرکت‌های بزرگی مانند گوگل و متا را دارد و در حوزه‌های امنیت، حریم خصوصی، هوش مصنوعی و تحلیل داده فعالیت کرده است. نگار در مصاحبه بیان می‌کند که چالش‌های مهاجرت به ویژه یادگیری زبان و ادغام فرهنگی برایش سخت بوده اما با تلاش و سازگاری موفق به پیشرفت شده است. او به اهمیت توسعه مهارت‌های نرم و توانایی برقراری ارتباط مؤثر با مدیران و همکاران حتی در شرایط سخت تأکید دارد. همچنین به تجربیات سخت و موفقیت‌های متعددی از جمله مدیریت تیم‌های بزرگ در شرکت‌های بین‌المللی اشاره می‌کند که نقش حمایتی و تربیتی را در آنها ایفا کرده است. نگار ارزش‌هایی مانند عدالت، رشد مستمر، صداقت و شجاعت را از اصول زندگی خود می‌داند و باور دارد خوشبختی درون انسان است و با پرورش آن می‌توان در هر شرایطی احساس خوشبختی کرد. او به ماجراجویی و کنجکاوی به عنوان موتور رشد فردی اشاره می‌کند و تجربیات خود را با شنوندگان به اشتراک می‌گذارد تا الهام‌بخش کسانی باشد که در مسیر پیشرفت و تغییر هستند. در پایان، نگار توصیه می‌کند که نترسیم و با نگاه شجاعانه و مستمر برای رسیدن به اهداف تلاش کنیم. او همچنین به اهمیت شبکه‌سازی واقعی و انسانی در محیط‌های کاری و زندگی تأکید می‌کند و توانمندسازی دیگران را از رمزهای موفقیت خود می‌داند. این داستان زندگی پر از تلاش، پشتکار، یادگیری و انسان‌دوستی است که مسیرهای متفاوت را با روحیه‌ای مقاوم و مثبت طی کرده است.

متن مصاحبه

سلام به بینندگان و شنوندگان عزیز. من نگار چیت‌ساز هستم، در سیلیکون‌ولی، در ردودسیتی زندگی می‌کنم، کالیفرنیا؛ تقریباً نصف راه بین سان‌فرانسیسکو و سان‌خوزه. در شرکت متا کار می‌کنم، به‌عنوان Senior Technical Product Manager. خیلی خوش اومدین، خیلی خوشحال شدم که دعوتم کردین به پادکستتون، ایمان جان. امیدوارم بیننده‌ها خوششون بیاد.

مطمئنم اپیزود خیلی جذابی می‌شه. مرسی که دعوت منو پذیرفتین. یه سؤال دارم: در متا، اگر اجازه انتشار اطلاعات دارید، در چه بخشی فعالیت می‌کنید و دقیقاً چیکار می‌کنید؟

من Product Manager هستم در بخش Legal، مسئول "Regulatory Compliance" برای Security، Privacy و Safety. ما محصولاتی می‌سازیم که همه محصولات دیگه قبل از انتشار باید بیان و ما به دیتا استراکچرشون نگاه کنیم، ببینیم چطور با محصولات ما قراره اینتگریت بشن تا بتونن لانچ کنن.

چقدر جذاب. یعنی شما حتی در مسیر توسعه، با PMهای دیگه جلسه دارید، قبل از اینکه محصولشون فاینالایز بشه، درسته؟

بله، کارم خیلی ماتریکسیه. همه تیم‌ها باید با هم همکاری کنن. من باید درک عمیقی از هر محصول پیدا کنم، قبل از اینکه بیاد و بخواد ریلیز بشه. باید بفهمم دقیقاً چیکار می‌کنه و چطور قراره اینتگریت بشه.

حالا تا اونجا که می‌تونید بگید، متا AI الان کجای مارکت قرار داره؟

فکر می‌کنم همه می‌دونن که لیدرشیپ متا الان فوکس شده روی متا AI تا به یه جای خیلی خوبی برسه. هدفش اینه که خیلی پرسنالایز بشه، برخلاف AIهایی که جنرال هستن، متا AI می‌خواد به شخص کمک کنه، بر اساس علایق و کانتکست اون فرد.

چیز جدیدی از اخبارش ندارید که این روزها پابلیک شده باشه؟

به جز چیزایی که گفتم، فکر نمی‌کنم چیز جدیدی باشه. ولی خب، ۱۰ میلیارد دلار زاکربرگ کنار گذاشته براش. یهو همه نخبه‌ها رو از جاهای دیگه آوردن، حتی VP منو از اسپیچ گوگل هم آوردن. بله، پکیج‌های عالی دادن که بیان و بمونن. می‌خواد AI بسازه، ولی دیکتِید و پرسنالایزد. فکر می‌کنم داره می‌ره سمت یه AI خیلی بزرگ و عجیب. من صبر ندارم ببینم چه قابلیت‌هایی اضافه می‌شه که تا حالا نداشتیم. دقیقاً، متا دسترسی به دیتای عظیم داره، مثل ایلان ماسک با توییتر. اگر محصول کاربردی باشه، مثل ChatGPT یا Grok، فکر می‌کنم سرعت رشدش خیلی بالا باشه.

شما الان در متا هستید، قبلش گوگل بودید. قبل از اومدن به متا، گوگل هنوز جمنای و اینا رو با اون قدرت کار نمی‌کرد، درسته؟

فکر می‌کنم چند ماه بعد از اینکه ما اومدیم بیرون، یهو تیک آف کردن. ولی اون تیم بود، صحبت‌های AI بود، ولی هنوز به اون لول نرسیده بود.

اگه بخوایم مقایسه کنیم، تفاوت تیم‌های محصول AI در گوگل و متا چیه؟

من اون موقع توی تیم AR/VR بودم، نه AI. تیم DeepMind که جمنیو ساخت، یه جورایی خودشو تافته‌جدا بافته می‌دونه، مثل استارتاپ کار می‌کنه. تیم‌های دیگه هم همینطور. ولی من اون موقع توی اون فضا نبودم که بدونم دقیقاً چیکار می‌کردن.

به نظرتون بازار AI و AR/VR داره به کجا می‌ره؟

فکر می‌کنم هم گوگل، هم متا، هم اپل، اینا رو به‌عنوان نکست پراسسینگ پلتفرم می‌بینن. ولی هنوز نمی‌دونم چقدر واقع‌گرایانه‌ست که بخوای یه عینک بزنی و دیگه با تلفن یا لپ‌تاپ کار نداشته باشی. هنوز از نظر سخت‌افزار راه داریم. مشکل اصلی همینه: وزن، گرما، پراسسینگ لوکال. هنوز نرسیدیم به اونی که بزنی به صورت و بگی بسم‌الله. ولی همه دارن به این سمت می‌رن.

خب، حالا بریم سراغ داستان زندگی. این دفترچه‌ای که ورق زدید چی بود؟

یه سری اسم‌هایی بود که توی ایران بودم، برای خودم یادآوری می‌کردم، مثلاً اسم مدرسه‌ام چی بود.

می‌خوایم بریم به دوران کودکی؛ دورانی که نگار عزیز از دنیای متفاوتی داشت عبور می‌کرد. حالا ممکنه تینیجر باشه، ممکنه کودکی کم‌سن‌تر. اون موقع حال و هوات چطور بود؟ به چه چیزایی علاقه داشتی؟

وقتی بچه‌تر بودم، فکر می‌کنم می‌خواستم دکتر بشم. یادمه اون موقع فکر می‌کردم چی می‌خوام بشم، ولی هیچ‌کدوم از اون چیزا نشد. چیزای خیلی متفاوت و خوبی شد، ولی اون موقع بچه بودم، فکر می‌کردم می‌خوام دکتر بشم. بعد رسیدم به سال نهم، اولین سالی که کتابای زیست داشتیم. وقتی اون سلولاها رو نگاه می‌کردم، نمی‌تونستم از عکساشون نگاه کنم. همین شد که دکتر نشدم!
دبستان فردوس رفتم، تهران، طرفای پاسداران. بعد دبیرستان شهید بهشتی. فقط سال اولشو رفتم. یادمه حتی قبل از دبیرستان، بابام اومد پیشم—این خاطره‌ایه که خودم یادم نیست، ولی اون همیشه تعریف می‌کنه—گفته بود: «می‌خوای بریم کانادا؟» منم پرسیده بودم: «اونجا زنا می‌تونن رئیس‌جمهور بشن؟» چون توی ایران که نمی‌شد. گفته بود: «آره.» منم یه ذره فکر کرده بودم، گفتم: «بریم!» این خاطره‌ایه که بابا همیشه تعریف می‌کنه، ولی من خودم یادم نیست.
تا قبل دبیرستان می‌دونستیم داریم مهاجرت می‌کنیم. همین باعث شد فقط رو درسایی تمرکز کنم که فکر می‌کردم به دردم می‌خوره: ریاضی، فیزیک، شیمی—چیزایی که یونیورسال بودن. تاریخ و اینا رو اصلاً دوست نداشتم، ولی ادبیات رو خیلی دوست داشتم. یه چیزی که از دست دادم وقتی اومدم بیرون، این بود که ادبیاتم خیلی ضعیف شد. اون موقع حتی شعر می‌نوشتم، دفترچه بچگی داشتم پر از شعر. یه بار یادمه کتابی رو گذاشتم بالا سرم، خوابیدم، وسطش بیدار شدم، شعری نوشتم، دوباره خوابیدم. الان دیگه از اون دور شدم، ولی دلم بعضی وقتا براش تنگ می‌شه.

ولی من می‌دونم هنوز اون طبع هنری رو داری.

آره، ولی توی ادبیات فارسی خیلی ضعیف‌تر شدم. اون موقع خیلی قوی بودم. رفتم کانادا، سال اول دبیرستان و نصفه. بعد اقامت گرفتیم از طریق کار بابام، که مهندس بود، از طریق سیستم امتیازبندی. اونجا رفتم یه سال بالاتر، چون تست دادم. روز اول یادم رفت امتحان بدم، یه امتحان ریاضی گرفتن. نشستم سر کلاس اول، همون میز اول. بچه‌ها کوچولو بودن، منو انداختن جلو، بغل‌دست معلم انگلیسی که هیچی بلد نبودم! یادمه سؤلا رو نگاه کردم، گفتم: «این که آسونه!» تند تند نوشتم، دادم. بعد دیدم بقیه هنوز دارن می‌نویسن. گفتم: «حتماً ایش کردم!» نمره که اومد، دیدم رد شدم! باورم نمی‌شد. نگاه کردم دیدم عددا رو نصف به فارسی نوشتم، نصف به انگلیسی! رفتم پیش معلم، گفتم: «عددام نصفش فارسیه، نصفش انگلیسی!» گفت: «اشکال نداره، بیا از صفر تا ده رو فارسی بنویس، زیرش انگلیسیشو بنویس.» اومدم نوشتم، دوباره گرید کرد، ۹۷ شدم!
اون موقع فهمیدم کانادا جاییه که آدماش با انصافن، عدالت اینجا وجود داره. می‌خواستم ببینم من کجا الان اینجا و بعد فهمیدم که این اصلاً مطرح نیست، اصلاً نباید بپرسی. پرایوسی اوناست، اونا چه نمره‌ای گرفتن به چه به تو ربطی داره؟ نداره و اینا کلاً من طرز تفکرم یهو دگرگون شد از اون موقع که تو فقط داری با خودت رقابت داری، خودتو فقط داری باید جلو ببری و به بقیه دیگه کاری نباید داشته باشی. خب من دیگه اون دو سالو اونجا خوندم و توی ۶ ماه اول مدرسه کتاب فیزیک و شیمو نشستم و ترجمه کردم. اون موقع گوگل نبود، می‌شستی با این دیکشنری زخیم همه رو ورق می‌زدی و من یه لیست لغاتو می‌نوشتم. مامانم می‌شست کنارم برام لغت درمی‌آورد. خدا عمرش بده که من زودتر به این لغات دسترسی پیدا کنم چون نمی‌شد سرچشون کنی. بعد از ترجمه این دو تا کتاب، انگلیسیم راه افتاد و ردیف شدم و رفتم تو مدرسه.
موقع انتخاب دانشگاه اومد و من اونجا یه دوستی داشتم به اسم نیما که اونا از ما چند سال زودتر اومده بودن. اون یه خورده بیشتر ریسرچ کرده بود. من وقتی که های اسکولم تموم شد، می‌دونستم که می‌خوام یه رشته‌ای برم که اینجینرینگ و ریاضی فوکس باشه، با اینکه اون موقع به ادبیات و حقوق بیشتر علاقه داشتم. انگلیسم به اندازه قوی نبود که برم یهو هو بخونم. بعد دیگه مامان بابام مهندس بودن و همه مهندس بودن، گفت ما هم می‌ریم مهندس می‌شیم، اشکالی نداره. به دوستم گفتم که خب چه رشته‌ای باید بخونیم؟ تو چی داری؟ چی می‌خوای بخونی؟ گفت من می‌خوام کانپیتر سیستمز انجینیرینگ بخونم. گفتم خب چرا؟ گفت به نظر میاد از همه سخت‌تره، مشکل‌تره. منم گفتم منم می‌خوام همینو بخونم. واقعاً نمی‌دونم این چه ذهنیتی بود که اون موقع داشتم.
این که همه سخت‌تره، من الان باید برم اینو بخونم. چیزای دیگه هم می‌تونست باشه که به این سختی نبود. ولی این کورس‌های الکتریکال داشت، مکانیکال داشت، داینامیک داشت، نمی‌دونم کامیشن داشت، کلکولس داشت، کوانتوم فیزیکس داشت. همه چیز از همه چیز یه خورده توش بود. مایکرو پراسسر داشت، کودم داشت، مثلاً جاوا و سیپاس. همه چی توش یه خورده بود که تو بتونی هر سیستمی رو سریع بری تا عمقش یاد بگیری، ببینی چه‌جوری ساخته شده، لیراش چیه و کارآمدش چیه.
من اینو تا سال ۲ خوندم، بعد دیدم اصلاً من اینو دوست ندارم. چرا این کارو من با خودم کردم؟ اون موقع به مامانم گفتم من اینو دوست ندارم. گفت مادر جون، درس درسه دیگه، تمومش کن. بعداً اگه خواستی تغییر رشته بدی، اول این یکی رو بگیر، بعد هر کاری خواستی بکن. منم هول دادم و تمومش کردم. یادمه حتی توی سال دوم، اسکالرشیپمو نگه داشتم. از هایکول یه اسکالرشیپ گرفته بودم که برم کارتون یونیورسیتی. اون موقع دو تا دانشگاه در کانادا بودش که تاپ بود. یکیش واتر بود که خیلی دور بود، اونور قاره بود. یکیشم کارتون بودش که توی شهر خودمون بود، نزدیک به خونمون. دیگه من مجبور نبودم برم تو خوابگاه. چون شیمی و فیزیک و ریاضیم خوب بود، راحت پذیرش گرفتم. ما دو تا دانشگاه تو شهرمون بود: اتاوا و کارتون. اتاوا فکر کنم مدیکالش خوب بود، کارتون آرکیتکچرش خوب بود و انجینیرینگش خوب بود. من اونو رفتم.
فکر کنم به سال دوم که رسیدم، شروع کردم به کوپ انجام دادن (مثل اینترنشیپ). اونجا بهش می‌گن کاب. تو پول می‌گیری و می‌ری سر کار، هنوز گراجویت نشدی. یادمه مامانم می‌گفت: «نه مادر جون، اینو نرو، اول درستو تموم کن. تو بری الان پشتت باد می‌خوره و اینو دیگه تموم نمی‌کنی.» من خیلی بچه حرف‌گوش‌نکن بودم، گوش ندادم و رفتم و اینترنشیپه رو گرفتم. اولیش توی شرکت کورل بود که اگه ورد ورد پرفکتو کار کرده باشین، از اون شرکت میاد. الان دیگه وجود نداره. یادمه روز اولش بلند شدم رفتم. یه دانشجو بودم که قرار بود برم اونجا کارآموزی. رفتم دیدم کل دیپارتمان لی‌آف شده. روز اول، رفتی تو یه شرکتی که کار کنی، هیچ‌کی نیست.
اولین اکسپرینس من به دنیای کار این بود که همه لی‌آف می‌شن. رفتم یه طبقه دیگه، توی یه ارگ دیگه که لی‌آف نشده بود. گفتم من اینترنم، شما کاری برای من ندارین؟ اونام خیلی کمک می‌خواستن چون حمله یافت داشتن و نیروی کارشون کم شده بود. گفتن آره، بیا، ما اینجا کانتنت منیجر می‌خوایم، تو بیا کانتنت منیجر بشو. اون یه رولی بود که باید با یه تعداد زیادی کانتنت کریتر کار می‌کردی. اینا همه سنا از من تر بودن. باید تایم‌لاینای ریلیز رو مدیریت می‌کردی. پیش خودشون فکر می‌کردن این بچه کیه که میاد می‌گه چرا دیر؟ زودتر یالا، اینو تموم کن و بفرست.

اون موقع یه عینک فیک داشتم که سنمو ببره بالا، هم‌شنویشون بره بالا. سال دومو تموم کردم، یه اینترنشیپ دیگه رفتم در شرکت پاگنوس. اون موقع پراداکت‌های بیزنس اینتلیجنس و انالیتیکس می‌ساخت. به عنوان تست اینجینیر رفتم اونجا و تست کیساشونو نوشتم. بعد یه سمستر...

چه‌جور پیدا می‌کردین این اینترنشیپا رو؟

این برنامه‌ای که از طریق دانشگاه رفتم، طوری طراحی شده بود که می‌تونی بین ترم‌ها بری کار کنی، بعد برگردی ادامه تحصیل بدی. خود دانشگاه یه لیست شرکت‌ها می‌داد، انتخاب می‌کردی، مصاحبه می‌رفتی و قبول می‌شدی. اولین اینترنشی‌ام توی شرکت سافت‌ور دولپمنت بود، قرار بود یه انجین ریپر بنویسم برای یونیورسال دیتا اکسس. اصلاً دوستش نداشتم، چون از صبح تا شب توی یه اتاق تاریک کد می‌زدم، تعامل زیادی نداشتم و استرس زیادی می‌گرفتم. بعداً با یه نفر از تیم تکنیکال ساپورت صحبت کردم، گفتن کمک احتیاج دارن. اونجا رفتم، چون می‌خواستم پروداکت‌ها رو یاد بگیرم و با مشتری‌ها تعامل داشته باشم. اونجا دیگه اینترنشیپ تموم شده بود، فول‌تایم کار می‌کردم. همزمان هم درس می‌خوندم هم کار می‌کردم، واقعاً سخت بود. تصمیم گرفتم دیگه این کارو نکنم، چون استرسش زیاد بود.
اونجا دو تا چیز مهم یاد گرفتم:

  • چیزی که نمی‌دونی رو چطور یاد بگیری و تحمل کنی تا جواب رو پیدا کنی.
  • استرس بالا رو تحمل کنی، چون دائم باید جوابگو باشی. بعدها تو شرایط استرس‌بالا، خونسردی‌ام رو از همون دوران داشتم.

بعداً یه دوستم رو هم معرفی کردم اونجا. سال آخر دانشگاه که تموم شد، استادم گفت بیا مستر بخون، ولی گفتم الان پولم بیشتره، نمی‌ام. می‌خواستم رشد کنم، نمی‌خواستم برگردم به دنیای آکادمیک. می‌دونستم بالاخره می‌خوام وکالت بخونم. بعد دانشگاه رفتم اتاوا، ولی وقتی کلاس حقوق رفتم، دیدم فرهنگش با انجینیرینگ زمین تا آسمون فرق داره. اون همبستگی و همکاری توی انجینیرینگ اینجا نبود. همه بیشتر رقابتی بودن، نه همکاری. لذت نبردم. تصمیم گرفتم اصلاً حقوق نخونم، چون دیدم اگر برم، موفق می‌شم ولی آدم دیگه‌ای می‌شم، و اون آدم رو نمی‌خواستم بشم.

چی بود اون آدم دیگه؟

اون یه آدمیه که به هر قیمتی برنده می‌شه و خب، در خودم می‌بینم که اون آدمه باشم.
ولی بعد پیش خودم گفتم: چرا این کارو بکنم؟ من که الان کار خوب دارم، چیز خوبی دارم.
یاد می‌گیرم توی یه سیستمی هستم که کالچرش عالیه؛ همه به هم کمک می‌کنن حتی سر اون کار یاد گرفتم مثلاً با آدمای مشکل چجوری کار کنم.
یه موقع دیگه به سقف نالجت می‌رسیدی؛ دیگه نمی‌دونستی باید چیکار کنی و می‌رفتی از زرده‌های بالاتر می‌پرسیدی.
بعدش بعضیاشون آدمای خوش‌اخلاقی نبودن، خیلی سرشون شلوغ بود و تو موندی چی می‌خوای. مثلاً یه همچین حالتی.
و من یاد گرفتم با اون آدما چجوری کار کنم.
یعنی می‌ری خودت ریسرچ می‌کنی، ته قضیه رو درمیاری، بعد می‌گی: «اوکی آقای مایک، من این کارو کردم نشد، اون کارو کردم نشد، این یکی رو هم امتحان کردم نشد، اونارم خوندم، حالا چیکار کنم؟» نمی‌ری کمک بخوای همین‌جوری از روی لیزینگ؛ اول می‌ری سوراخ می‌کنی تا تهش.
وقتی واقعاً به جایی نرسیدی و اون سؤالو می‌پرسی، اون آدم دیگه خودشم نمی‌دونه جوابش؛ حالا اون باید بره ریسرچ کنه.
اون لوی بالاتره، شاید ۱۰ سال اونجا بوده، عمق پروداکت‌ها رو می‌دونه که من نمی‌دونستم. و من یاد گرفتم باهاشون چجوری اینتراکت کنم.
واقعاً اهمیت بده به طرفی که می‌خوای باهاش رابطه خوبی داشته باشی. برو بشناسش: کیه، چی خونده، کجا زندگی کرده، چند تا بچه داره، دغدغه‌هاش چیه. اول یه رابطه‌ی انسانی بساز، خارج از رابطه‌ی کاری، تا طرف بتونه تو رو به عنوان یه انسان ببینه.

باید استایلت رو تغییر بدی تا راه ارتباط با اون آدمو پیدا کنی. یه نفر اگه خیلی تکنیکال باشه، بری باهاش در مورد گیم دیشب حرف بزنی، جواب نمی‌ده. یه وقتایی باید بری همون گیم رو نگاه کنی تا یه چیزی برای گفتن داشته باشی. توی یه تجربه‌ام، یه گروهی بودن که بعد از ناهار می‌رفتن بیرون سیگار می‌کشیدن و همه‌ی تصمیمای مهم همونجا گرفته می‌شد. من که سیگار نمی‌کشم، ولی رفتم باهاشون وایسستم، دود کردم، فقط تا باشم.
توی انگلیس هم باید فوتبال بلد باشی، آبجو بخوری تا بتونی باهاشون ارتباط بگیری. وقتی توی شرکت جدید می‌رم، یه داکیومنت دارم. می‌نویسم: بچه‌ی این فلانی فلان دانشگاه داره می‌ره، سگش اینه، همسرش اون کاره رو دوست داره. وقتی دفعه‌ی بعد باهاش حرف می‌زنی، یه موضوع صحبت داری که بتونی رابطه رو نگه داری. اینا همش راه‌هاییه که یاد گرفتم توی مسیرم. بله، این اسکیلا کمک کردن که توی تیم‌های بعدی، بتونم با آدمای سخت‌تر هم ارتباط مؤثرتری برقرار کنم. وقتی زنگ می‌زنی و می‌خوای کسی رو زیر سؤال ببری، مثلاً بپرسی «این کارو چطور انجام دادی؟» یا «اونو چرا اون‌طور کردی؟»، اصلاً نمی‌خوان که دقیق بری تو جزئیات و موشکافی کنی که این آدم دقیقاً چه کارهایی انجام داده. مثلاً می‌پرسی: «چرا این کارو این‌جوری کردی؟» یا «اون دفعه که بهت گفته بودم فلان کارو انجام بدی، چرا گوش ندادی؟» اونا فقط می‌خوان یه جواب ساده بدن و تمومش کنن.
اولش که اومدم، همه حرف گوش می‌کردن، چون فکر نمی‌کردم من خانم باشم. بعد که اومدم پای تلفن، کاملاً شوک شدم. این تجربه برام همیشه جالب بود. اون موقع، دو تا مشتری داشتم. یکی‌شون شرکت اربیت بود، که دفتر مرکزیشون تو شیکاگو بود. اونا بهم گفتن: «بیا به ما ملحق شو، می‌خوایم فول‌تایم برامون کار کنی.» اون یکی هم شرکت گپ بود، تو سیلیکون‌ولی. چون برادرم تو کالیفرنیا زندگی می‌کرد، گفتم شاید برم کالیفرنیا. حقوق هر دو شرکت یکی بود و دو برابر حقوقی بود که اون موقع می‌گرفتم. یه دوستی هم داشتم که از دانشگاه معرفی‌ش کردم. اون اصلاً اینترنشیپ نرفته بود، ولی همین که فارغ‌التحصیل شد، اومد گفت: «من این‌قدر درآمد دارم.» منم گفتم: «من دو ساله اینجام، به من هم همین‌قدر می‌دن. این چه وضعیه؟» وقتی اون هایر شد، حقوقش حتی یه ذره از من هم بیشتر بود. رفتم پیش رئیسم گفتم: «من این آدم رو معرفی کردم، تازه فارغ‌التحصیل شده، بهش این‌قدر می‌دین، ولی من دو ساله اینجام، خودم هم فارغ‌التحصیل شدم، چرا حقوق من رو افزایش نمی‌دین؟» اونم یه چیزایی گفت که «ببینیم چی میشه» و یه کم سرسری رد شد.
برام عدالت مهمه، یکی از ارزش‌های اصلیمه. به خودم گفتم این‌که عدالت نیست. می‌گردم یه جای دیگه پیدا می‌کنم و می‌رم. همون دو تا شرکتی که گفتم، هر دو بهم پیشنهاد دادن. باید از کانادا می‌اومدم آمریکا. یکی‌شو انتخاب کردم. شیکاگو هواش سرد بود، مثلاً خیلی باد می‌اومد. من جایی بزرگ شدم که هواش خیلی سرد بود، ولی لباسایی که از ایران آورده بودم، اصلاً جواب نمی‌داد. باید لباسای محلی می‌خریدم. بعد فکر کردم کالیفرنیا بهتره، چون برادرم اونجاست، هواش هم بهتره. پیشنهاد گپ رو قبول کردم و از کانادا اومدم اینجا.

چند ساله بودی که مهاجرت کردی؟

۱۵ سالم بود.

۱۵ ساله؟ یعنی یه نوجوون ۱۵ ساله از ایران مهاجرت کرده؟

آره، بار اول بود. ۱۵ سالم بود.

برای خیلی از پدر و مادرها شنیدنش سخته. چه چالش‌هایی داشتی غیر از زبان؟ اون ۶ تا ۹ ماه اول چی بیشتر اذیتت می‌کرد؟

برای ما واقعاً سخت بود. دلیل اینکه رفتیم اوتاوا به جای جاهای دیگه، این بود که دوست پدرم اونجا بود. پدرم یه شریک داشت که خانوادش اونجا زندگی می‌کردن. چون یه آشنایی داشتیم، رفتن برامون آسون‌تر بود. زبان از همه سخت‌تر بود. چون حتی اگه فکر کنی داری درست حرف می‌زنی، ممکنه کانتکستش رو ندونی. مثلاً یه نفر بهت میگه «اوکی»، ولی تو نمی‌دونی منظورش «نه» هست یا «آره». ولی اگه بگی «اوکی»، یعنی «نه». اینا رو اولش نمی‌دونی.
از نظر فرهنگی، برام شوک نبود. چون کانادا مثلاً بهش می‌گن «ملتینگ پات»، همه از همه جای دنیا اونجا هستن. هر نژاد و ملیتی رو می‌تونی پیدا کنی. همه با آغوش باز پذیرفته می‌شن. چون باهاشون خوب رفتار میشه، اونا هم خوب رفتار می‌کنن. سریع با هم ادغام می‌شن.

مثلاً مثل سالاد شیرازی؟

دقیقاً! مثل سالاد شیرازی که همه چی توش هست ولی یه طعم واحد پیدا می‌کنه. من اونجا احساس غریبگی نکردم. توی خانواده‌ای بزرگ شدم که پدرم خیلی ذهنش باز بود. وقتی مهاجرت کردیم، احساس کردم می‌تونم خودم باشم. یعنی دیگه لازم نیست تظاهر کنم. همونی که هستم می‌تونم باشم. این برام خیلی ارزشمند بود. زبان سخت بود، ولی توی ۶ ماه اول یاد گرفتم. مزیت مهاجرت در ۱۵ سالگی همینه که سریع می‌تونی خودت رو با سیستم جدید وفق بدی. لهجه رو هم یاد می‌گیری. مثلاً من چند بار لهجه عوض کردم. اولش لهجه بریتیش داشتم، چون معلمم همون لهجه رو داشت. وقتی اومدم کانادا، همه می‌خندیدن. سریع لهجه کانادایی یاد گرفتم. وقتی اومدم آمریکا، باز می‌گفتن لهجه‌ات کاناداییه. بعداً که برگشتم کانادا، دیدم لهجه اونا برام عجیب شده، در حالی که خودم همون لهجه رو داشتم!

لهجه‌ی خاصی داشتی!

آره، مثلاً سه هفته رفته بودم استرالیا؛ وقتی برگشتم، همه گفتن لهجه‌ام عوض شده. مثل آفتاب‌پرست می‌مونه؛ هر جا می‌ری، همون رنگ می‌شی. وقتی توی سن پایین مهاجرت می‌کنی، زودتر این توانایی رو پیدا می‌کنی. یه شانسه، واقعاً نعمته.

گفتی «فر» جزو تاپ‌فایو ارزش‌هاته؛ پنج‌تای دیگه چی‌ان؟

۱) رشد (Growth)
الگوم اینه: هر وقت بپرسم «این کار رشد داره؟» اگه آره باشه، می‌رم توی اون مسیر. آدمایی که انتخاب می‌کنم هم باید همین ویژگی رو داشته باشن؛ اگه نداشته باشن، سخته باهاشون کنار اومد. تعریفم از رشد: توانایی تغییر، یاد گرفتن چیزای جدید، قبول اینکه طرز فکرت می‌تونه عوض بشه.

۲) خانواده و دوستان (Support System)
کل ساپورت‌سیستم من همینا هستن.

۳) انجام کار درست
همون کاری که به‌زعم خودم درسته، حتی اگه سخت باشه یا حتی به ضررم تموم بشه. «درست» از نگاه خودمه؛ تا وقتی از تصمیمم راضی‌ام، مهم همونِ.

۴) ماجراجویی / کنجکاوی
کشف چیزای جدید: شهر جدید، رستوران جدید، پادکست جدید… این ارزش باعث میشه آدم زنده و جوون بمونه.

۵) فر (Farns)
همون پنجمیه.

ماجراجویی توی محیط کار چه شکلی می‌گیره؟

توی گوگل چهار بار تیم عوض کردم؛ هر بار که دیدم رشد ندارم، رفتم دنبال تیم جدید. مثلاً رفتم تیم Speech، بعد اومدم سراغ AR/VR. مسافرت هم همینه؛ می‌ری، آدمای جدید می‌بینی، فرصت‌هایی پیدا می‌کنی که اصلاً فکرش رو نمی‌کردی. مثلاً وقتی توی Shutterfly کار می‌کردم، ۷ سال بود اونجام و می‌خواستم منیجر بشم. ویزام اجازه نمی‌داد شرکت رو ترک کنم تا گرین‌کارت بیاد. ی بار رفتم یه میت‌آپ توی سن‌فرانسیسکو؛ با یه خانم هم‌صحبت شدم. شش ماه بعد بهم مسیج داد: «یادم نرفتی؛ تیم من یه منیجر می‌خواد، می‌خوای بیای؟» همین ماجراجویی مسیر زندگیم رو عوض کرد.
همین الان هم داستان آدما رو توی پادکست گوش می‌دم و می‌بینم خیلی از «شیپرهای دنیا» از یه ماجراجویی کوچیک شروع کردن؛ استیو جابز، ایلان ماسک… هیچ‌کدومشون اون روز اول فکر نمی‌کردن قراره به اینجا برسن.

من خیلی اعتقاد دارم؛ برای خودم هم همین شد. وقتی پادکستم رو شروع کردم، دنیام سمت AI رفت و استارتاپ AI خودم رو راه انداختم.

اگه بخوام حرفتون رو خلاصه کنم: هر وقت ماجراجویی کنیم، یه جایی می‌رسیم که اصلاً فکرش رو نمی‌کردیم. پس قدم اول همینه: برو ماجراجویی کن، حداقل توی محیط کارت.
توی زندگی هم اگه شخصیت ماجراجویی داری، دیگه فقط محدود به کار نمی‌شه؛ همه‌جات همون‌طور می‌شه. \

رسیدیم به مهاجرت دوم: از کانادا به آمریکا.

اون یکی سخت‌تر بود؛ چون خانواده رو توی کانادا می‌ذاشتم و تنها می‌اومدم. برادرم اینجا بود، ولی مامان‌بابا اون‌ور بودن. گفتن برو، بالاخره می‌آیم؛ هنوز نیومدن!
اومدم اینجا، شروع کردم توی شرکت Gap به عنوان Senior Consultant برای Business Intelligence & Analytics. چند ماه قبل از اومدنم، IBM اون شرکتی که روش کار می‌کردم (Cognos) رو خریده بود و محصولاتش رو با IBM ادغام کرده بود.
رفتم پیش رئیسم گفتم پول بیشتر می‌خوام؛ گفت نمی‌شه. گفتم اوکی، دو هفته‌ notice می‌دم (حتی یک هفته‌م وکیشن بود!). همه‌کارم تموم و داکیومنت‌شده بود؛ باورش نمی‌شد کسی این کار رو بکنه.
نیومده بودم بدونم کالیفرنیا چقدر گرونه؛ حقوقم دوباره شده بود، ولی هزینه‌زندگی خیلی بالاتر از Ottawa بود.
همون‌جا بود که با Offshore Modeling آشنا شدم؛ ما تیم Inside داشتیم که شب‌کار بود و کار رو تحویل می‌داد صبح به ما. بعد از دو-سه ماه دیدم دارن می‌گن «همه‌چیزو یاد بدین به آفشور»؛ گفتم پس من چی‌ام؟ فهمیدم اینجا جای موندن نیست.
دوباره گشتم؛ این بار توی کالیفرنیا. شرکتی به نام Shutterfly ازم مصاحبه گرفت. می‌خواستن کسی بیاد از صفر تا صد یه دپارتمان رو بسازه و ران کنه؛ دقیقاً همونی بود که می‌خواستم. هم‌زمان Google هم آفر داد، ولی نقش‌ش «بیا از اول بساز» نبود؛ رفتم Shutterfly.
هشت ماه بیشتر توی Gap نمونده بودم؛ اومدم Shutterfly، بازم سمت‌م Senior Consultant. محیطش عالی بود، دوستای خوبی پیدا کردم، توی یک ماه Leady شدم و بچه‌های Gap رو هم بردم تیم خودم.
هفت سال اونجا بودم؛ تا جایی رسیدم که می‌تونستم یه شرکت رو کامل هندل کنم: مارکتینگ، سلز، Manufacturing، Support، همه‌چی.
ی‌موقع پوزیشن منیجر باز شد؛ رفتم به رئیسم گفتم «من که همه‌چیزو از اول ساختم، چرا می‌خوای یه نفر دیگه بیاری؟» گفت می‌خوام یه نفر دیگه بیارم. چیزی نگفتم؛ ولی از اون موقع شروع کردم هر روز اینترویو دادن (فقط برای تمرین، چون گرین‌کارت نگرفته بودم نمی‌تونستم برم).
یه سال این کار رو کردم؛ توی میت‌آپ با الناز آشنا شدم؛ گفت تیم ما عالیه، بیا. رفتم تیم Speech (Google). تجربه‌ی فوق‌العاده‌ای بود؛ یاد گرفتم چطور بدون استفاده از کلمه‌ی «اجال» مهندس‌ها رو عجال کنم!
اون‌موقع بود که گفتم حالا وقت سفره؛ می‌خواستم یک سال کار کنم، پول جمع کنم، برم دنیاگردی. همون موقع Google دوباره ریچ‌اوت کرد برای Analytics Enterprise (الان Google Cloud). دلم نیومد دوباره نه بگم؛ رفتم. مسافرت کنسل شد.
ی‌سال اون تیم بودم؛ دیدم همه‌ی دیتا و تصمیم‌گیری‌ها از پروداکت منیجرا و پروگرام منیجرا میاد؛ گفتم این دیگه چه وضشه؟ فهمیدم بیگ‌دیتا داره تاپیک می‌شه و ده سال دیگه این رول من دیگه وجود نداره. تصمیم گرفتم برم Product Management.
رفتم تیمی که می‌خواست سیستم Performance Management رو از نو بسازه؛ موضوع سایکالوژی و انگیزش بود. گفتن بیا Product Manager بشو. رفتم.
ی‌سال اونجا بودم؛ اکسپریمنت طراحی کردیم، ولی هر بار که می‌خواستیم لانچ کنیم، People Ops می‌گفت «نکنین، ممکنه سیستم رو خراب کنیم». فهمیدم مشکل سیستماتیکه؛ رفتم ارزش‌هاشون رو بیرون کشیدم، نشون دادم چقدر باهم نمی‌خونن. دو سال طول کشید و هیچ‌کس حاضر نبود انعطاف بده. گفتم دمتون گرم، من می‌رم.
رفتم تیم Speech؛ اونجا هم یاد گرفتم چطور با انجینیرهایی که «آژایل» رو آلرژی می‌دونن کار کنم. ی‌سال موندم، تولاهای زیادی ساختیم.
حالا دیگه زندگیم جا افتاده بود؛ می‌خواستم برم بک‌پکینگ، دنیا رو بگردم؛ بالاخره وقتش بود.

رفتم تیم Technical Support، چند نفر هایر کردم که بنشینند با مشتری‌ها، دردشان را ببینند، باگ‌ها را ثبت و برایم دیتا بیاورند. من بک‌گراند دیتا داشتم؛ بدون دیتا نمی‌توانستم کسی را قانع کنم. برای همین یک نیوزلتر درست کردم و با ایمیل به همه VPهایی که از ما دیتا می‌خواستند فرستادم. ابتدا چیزهایی که برایشان مهم بود را گذاشتم تا توجه‌شان را جلب کنم؛ بعد شروع کردم به گزارش باگ‌ها و مشکلات.

برای اولین بار بود که خبر را از سطح Engineering رد می‌کردم و می‌رساندم به VP. وقتی VP دید، گفت «بیایید این را درست کنیم».
فهمیدیم تکنولوژی‌ای که رویش هستیم قدیمی است؛ باید چیز جدیدی می‌ساختیم و مشکلات قبلی را تکرار نمی‌کردیم.

قانعش کردم یک Researcher استخدام کنم (که معمولاً در PM به PM گزارش می‌دهد، نه به Technical Support). او هم دوست داشت بدون اینترویوهای Research کارش را ادامه دهد؛ بالاخره قبول کرد بیاید در تیم من. با او کیفیت محصول را بالا بردیم؛ اسکور مدل‌ها را بالا بردیم و من پروموشن گرفتم.

یکی از Vendorهایی که برای‌مان ترانسکریپشن و انوتِیشن انجام می‌داد، ۳۰۰–۴۰۰ دلار برای هر ساعت صدا می‌گرفت. یکبار یکی‌شان گفت «فکر کنم چیزی شنیدم که نباید می‌شنیدم»؛ ما کل ترانسکریپشن را متوقف کردیم.

دیتای مدل‌ها افت کرده بود؛ کیفیت پایین آمده بود. تیمی تشکیل دادم با Security و Privacy و کلن‌رومهایی ساختیم که هیچ وسیله‌ای (حتی کاغذ) نتوان داخل برد.
سیستم را تغییر دادیم تا به‌صورت پیش‌فرض از دیتای کاربر استفاده نکنیم، مگر اجازه صریح بدهد. برای خرید دیتای ایمن و حذف PII و ساخت پلتفرم امن با تیم‌های مرکزی هماهنگ شدیم. با VP و مشتری‌های داخلی جلسه گذاشتم و چند Engineer گرفتیم تا این مدل را اجرا کنیم. در کوتاه‌مدت فقط دیتاهای ایمن و تمیز ترانسکریپت می‌شد تا بعداً کلن‌روم‌ها آماده شوند (این کار قبل از کووید بود، ولی Remote بودن کار ساخت‌شان را سخت می‌کرد).
این پروژه تمام شد و من پروموت شدم. رفتم سراغ لول بعدی؛ دیدم چه کارهایی می‌توانم بکنم. VP همان تیم به من گفت «بیا کارهای Research را پروداکشن‌الایز کن».
من قبلاً خوانده بودم که نباید Research را زیاد استانداردسازی کرد؛ بگذار خلاق باشند. گفتم نه، می‌روم دنبال چیز جدید.
رفتم سراغ AR/VR که آن موقع تیم کوچکِ تعطیل‌شده‌ای بود. با منیجرش صحبت کردم؛ دید سابقه‌ی دیتا، لانچ و تکنیکال‌ساپورت را دارم و می‌توانم تیم ۸۵ نفره را منیج کنم.
اسکوپ بزرگ بود و قبلاً تک‌تک کارها را انجام داده بودم؛ قبول کردم بروم و آن تیم را رهبری کنم.

چقدر سخت بود؟

خیلی. بعدش سوئیچ کردم به آن تیم؛ برای اولین بار بود آموزش‌های دانشگاهی‌ام درباره‌ی سخت‌افزار و میکروپروسسور را استفاده می‌کردم.
تا آن روز هیچ‌گاه هاردور در کارم نبوده؛ حالا باید پروتوتایپ می‌ساختیم، تست می‌کردیم و ریلیز می‌کردیم.
ریلیز هارد با سافِر کاملاً فرق دارد؛ در سافِر هر باگی را هات‌فیکس می‌دهی، ولی وقتی هارد ساخته شد و منوفکچرینگ رفت، دیگر کاری نمی‌توانی بکنی.
آنجا بودم تا بهار ۲۰۲۳؛ آن روز ۱۲ هزار نفر از گوگل لی‌آف شدیم و تقریباً کل تیم ما رفت.

صبح که بیدار شدم نمی‌توانستم وارد سیستم شوم؛ دوستم گفت «اخبار را نشنیدی؟ ۱۲ هزار نفر را لی‌آف کردند»؛ فهمیدم من هم یکی از آن‌ها هستم.
اول شوکه بودم، ولی بعد ذوق کردم که حالا می‌توانم بروم سفر.

نکته‌ی اصلی برای کسی که تازه لی‌آف شده:
۱. پس‌انداز داشته باش تا نگران اجاره و قسط نباشی.
۲. پانیک نکن؛ از جایگاه «توانستن» نگاه کن، نه از جایگاه «ترس».
۳. بدان چه می‌خواهی؛ این خودش ۸۰٪ راه را کوتاه می‌کند.
۴. اگر مهارت‌ستت خاص و باریک است، سخت‌تر است؛ ولی اگر مثل آچار فرانسه باشی، در هر شرکتی کار داری.

من آن روزها «بحران هویت» داشتم؛ دیگر «گوگلر» نبودم، ولی فهمیدم هنوز زنده‌ام و مهارت‌هایم را دارم. گفتم حالا وقت سفر است؛ رفتم و در سفر پرسپکتیو پیدا کردم. از سفرم فهمیدم بقیه دنیا چقدر ریلکس زندگی می‌کنند. می‌روی اروپا، می‌بینی سه‌تا پنج‌تا آدم که معلوم است غریبه‌اند ولی دور یک میز نشسته‌اند؛ شش ساعت بعد هنوز همان‌جا هستند. به خودم می‌گفتم «این‌ها که کار و زندگی ندارند؟» بعد فکر کردم «چرا باید این فکر را بکنم؟» یعنی آدم را باید با کار و زندگی‌اش سنجید؟ همان نشستن و گپ زدن همان زندگی است.

اول باید بفهمی چه می‌خواهی، بعد بیاموزی چطور اپلای کنی.
در یک سال و نیم گذشته بازی عوض شده:
۱. ابتدا باید با AI رزومه را برای هر شغل تیلر می‌کردی؛ اگر نمی‌کردی ریجکت می‌شدی.
۲. حالا همه این کار را می‌کنند؛ ۴۰۰ نفر اپلای می‌کنند، ۲۰۰ رزومه‌شان AI‌-ساخته و یک‌شکل است؛ آن ۲۰۰ تا را دور می‌ریزند.
۳. حالا باید مایندفول‌تر از AI استفاده کنی؛ ایده بگیر ولی خودت بازنویسی کن تا شبیه بقیه نشود.
۴. هر شش ماه الگوریتم عوض می‌شود؛ در نهایت فقط «کانکشن» کار می‌کند؛ یعنی کسی که رزومه‌ات را مستقیماً روی میز Hiring Manager بگذارد.

فرقش با ریفرال؟

ریفرال قدیمی بود: کسی در شرکت تو را معرفی می‌کرد و اگر هایر می‌شدی و یک سال می‌ماندی، پاداش می‌گرفت.
کانکشن یعنی فردی که درون ارگ، رزومه‌ات را دست‌به‌دست تا مدیر استخدام برساند.

اگر از ترس و کمبود نگاه کنی، زندگی ترسناک می‌شود. انگار که آن شغل را گرفته‌ای، آن حس را در خود زنده کن؛ انگار که به هدف رسیده‌ای، همان‌طور زندگی کن.
وقتی این انرژی را داشته باشی، هدف خودبه‌خود می‌رسد.

اونا (افکار یا الگوهای قدیمی) سر راهت می‌آیند، حتی اگر تلاش کنی که تغییر کنی. اما در نهایت، باید خودت را بشناسی، بدانی چه می‌خواهی و شروع کنی به زندگی آن‌چه واقعاً می‌خواهی. شاید صحبت کردن درباره‌اش کمی انتزاعی به نظر برسد، اما جو دیسپنسا در کتابی که نوشته (می‌تونم اسمش رو بعداً بذارم) توضیح می‌ده که: اگر مثلاً آدم عصبانی‌ای هستی، بدنت به عصبانیت عادت کرده. حتی اگر تصمیم بگیری از فردا دیگر عصبانی نباشی، بدنت به آن شیمیایی که در زمان عصبانیت ترشح می‌شده معتاد شده و می‌خواهد دوباره آن را تجربه کند. در نتیجه، بدن تو مانع تغییر می‌شود، مگر اینکه یاد بگیری خودت را دوباره سیم‌پیچی (ریوایر) کنی. باید یاد بگیری آن احساسات قدیمی را با احساسات جدید جایگزین کنی، تا بدنت به ترکیبات شیمیایی جدید عادت کند. این یک چرخه‌ی دوطرفه است: بدن ذهن را هدایت می‌کند و ذهن جدید دوباره بدن را. هدف این است که با همکاری ذهن و بدن، زندگی جدیدی بسازی. در این مسیر، باید با ذهن باز و نگرش مثبت به دنبال شناخت خودت بروی، چیزهایی را شناسایی کنی که دیگر به دردت نمی‌خورند و آن‌ها را کنار بگذاری. مثلاً وقتی من از سفر برگشتم و دنبال کار گشتم، سخت‌تر از قبل بود. اما مثلاً شروع کردم به استفاده از هوش مصنوعی برای تنظیم رزومه و اپلای کردن. این روش یک سال و نیم پیش جواب می‌داد، اما الان دیگر کار نمی‌کند. چون سیستم‌ها هوشمند‌تر شدند و سریع متوجه می‌شوند که رزومه توسط AI نوشته شده. خلاصه اینکه: باید مدام یاد بگیری چطور یاد بگیری، چطور خودت را تغییر دهی، و چطور با شرایط جدید وفق پیدا کنی. بعد فهمیدم این روش دیگه کار نمی‌کنه، برگشتم به رزومه‌ی اصلی‌ام و فقط کمی اصلاحش کردم.

بعدش می‌ری توی لینکدین. اما وقتی به ریفرال نیاز داری، دیگر دیره. باید از قبل نتورک داشته باشی. این نتورک‌ها رو باید از قبل ساخته باشی. یکی از مهم‌ترین کارهای زندگی هر آدمیه که در هر مرحله‌ای هست، دائم نتورکش رو گسترش بده. آره، باید دائم این سبد رو پر کنی، چون مردم در شغل‌هایشان نمی‌مانند، آن‌ها هم در حال تغییرند.

باید بپذیری که هیچ شغلی نیست که نخوای انجامش بدی. اگر لازم باشه، انجامش می‌دی. همچنین نباید از نتورک کردن خجالت بکشی. حتی اگر کسی رو یک بار جایی دیدی، می‌تونی تحقیق کنی و ببینی چه چیزهایی داره که بتونی باهاش صحبت کنی. روابطی که در ابتدا سطحی هستن رو باید عمیق‌تر کنی. چون وقتی ۱۰۰ نفر برای یک موقعیت اپلای می‌کنن، همه ریفرال دارن. کسی که ریفرال می‌ده، دیگه خسته شده و ترجیح می‌ده به کسی کمک کنه که واقعاً می‌شناسدش.

نتورکینگ ایونت‌ها؟

من طرفدار این نیستم که فقط بری توی این رویدادها. به نظرم نتورک باید ارگانیک باشه. مثلاً توی یک مهمونی با چند نفر حرف می‌زنی، ممکنه اونا توی زمینه‌ی کاری تو نباشن، اما می‌تونن کسی رو بشناسن که به دردت بخوره. مثلاً یکی ممکنه معلم باشه، اما شوهرش توی گوگل VP باشه. این ارتباطات ارگانیک، خیلی بهتر از رفتن به ایونت‌های رسمی کار می‌کنن. نباید آدما رو مثل ابزار دید. باید مثل انسان با اون‌ها رفتار کرد. رباتیک نتورک کردن جواب نمی‌ده.

وقتی پادکستم رو شروع کردم، اصلاً فکر نمی‌کردم به کجا برسه. اما همون ارتباطات انسانی که قبل از بیزینس با مهمان‌های پادکستم داشتم، بعداً کمکم کرد. وقتی کسب‌وکارم رو در حوزه‌ی AI شروع کردم، همون آدم‌ها بودن که بدون اینکه ازشون کمک بخوام، دستم رو گرفتن. چون اون‌ها رو به عنوان انسان دیده بودم، نه به عنوان فرصت شغلی. این عمیق‌ترین نوع نتورکه. مثلاً خانمی که توی متا ریفرالم شد، رو قبلاً توی یک عروسی در اروپا دیده بودم. اون موقع اصلاً فکر نمی‌کردم روزی کمکم کنه.یه آدمی رو فقط یک بار دیده بودم، توی عروسی در اروپا، از طریق دوستم. بعداً دوباره کانکت شدیم و اون به عنوان ریفرال بهم کمک کرد. روزی که آفر متارو گرفتم، با مامانم داشتم حرف می‌زدم. اون بهم می‌گفت نگران نباش، دعا می‌کنم. من گفتم فراتر از دعا، بیا با هم حس کنیم که این آفر رو گرفتم، حتی قبل از اینکه واقعاً بیاد. گفتم بیا قدردانی کنیم، حس gratitude رو تمرین کنیم. مامانم گفت: «من مطمئنم تو اینو گرفتی.» بعداً، وقتی رسیدم خونه، ریکروتر زنگ زد و گفت: «تو از بین همه‌ی کاندیدا، از همه واجد شرایط‌تر بودی. ۱۵ نفر رسیده بودن به مرحله آخر، همه ریفرال داشتن، همه اورکوالفاید بودن، اما ما انتخاب کردیم تو رو.» و اینطوری رفتم توی متا، حدود یک سال و نیم پیش.
همزمان یه آفر دیگه هم داشتم، از تیک‌تاک. اینترویوهاش خیلی آسون بود، سریع رسیدم به آخرش. بهم آفر دادن، اما گفتم یه ذره بیشتر می‌خوام. بعد چند روز که خبری نشد، زنگ زدم. گفتن: «گفتی پول بیشتر می‌خوای، رفتیم با لیدرشیپ صحبت کردیم، تصمیم گرفتیم رول رو اکسپند کنیم و گلوبالش کنیم. اما حالا یه شرط جدید داریم: باید چینی بلد باشی.» گفتم: «پس اصلاً نمی‌خوام.» اولش فکر کردم maybe چینی یاد بگیرم، چون زبان یاد گرفتن رو دوست دارم. توی کانادا فرنچ یاد گرفته بودم، یه ذره هم چینی بلدم. اما بالاخره منصرف شدم. از هر زبانی یه ذره یاد گرفتم، حداقل شمردن و شعر خوندن رو بلدم توی چینی.
پدربزرگ دوتم بهم یه ذره شعر چینی یاد داده بود، حفظش کردم. وقتی با منیجرهای چینی جلسه دارم، براشون می‌خونم، همه شگفت‌زده می‌شن. اول فکر کردم maybe بتونه کمک کنه، اما بعد دیدن دارن اذیت می‌کنن. اصلاً کالچر خوبی نبود، نخواستم برم جایی که مجبور باشم خودم رو ثابت کنم با زبون یا شعر. اون آفر گذشت، یه هفته بعد آفر متا رو گرفتم.

توی گوگل، چند بار به عنوان مدیر برتر یا ممتاز شناخته شدم، هم به عنوان اسپیچ منیجر، هم به عنوان AI/VR منیجر. معیار موفقیتم این بود که تیمم واقعاً برام مهم بودن. بهشون به چشم انسان نگاه می‌کردم، نه فقط کارمند. برام مهم بود کی هستن، از کجا اومدن، چطور می‌تونم بهشون کمک کنم به پتنشال‌شون برسن. بعضی وقتا جلسات وان‌توان‌تَک تراپی می‌شد. طرف می‌اومد، گریه می‌کرد، فال‌پارت می‌کرد. من باید دوباره اسمبلش می‌کردم، انرژی‌اش می‌دادم، می‌فرستادمش که بره موفق بشه. این بهم حس خیلی خوبی می‌داد، چون بچه ندارم، اونا مثل بچه‌هام می‌شدن. هر کسی توی یه جای کاره، باید بفهمی کجا ایستاده، چقدر ساپورت می‌خواد، چقدر هدایت، چقدر آزادی. بر اساس اون، بهش اون چیزی رو بدی که نیاز داره.

مدیر موفق کسیه که همزمان چهار نقش رو داشته باشه:

  1. منیجر از منیجر – فرآیندها رو کنترل کنه، پروژه‌ها رو جلو ببره.
  2. منیجر از لیدر – ویژن داشته باشه، آینده رو ببینه، هدف‌ها رو بشکنه به قدم‌های کوچیک.
  3. منیجر از کوچ – به تیمش گوش بده، راهنمایی‌شون کنه، کمک کنه به پتنشال‌شون برسن.
  4. منیجر از منتور – در بلندمدت، رشدشون رو دنبال کنه، تجربه‌شو منتقل کنه.

خیلی‌ها توی دو تای اول خوبن، اما همون چیزی که نگار داره، همون منیجر از کوچ و منیجر از منتور بودنه. اینا هستن که واقعاً آدما رو تغییر می‌دن. یه مدیر خوب، نقطه‌قوت و پتانسیل هر عضو تیمش رو می‌بینه و مثل یه مهره‌شطرنج، می‌ذارنش جایی که بیشترین بازده رو داشته باشه.
مثلاً ممکنه من الان سینیور باشم، اما اگه نگار به عنوان منیجر، کوچینگ خوبی بده، می‌بینه که من لیاقت دیرکتوری رو دارم یا توی بخش دیگه‌ای می‌درخشم؛ قبل از اینکه خودم دستی بالا ببرم، اون انتخاب می‌کنه.

کسی که نذاره تیم دوباره چرخ رو اختراع کنه؛ بگه: «من قبلاً این مسیر رو رفتم، راه ساده‌تر اینه.»
همین ویژگی بود که گوگل رو واداشت نگار رو به‌عنوان مدیر نمونه انتخاب کنه.

یه نفر تیم من بود، پرفورم نمی‌داد به جای قضاوت، رفتم ببینم اصل ماجرا چیه؛ دیدم اسکیل‌ستش با این رول نمی‌خوره.
بهش شانس دادم: منتورشیپ، اپلای داخلی، ترنسفر، حتی ساپورتش کردم جای جدید. آخرش نشد، اخراجش کردم.
چند روز بعد ایمیل تشکر فرستاد؛ گفت از همین که هندلم کردی، ممنونم. این اتفاق نادره؛ معمولاً کسی که اخراج می‌شی، تنکیو لتر نمی‌نویسه.

حتی وقتی از صندلی بلندش می‌کنی، طرف بدونه داری به نفع خودش هدایتش می‌کنی. اگه توی مسیرتون چنین کوچ/منتوری پیدا کردید، بچسبیدش؛ می‌تونه آینده‌تون رو بسازه.

بله، منیجر خودم توی شاترفلای که گفتم، من بهم برخورده بود که گفتم: «خب من، اینا چرا نمی‌ذارن من برم بالا؟» بعد از اینکه کارمو گرفتم و رفتم، همه بهم گفتن که اصلاً از قصد تو رو پروموت نکردم که بری؛ حیف بودی برای اینجا. رفتم گوگل، گفت: «ببین، حالا برو ببین به کجا رسیدی.» مثلاً من از قصد نذاشتم که تو منیجر بشی که نمونی اینجا.

باشه، دمت گرم. اون موقع خیلی بهم سخت گذشت و خیلی بهم برخورد و اینا، ولی حالا می‌تونم ببینم.
آره، اینو می‌دونی کی خوب انجام میده؟ مربیای فوتبال. خیلی خوب انجام میدن. یعنی واقعاً در نقش یه مربی میان؛ اگه ببینن طرف تو اون موقعیت بازی درست نیست، سریع بیرونش می‌کنن و می‌گن: «برو واسه یه موقعیت دیگه خودتو گرم کن.» ولی ما یاد نگرفتیم که اگر مدیر هستیم واسه کارمندمون این کارو کنیم، یا اگه کارمند هستیم خودمون استقبال کنیم از این اتفاق.

این خیلی خوب بود که شما در موردش صحبت کردین؛ تا حالا تو اپیزودا در موردش صحبت نشده بود. مرسی.

خواهش می‌کنم. آره، من یه معلم و یه کوچ رقص هم دارم که با روان‌شناسی بچه‌های تیم بازی می‌کنه و کاری می‌کنه که بهترینشون بیاد بعد از سه‌چهار ماه.
دقیقاً. اون موقع شاید بری گریه کنی یا ناراحت بشی، بری خونه بگی: «این چه آدم فلان‌انیه!» ولی اگر بمونی و پرس‌وجو کنی، بعد می‌تونی نتایج خوبی بگیری؛ دستاوردهای خوبی داره.
بعدش یه ذره آدم باید پوستش کلفت باشه. که البته مهاجرت پوست آدمو کلفت می‌کنه. بله، یه دوبار این کارو بکنی، بقیه‌ش آسون میشه.

مرسی. داستان زندگی تمومه، بریم سراغ سؤالای نگرشی.

آره، فکر می‌کنم رسیدیم به زمان حال، با کارم دیگه.
عالی. به عنوان اولین سؤال نگرشی: مدیریت زمان نگار چه‌جور می‌گذره؟ چه‌جوری بین زندگی شخصی، کار، خوانندگی، هنر و ارتباط با خانواده تعادل برقرار می‌کنی؟
من اون‌جوری که خیلیا می‌گن به ورک-لایف بالانس، خیلی اعتقاد ندارم؛ بیشتر سعی کردم ورک-لایف اینتگریشن داشته باشم، زندگی کنم.

به خاطر اینکه مغز ما یه‌جوری کار می‌کنه که تو یه ساعت‌هایی از روز برای یه سری کارا به‌دردبخور می‌شی؛ بعدش که خسته می‌شی، قدرت تصمیم‌گیریت میاد پایین.
می‌تونی همون ساعت‌هایی که برات خوبه، کارای لازم رو انجام بدی.
مثلاً بعضیا ۸ شب به بعد خیلی پروداکتیون، ولی دیگه اون موقع ساعت کاری نیست؛ یه‌نفر دیگه از صبح تا ظهر خیلی پروداکتیوه.

به‌جای اینکه مثلاً تو لیست داشته باشم، من همه‌چی می‌ره رو کالندرم؛ حتی اگه یه کاری ۲۰ دقیقه وقت بخواد یا نیم‌ساعت.
اگر مهم باشه که انجام بشه، باید بره یه‌جایی تو کالندر.
الان معنیش این نیست که دقیقاً اون ساعت باید انجامش بدم، ولی می‌دونم که اومده؛ اگه الان انجامش ندم و بندازمش به فردا یا دو ساعت دیگه، بالاخره انجام می‌شه.
ولی اگه یه چیزی رو دوبار، سه‌بار موو کردم، از خودم می‌پرسم: «اصلاً مهم بود؟» اگه نه، درش می‌ارم؛ پرایوریتایزش نمی‌کنم.

این‌طوریه که سعی می‌کنم زمان‌هایی بذارم برای چیزایی که برام مهمه: سلامتی، ورزش، خانواده، دوستام؛ بقیه‌ی کارا رو دوروبر اونا می‌چینم، توی ساعت‌هایی که مغزم خوب کار می‌کنه.
خب، یه‌کم بگین چه پشن‌پراجکت‌هایی هم دارین که شنونده‌ها بیشتر با شما آشنا بشن.
من پروژه‌ی پشن زیاد دارم؛ نمی‌دونم الان بتونم همه‌شو بگم.

مثلاً همون موقع که از گوگل لِی‌آف شدم، داشتم فکر می‌کردم: «خب حالا من کیم؟ دیگه کارمند یه شرکت دیگه نیستم.»
همون موقع شروع کرده بودم به تدریس رقص، از یه مدت قبلش؛ من عمرم رو رقصیدم.
به خودم گفتم: «خب حالا من یه معلمم که فقط برای پول حاضره بره کارای تک انجام بده؟»
اون داینامیک کاملاً عوض شد.

به‌جای اینکه بگم «من یه تک‌پروشانالم که توی اوقات فراغتش می‌ره رقص می‌رقصه یا درس می‌ده»، گفتم: «اگر فردا لاتاری ببرم و دیگه نرم سر کار، احتمالاً می‌خوام کارای دیگه بکنم؛ شاید هم برم سر کار، چون این کاریه که پشنم می‌خواد برم دنبالش و به سرانجامش برسونم.»
می‌خوام محصول آخرشو ببینم، خودم بخوام ازش استفاده کنم؛ حالا یه استارتاپیه که یا باهاش به‌عنوان ادوایزر کار می‌کنم یا می‌رم جوینشون می‌شم.

اون موقع بود که دیگه نیومدم بگم «من اینم، اونم»؛ چون این لیبل‌ها خودشون برات لیمیت می‌سازن.
اصلاً لازم نیست بیام اینا رو توی خودم لیبل کنم.
من یه آدمم با یه کلکشن اسکیل، تجربه و کارایی که می‌خوام بکنم؛ توی هرکدوم مهارت‌هایی می‌خوام به‌دست بیارم و واسش زمان می‌ذارم.
چه رقص باشه، چه آواز، چه استارتاپ، هرچی باشه، توی زندگی جاش می‌دی، هر روز یه‌ذره روش کار می‌کنی تا به اون اهداف برسی.

چه سبک آوازی رو، اگر خصوصی نیست، راحت می‌خونید؟

الان دیگه خیلی نمی‌خونم؛ حدود دو سال و نیم با خانم رائیکا یغمایی اپرا تمرین کردم، برای سپرنا… که خب، اون موقعی که من رفتم پیشش، اصلاً من نمی‌خواستم آپرا بخونم. من اون موقع می‌خواستم مثلاً بلوز و جز و اینا بخونم. بعد دوباره من گفت: «من تکنیکو مثلاً به تو یاد می‌دم، تو می‌تونی اینو به هر چیزی اپلای کنی.» که خب، خیلی هم خوب می‌گفت. مخصوصاً برای صداهای رنج بالاتر، اون خیلی کار می‌کنه. و بعد دیگه، با یه کسی که بلوز بود، پالا با اون یه خورده درس خوندم. و بعدش دیگه پندمیک شد. قبلشم با توی گروه کر مازیان عطریان اینجا، یه چند سال تمرین می‌کردیم با هم و اجرا. و خب، اون خیلی حالت مدیتیشن داره. وقتی که مثلاً دیگه می‌خوای به کار فکر نکنی و یه ذره ذهنتو خالی کنی و خلوت کنی، هم رقص خیلی کمک می‌کنه. اون ساعت‌هایی که تو استودیو هستی، نمی‌تونی به هیچ چیز دیگه‌ای فکر کنی، به جز اون کاری که مشغول انجام دادنش هستی. و دیگه اونم میشه جزوی از زندگیت. و بعدش دیگه، وقتی که پندمیک شد، ما گروه کرمون منحل شد و دیگه هم برنگشتم به خوندن بعد از اون. ولی خب، همین‌جوری دلی دیگه، هر جا باشه، مهمونی، خونه، جمعیت، می‌خونه آدم. آره، رقصم که...

درس می‌دادم اینجا، خیلی نزدیک، توی یه استودیو. که فکر کنم ۱۵ سال پیش، با اون اونر اون استودیو—اون موقع اونجا استودیو نداشت—با اون شروع کردم به ترین کردن. اون یه دو بار ورد چمپینشیپ برده بود. و دیگه، اون مدرسه رقص خودشو، در حقیقت استایل خودشو، یه جوری سِلِبِس درست کردیم ما، که مثل دانشگاه بتونیم اینو به دانش‌آموزا درس بدیم. چون اکثراً تا اون موقع، همه خیلی دلی درس می‌دادن و تو نمی‌تونستی مثلاً این سِلِبِسو بگیری و بگی که خب، من الان اینا رو که بدونم در لول یک می‌تونم برقصم، اینا رو که بدونم در لول دو می‌تونم برقصم. و خب، من بهش کمک کردم که اینا رو دسته‌بندی کرد و نوشت و ارگنایزش کردم، در حقیقت، چون اونم یه آرتیسته. و دیگه شروع کردیم ما به درس دادن این گرن با همدیگه.

حالا یکی از چیزای جالبی که فکر کنم تو پادکست دیدین، نگار عزیز من، این بود که شروع کردم دارم با کسایی که دو سال پیش، یک سال و نیم پیش، سه سال پیش اینترویو کردم، دوباره اینترویو می‌کنم. حالا یا مستقیم وان‌تو‌وان بوده، مثل شانی شریف عزیز، یا حتی پنل گذاشتیم، میزگرد گذاشتیم. و چرا که نه، اپیزود بعدی می‌تونه افتتاحیه‌ش این باشه.

آره، از خدامونه، چرا که نه.

خب، الان ماشین زمان اومده. شما دارین سوارش می‌شین، می‌رید ۱۵ سال گذشته، به ملاقات نگار ۱۵ سال گذشته. اگه بخواین یک نصیحت بهش کنید، چی می‌گید؟

بلافاصله بعد از اینکه گراجو شدم، اون موقع فول‌تایم جاب داشتم و رفتم لا اسکول، و تصمیم گرفتم که نخونم.
همون موقع به خودم می‌گم: برو الان سایکالوژی بخون، توی گانیزیشن سایکالوژی.
به خاطر اینکه فکر می‌کنم خیلی می‌تونستم توی اون زمینه موفق باشم، و به خیلی آدما بتونم کمک کنم. نه حالا به عنوان تراپیست، ولی خب این نقشو توی منیجر بودنم بازی کردم، توی سالایی که منیجر بودم. و در کنارش هم، همیشه دوست دارم که بخونم و یاد بگیرم و اینا. فکر می‌کنم که کلاً می‌تونستم مثلاً یه آدم دیگه‌ای بشم اگه این کارو می‌کردم.
حتماً الان اگه برگردم، شایدم الان برنگردم، همین کارو برم بکنم. بالاخره، یعنی هیچ‌وقت دیر نیست.
یادم همین، یه دونه از پادکستاتونو که داشتم نگاه می‌کردم، طرف می‌گفت: «به کارت یه چیز ۵۰، ۶۰ ساله نگاه کن، نه یه چیز کوتاه‌مدت.» یعنی من همین الانم اگر برم و اینو بگیرم، می‌تونم در ۲۰ سال آینده ازش استفاده کنم.

آره، اینم یه چیز جالبه. ما یه بار با مهمونای زیادی صحبت کردیم، یه بار با سمیر رحمی عزیزم صحبت کردیم در مورد اینکه الان چرخه عمر انسان‌ها رسیده به ۸۰ تا ۱۱۰ سال.

یعنی اگر شما میانگین ۹۵ سال عمرت باشه، الان اگر ۵۰ سالت باشه، ۴۵ سال دیگه هنوز وقت داری از این چیز جدیدی که می‌خوای استفاده کنی.

اگر بخوای اتفاقی رو بگی که وقتی افتاد، تو زندگی‌ت شبیه معجزه بوده، چی بوده؟ می‌تونید به چیزی اشاره کنین که شبیه معجزه بوده باشه؟

معجزه که... من فکر می‌کنم هر روز زندگی یه معجزه کوچولوئه. یعنی یه معجزه نیستش که زندگی‌تو یه‌دفعه چیز می‌کنه.
معجزه‌های کوچولو، کوچولوان، که همه دست به دست هم می‌دن و می‌شن زندگی من.

ولی خب، اگر مثلاً حالا... اون موقعی که من کار گوگل‌مو گرفتم، اگر از من می‌پرسیدی، من فکر می‌کردم اون معجزه شده.
منو به اونجا اینترویو کردن. یادمه اونجا رفتم، آخرین اینترویوم با یه آقای چینی بود. این اصلاً پوکرفیس بود. منو فرستاد پای وایتبورد، می‌گفت: «یه سیستم چی‌چی دیزاین کن.»
اصلاً الان خاطرم نیست چه سیستمیو باید دیزاین می‌کردم. من همه این سیستمو، کل وایتبوردو کرده بودم سیاه، از هرچی بلد بودم و بلد نبودم نوشتم.
اونم همین‌جوری فقط تند‌تند نوت می‌نوشت، نه لبخند می‌زد، نه اینجوری می‌کرد که بدونی مثلاً «یور ادر رایت» یا «پت»... هیچی.
خلاصه اومدم بیرون، گفتم: «امم... من رد شدم دیگه، تموم شد.» بعد گفتم: «برم این آدمو رو لینکدین اضافه کنم، حالا حالا‌ها... یه اینترویو بد دادم، نمردم که!»
آقا، این آدم، منو به عرض نیم ساعت اضافه کرد، و من فهمیدم که: «آ... پس خیلی هم بد نبودم!»
و بعد کارارو گرفتم. بعد همون آدم، بعد از مثلاً یه سال، اومد که منو پج کنه، ببره تو تیم خودش.
یعنی اصلاً بد نبودم، اونجوری که خودم فکر می‌کردم افتضاح بود: «وای، چرا من این کارو کردم...» و اینا.

اون موقع شاید فکر می‌کردم معجزه شده. ولی مخصوصاً به خاطر این شرایطی که ما داریم، که مثلاً می‌ریم توی شرکتی و فکر می‌کنیم: «خب، من حتماً شانس آوردم که اینجا... چون من که اینجا چیکار... من کجا... این‌همه آدم اینجا هستن، از پی‌اچ‌دی دارن، از استنفورد و نمی‌دونم... اینا...»
من چه‌جوری با اینا برخورد کردم؟
و اینکه، بعد از اینکه می‌ری اونجا، منتوراتو می‌بینی که ۱۰ سال، ۲۰ سال اون‌جا هستن، اونا هم هنوز همین فکرو راجع به خودشون می‌کنن.
بعد می‌بینی که: «نه بابا... معجزه نبود دیگه... منم حتماً یه چیزی داشتم که اینا لازم داشتن، و منم تلاش کردم، به اینجا رسیدم.» و خیلی معجزه نبوده.

بعد، همین دوباره... شاید شبیه معجزه بود، حتی اون چیزی که من شروع کردم: منتالی خودمو پریپر کردم برای این کاری که هنوز نگرفته بودم، ولی داشتم قدانی فکر می‌کردم که گرفتم، و احساسات قدانیشو توی خودم می‌پر...

یعنی اینم یه خورده می‌تونی فکر کنی که: «اوکی، این معجزه بود...»
ولی فکر می‌کنم واقعاً معجزه واقعی، هر روز اتفاق می‌فته، با کار کردن روی مغزت، روی کسی که هستی، و روی شخصیتت.

اگر یه جمله، ضرب‌المثل، بیت شعر، یا هرکدوم از اینا که فکر می‌کنید بیشتر اوقات زندگی سرلوحه ذهنتون باشه رو بخواین بگید، به چی می‌تونید اشاره کنید؟

می‌تونه شعر باشه، جمله باشه، ضرب‌المثل باشه، هرچی... من فکر می‌کنم چیزی که بارها و بارها به من نیرو داده که برم به طرف جلو، یه چیزیه که وقتی کوچیک بودم، مامانم بهم گفت.
می‌گفت: «از هیچی نترس. اگر یه چیزی می‌ترسی، بهش نگاه کن، خیره شو، و برو بهش چیره بشو.»
یعنی: «برو به طرفش، و نترس. خلاصه، از هیچی شجاع باش.»

حالا دقیقاً چه‌جوری اینو بهم گفت، به خاطر ندارم، چون خیلی کوچیک بودم.
ولی هر باری که اینو به‌کار بردم—یعنی استفاده‌ش کردم—کاملاً... هرچیزی که می‌رم، می‌گم: «آ... این از توان من خارجه!»
نه... می‌ری، و اونو یاد می‌گیری که چیکار باید بکنی، کارای لازمو می‌کنی، و می‌ری اونم به‌دست میاری.
هیچ‌چیز خاصی...

سه نقطه‌ی قوت نگار؟

فکر می‌کنم من خیلی رزیلینت هستم؛ یعنی توی شرایط سخت همیشه یه راه پلی پیدا می‌کنم و سوروایو می‌کنم. همون‌طور که ادامه داره، خیلی هم پرسویرنس دارم.

توضیح بدید کافیه.

بله، رزیلینس فکر می‌کنم همون «تاب بیارید و نشکنید» وقتی سختی توی زندگی میاد. باهاش دست‌وپنجه نرم می‌کنی، بهش چیره می‌شی و بدون اینکه بشکنی، ازش رد می‌شی. شاید ظاهراً ظریف و لطیف به نظر بیای، ولی در اعماق بدونی که می‌تونی.

پافشاری هم دارم؛ خیلی پافشاری می‌کنم. اگه یه بار یه نه‌ای بشنوم، می‌رم یه راه دیگه پیدا می‌کنم.
و اینکه هر چیزی رو ذهنم بذارم روش، انتخابش می‌کنم و می‌رم تا بهش دست پیدا کنم. این توی من خیلی قویه؛ احساس می‌کنم هیچ‌چیزی غیرممکن نیست. ترس‌ها هم برام علامت‌اند: «اینجا باید بری جلو»، چون اگه خیلی آسون بود، شاید ارزشی هم نداشت.

فوکس: من وقتی دارم کاری رو انجام می‌دم، خیلی سخته حواسمو پرت کنن. چیزای جانبی رو نه می‌بینم، نه می‌شنوم، نه می‌ذارم کند بشم؛ لیزر-فوکس می‌رم تا هدفم رو بگیرم.

تعریف نگار از خوشبختی چیه؟

خوشبختی رو آدم در خودش می‌پرورونه؛ حتی توی بدترین شرایط می‌تونی احساسش کنی، توی بهترین شرایط هم ممکنه نکنی.
اسکیلیه که یاد می‌گیری: بیرون وجود نداره. سالم باشی، آرامش روحی داشته باشی، عزیزات سالم باشن، بتونی عشق بدی و بگیری، و مهم‌تر از همه: وقت آزاد داشته باشی هر کاری دلت خواست، هر وقتی خواست، بکنی! من هر روز صبح یه لیست قدردانی می‌نویسم؛ ۲۱ روز که ادامه بدی، روز بیست‌ودوم خودبه‌خود با خوشحالی بیدار می‌شی—مثل هر عضله‌ای، تمرین می‌خواد.

مهم‌ترین کالچر سازمانی متا؟

ایمپکت. هر کاری رو بخوای انجام بدی یا ندی، باید توضیح بدی چرا؛ با متریک ایمپکتش. کاری ندارن ساعت چنده، کجایی، فقط می‌پرسن: «این کارو به‌نحو خوب انجام دادی؟» این آزادی زیاد بهت می‌ده.

کتاب، پادکست، فیلم، سریال مورد علاقه؟

کتاب کمتر ورق می‌زنم، بیشتر آدیوبوک و پادکست گوش می‌دم. الان دارم «جود ابی‌سنزا» رو گوش می‌دم.
سریال: «برکینگ بد» عالی بود، «دکستر» هم همین‌طور؛ ولی «برکینگ بد» جدیدو هنوز ندیدم!

صبر نکن، ۱۰۰ برابر بهتره!

اولین فرصت می‌بینم—یه سالی‌ست نه فیلم، نه سریال، فقط کار!
پادکست فارسی: «رادیو راه» مجتبی شکوری، چون سایکالوژی داره؛ حسین آرا هم لایواشو گاهی می‌بینم.
مدیتیشن‌های جدیسنزا رو هم صبح و شب گوش می‌دم—خیلی فنشم!

رسیدیم به سؤال آخر؛ اگر یه هدیه‌ی یک‌جمله‌ای به ما بدید، چیه؟

همون هدیه‌ای که مامانم به من داد: «از هیچی نترسین؛ اگه از چیزی ترسیدین، مستقیم بهش نگاه کنین و برین بهش چیره بشین. سختی‌های راه رو بشکنین—راهشو پیدا می‌کنین، بهش دست پیدا می‌کنین.»

میتونید تا اونجایی که خوندید رو بوکمارک کنید.

همچنین بخوانید...

«تصمیماتی که موفقیت یا شکست استارتاپ‌تان را رقم می‌زنند»

«تصمیماتی که موفقیت یا شکست استارتاپ‌تان را رقم می‌زنند»

به یکی دیگر از قسمت‌های **Office Hours** خوش آمدید. امروز قرار است به سؤالاتی از جامعه YC پاسخ دهیم، و ابتدا چند سؤال درباره‌ی **نحوه ورود به بازار برای شرکت‌های...

راهنمای سریع راه اندازی استارتاپ! صفر تا صد راه اندازی استارتاپ و کسب و کار آنلاین

راهنمای سریع راه اندازی استارتاپ! صفر تا صد راه اندازی استارتاپ و کسب و کار آنلاین

اگر به دنبال راهنمای سریع برای راه‌اندازی استارتاپ و کسب و کار اینترنتی از صفر تا صد هستی، این ویدیو ارزشمند است. من مانوئل هستم و در این کانال درباره...

تجربه جذب سرمایه برای استارتاپ | سیاوش محمودیان

تجربه جذب سرمایه برای استارتاپ | سیاوش محمودیان

این اپیزود به تجربه جذب سرمایه برای یک استارتاپ می‌پردازد و از زبان مدیرعامل و یکی از هم‌تیمان شرکت درباره مسیرهای ممکن برای جذب سرمایه، چالش‌ها و درس‌های کلیدی صحبت...

شهرزاد میرجهانی | هم‌بنیانگذار و مدیرعامل فلوجین

شهرزاد میرجهانی | هم‌بنیانگذار و مدیرعامل فلوجین

مصاحبه‌ای با شهرزاد میرجهانی، بنیانگذار و مدیرعامل فلوجین، درباره مهاجرت به کانادا با ویزای استارتاپ، مسیر کار و تحصیل در هنگ کنگ، و تجربه‌های عملی در تکوین کسب‌وکار و حضور...

مدیر اجرایی سابق گوگل (مو گاودات): ۱۵ سال آینده جهنم خواهد بود، قبل از اینکه به بهشت ​​برسیم!

مدیر اجرایی سابق گوگل (مو گاودات): ۱۵ سال آینده جهنم خواهد بود، قبل از اینکه به بهشت ​​برسیم!

این مصاحبه ای طولانی با مو گاودات، مدیر ارشد پیشین گوگل ایکس و یکی از چهره‌های شناخته‌شده در حوزه هوش مصنوعی و آینده بشریت است. او در این ویدیو نگرانی‌های...

متخصص علوم اعصاب (دکتر تارا سوارت): شواهدی مبنی بر اینکه می‌توانیم پس از مرگ ارتباط برقرار کنیم!

متخصص علوم اعصاب (دکتر تارا سوارت): شواهدی مبنی بر اینکه می‌توانیم پس از مرگ ارتباط برقرار کنیم!

ویدئوی مصاحبه با دکتر تارا سوارث، متخصص علوم اعصاب و روانپزشک برجسته، به مدت حدود ۱ ساعت و ۴۴ دقیقه است که در آن تحقیقات و تجربیات شخصی وی درباره...

نیل دگراس تایسون و حقیقت‌های کیهانی درباره زندگی، مرگ و آینده انسان

نیل دگراس تایسون و حقیقت‌های کیهانی درباره زندگی، مرگ و آینده انسان

در این ویدیو طولانی، دکتر نیل دگراس تایسون، اخترفیزیکدان برجسته و مفسر علمی، به بررسی مسائل عمیق علمی و فلسفی درباره جهان، زندگی، و وجود انسان می‌پردازد. او با نگاهی...

یورگن کلوپ درباره بازگشت به لیورپول و راز عشقش به این باشگاه

یورگن کلوپ درباره بازگشت به لیورپول و راز عشقش به این باشگاه

یورگن کلوپ، اسطوره فوتبال و مربی موفق که تیم‌های دورتموند و لیورپول را هدایت کرده و ۱۳ جام بزرگ به‌دست آورده است، در این گفتگو زندگی و فلسفه مدیریتی خود...

از استارتاپ آدرس تا کمپانی لیفت کانادا

از استارتاپ آدرس تا کمپانی لیفت کانادا

امین از دوران ابتدایی تا دانشگاه زندگی و تحصیل خود را شرح می‌دهد، جابه‌جایی‌های زیادی داشته، در دبیرستان المپیاد فیزیک شرکت کرده ولی به دلایلی از ادامه در آن مسیر...

هوش مصنوعی AGI

هوش مصنوعی AGI

AGI یا «هوش مصنوعی عمومی» (Artificial General Intelligence) نوعی از هوش مصنوعی است که هدف آن **ایجاد سیستمی با توانایی فکری مشابه انسان** در طیف گسترده‌ای از وظایف است. ###...

۵ کسب‌وکار برتر هوش مصنوعی برای شروع قبل از سال ۲۰۲۶ (ویژه مبتدیان)

۵ کسب‌وکار برتر هوش مصنوعی برای شروع قبل از سال ۲۰۲۶ (ویژه مبتدیان)

احتمالاً خبرها و تیترهایی را دیده‌اید که می‌گویند تنها ۱۲ ماه فرصت دارید تا ثروت خود را بسازید، چون بعد از آن «هوش مصنوعی فراانسانی» در راه است. گزارش جدیدی...

چرا هوش مصنوعی بیش از حد بزرگ‌نمایی شده است - با حضور نیل دگراس تایسون

چرا هوش مصنوعی بیش از حد بزرگ‌نمایی شده است - با حضور نیل دگراس تایسون

ببین، تو بخش زیادی از عمرت را صرف این کردی که علم را برای مردم توضیح بدهی. بله. عملاً شبیه یک «میم انسانیِ خب، در واقع...» بوده‌ای. آره. هرچند یاد...

سایت آماده فروشگاهی، سایت فروش محصولات دارای سایز و رنگ.

سایت آماده فروشگاهی، سایت فروش محصولات دارای سایز و رنگ.

سایت آماده فروشگاهی، ساین فروش محصولات دارای سایز و رنگ. سایت آماده بدون نیاز به اطلاعات فنی برای راه‌اندازی و بهره‌برداری. آماده نصب و راه‌اندازی، شما فقط باید محصولات را...

جوان «۱۹ ساله‌ای که میلیون‌ها دلار با اپلیکیشن هوش مصنوعی کسب کرد»

جوان «۱۹ ساله‌ای که میلیون‌ها دلار با اپلیکیشن هوش مصنوعی کسب کرد»

متن مصاحبه درباره استارتاپی است که اپلیکیشنی برای ترک اعتیاد به پ.و.ر.ن.و.گ.ر.ا.ف.ی ساخته است و موسسان آن سه نفر ۱۷ تا ۲۲ ساله هستند که در کمتر از پنج ماه،...

بنیانگذار ۱.۵ میلیارد دلاری هوش مصنوعی: این عصر طلایی شماست تا با هوش مصنوعی بسازید

بنیانگذار ۱.۵ میلیارد دلاری هوش مصنوعی: این عصر طلایی شماست تا با هوش مصنوعی بسازید

- با جسی جین آشنا شوید؛ ۲۷ ساله و هم‌بنیان‌گذار یک شرکت AI ۱٫۵ میلیارد دلاری. استارتاپ او، Decagon، مکالمات برندهایی مثل Herz، Duolingo و Notion را پشتیبانی می‌کند. تیمش...

معور شلومو بنیان‌گذار استارتاپ Base44

معور شلومو بنیان‌گذار استارتاپ Base44

خلاصه گفت‌وگوی یک پادکست با **معور شلومو** (Maor Shlomo) است؛ بنیان‌گذار استارتاپ **Base44**. در این گفت‌وگو، او تجربه‌ی شش‌ماهه‌ی خود را از راه‌اندازی تا فروش شرکت به مبلغ **۸۰ میلیون...

سم آلتمن - بنیانگذار OpenAI از سیستم نوشتاری خود رونمایی می‌کند.

سم آلتمن - بنیانگذار OpenAI از سیستم نوشتاری خود رونمایی می‌کند.

آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که سام آلمان چگونه یادداشت‌برداری می‌کند، برنامه‌ریزی سالانه‌اش را چطور انجام می‌دهد، یا چطور به مرخصی بدون حقوق (ساباتیکال) فکر می‌کند؟ چطور...

اجاره خانه بدهید، پولدار شوید؟ یک آمریکایی-هندی تبار با این ایده یک استارتاپ ۳.۱ میلیارد دلاری ساخت

اجاره خانه بدهید، پولدار شوید؟ یک آمریکایی-هندی تبار با این ایده یک استارتاپ ۳.۱ میلیارد دلاری ساخت

انور، خیلی ممنون که این مصاحبه رو انجام دادی. ممنون که اومدی. داری کار واقعاً جالبی می‌کنی. خب بگو، چطور «بیلت» می‌تونه کمکم کنه که دیگه بلیت کلاس اقتصادی نخرم؟...

loading ...